ديگري خالق من

حاشيهای بر «جایگاِه» نویسنده ایرانی

Salnameh Shargh - - ادبيات - احمد غالمي

در ادبيات داســتاني ما بهمعناي واقعي چه اتفاقي افتاده اســت؟ چرا ما نميتوانيم از سِد نويسندگانی چون صادق چوبك، احمد محمود، هوشــنگ گلشــيري، رضا براهني، اسماعيل فصيح و ابراهيم گلســتان بگذريم. نويسندگاني از طيفهــاي متفــاوت را مثــال آوردم كــه تــا حدودي ســليقه متفاوت خوانندگان و كارشناسان را پوشش دهد. آگاهانــه پــاي صادق هدايت را وســط نكشــيدم چون او بحــث مفصلتري را طلــب ميكند و از ديگر ســو همين نويسندگان نيز به نوعي وامدار صادق هدايتاند. آنان براي امتــداِد هدايت راه ديگري در پيش گرفتند، در پيوســت و گسســت. راهي متفاوت اما از «جايگاِه» مشترك. در واقع آنچه اين نويســندگان را به يكديگر گــره ميزند و مرزهاي مشتركشــان را عيان ميكنــد، جايگاه ســاختاري آنان يا جايگاه روشنفكريشان است، پس به يك معنا آن گسستی كــه اغلب از آن تحت عنوان فاصله نســلها َدم ميزنند، گسستي ساختاري است. گسســتی كه پيش و بيش از هر كس هدايت آن را دريافــت و در آثارش بازتاب داد. تعبيِر معروف «نوشــتن برای ســايه خود» ُمهر تأييدی است بر جايگاه منزوی و بيرون پرتابشــده روشــنفكر در دورانی كه جامعه ســخت درگير حضور امر غريبی بهنام مدرنيته بود. پس شــايد اگر بگوييم روشنفكران دهه چهل و پنجاه با برداشــتي شــهودي، درك و دريافتي درســت از جايگاه خود داشــتهاند چندان بيراه نگفته باشيم. اين نويسندگان با نشســتن در جايگاِه نويسنده-روشــنفكر به معلق بودِن خود در معــادالت و تناقضات روزگارشــان باور داشــتند و در ِپــی آن نبودند كه محتوايی را خلــق كنند تا با آن به هويتي قواميافته دست يابند. گذشته از َ كموكيفآثار ادبی اين دوران، آنچه نويسنده-روشــنفكِر دهه چهل و پنجاه را متمايز ميكند، تواِن درك وضعيت نابجا و نابهنگامی است كه او ناخواسته به آن پرتاب شده است. دنيايي كه همواره با «ديگري» يا تفكري بيرون از خود در مجادله است: جدال خالــق و اثر، خالقان با خالقان، خالقــان با ديگران. جدال معنادار، نه براي كســب هويت و نه بــراي برتريطلبي و اتوريته ادبي، بلكه منازعــهای نابرابر با ديگري كه همواره بيش از آنكه ديگري را به ســيطره خود درآورد يا مغلوِب آن شــود، به وضعيتی متناقض گرفتار میآيــد. از دل اين شكست و نافرجامي است كه روايت شكل ميگيرد. روايتی كه مدعي جهاني واالتر و برتر نيست و ازقضا منادی جهاني ناتمام و پُرتنش اســت. جهاني ترسخورده با روشنفكري منزوي كه سوداي بازپسگيري هويت يا مكانی امن را ندارد و برعكس، آنچه او را ميسازد همين تعليق و ناامني است. داســتان «قف ِس» صادق چوبك مصداِق انزواي ناخواسته و ناتماِم روشــنفكر است. دســت تقديري كه دراز ميشود و آنان را كنج قفس ِخفت ميكند و بيرون ميكشــد تا در پاي تاريخ ذبح كند. اما آنان قبل از اينكه تاريخ كارشــان را بسازد، خود با درِک ناتمامیشان كار را يكسره كردهاند. آنان نــه ديگرِي ديگرانند نه خوِد خودشــان. معلقمانده ميان ديگری و خود، راوياِن دنياي مدرناند. اين اركستر همنوايي برخاســته از خاستگاه آنان است. جايگاهي بس بيرحم و نامطمئن كه زائرمحمِد «تنگسير» نميتواند آن را برتابد و يكتنه به جنگ تقدير تاريخي خود ميرود. آنچه ساعدي را ميترساند، سايههاي بينام و نشاني است كه بايد با آنان ســر كند. همان اشباحي كه همواره احاطهاش كردهاند. از اين منظر ميتوان نويسندگان دهه چهل و پنجاه را انشا كرد و همچون ســريدوزها همهچيز را بههم دوخت و بافت تا از آن معناي دلخواه بيرون كشــيد.كاري ناصواب در حق نويسندگان، كه همواره از هويتيشدن سر باز زدهاند و خود را در نقصان خويش يافته و روايت كردهاند. آنان بيش از هر چيز دســت به دامان تخيل شــدهاند تا از واقعيت صلب برهاندشان و پلي بزند بين جهان و واقعيِت جهان. اگر بگوييم نويسندگان دهه چهل و پنجاه به گواهي آثار ماندگارشان مقهور واقعيت نگشته و استحاله نيافتهاند، هيچ اغراق نكردهايم. برعكس واقعيت سترگ، نويسندگان جديــد را چنان مقهور خويش ســاخت كه نتوانســتند با كيمياي خيال جان سالم از آن به در ببرند. اما آن نيرويي كه اين نويسندگان را به جلو پرتاب كرد، همانا باور به خاستگاه انقالب بود. جايگاهی كه امكانهای گذشــته را ناممكن و امكانهای تازهای را تأســيس كرده بود. همين پرچ شدن بــه امكانهــای تازه جهشــی را به وجــود آورد كه چون شــهابی گذار از دل آسمان آبی گذشت و تنها خطی از نور بر جای گذاشت. نويسندگان انقالب باور داشتند كه میتوان به زمان سروســامان داد و با تقســيمبندِی گذشته و آينده، جايگاهی محكم و استوار ساخت و از اين طريق بر شكاف دنيای مدرن فايق آمد. از اينرو الجرم به گذشته پناه بردند و درســت برعكس آنچه انقالب بــه آن فرمان داده بود - جهش به سوی آينده و فرار از كليشههای رايج- آنان برای گريز از كليشهها به كليشههای قديمیتر متوسل شدند. اما نبايد ناديده گرفت كه جهشهــای انقالبی آثاری را آفريد كه از جايگاهی روشــن مخاطبانش را خطاب قرار میداد. جايگاهی كه از خاســتگاه انقالب برآمده و از چنان توانی برخوردار بود كه توانســت چندی بــر تناقضات وضعيت موجــود غلبه كند. اما اين نيرو ديری نپاييد كه در وضعيت موجود مستحيل شد. هرچه بود آنان به مفهوِم جايگاه باور داشتند و ازقضا آنچه بيش از هر چيز آنان را به ورطه تكرار انداخت، باوری صلب به همين جايگاه بود كه رفتهرفته از تعليق و ناتمامی بَری شــده و مفهومی قطعی و ابدی از آن ارائه میداد. مفهومی كه میخواست همه شكافهای دنيای مدرن را با هويت اشخاصی كه در اين جايگاه نشسته بودند، پُر كند. اين نويســندگان درصــدد غلبه بر «ديگری» بودند و شكســت آنان در اين مواجهه، نســلی را به وجود آورد كه مدعِی نداشتن جايگاه بود و سودای جايگاهستيزی داشت. اين نسل چون كشتی بیلنگر كژ میشد و مژ میشد و با طرِد ديگری، تن به هر «ديگرِی» ازراهرســيدهای تسليم میكرد كه ســاختار پيشرويش گذاشته بود. و اين فرصت مغتنمی است برای جهانی كه سوداگری در آن سكه رايج است و نويسندگان و روشــنفكراِن سوداگر توليد و بازتوليد میكنند. نويسندگانی كه درگير معادالت و تناقضات دنيای مدرن نيستند، در منظومه بازیهای ديگران مستحيل شده و هربــار از وضعيتی به وضعيتی ديگر پرتاب میشــوند و در اين پرتابشــدگی نه رنجيدهخاطر میشوند و نه لب به اعتراض میگشايند. آنچه آنان روايت میكنند بازنمايی اين پرتابشدگی است كه عناوينی متفاوت دارد. از اينرو است كه ادبيات اخير نمیتواند از ادبيات دهه چهل و پنجاه عبور كند و ناگزير با آن به مخاصمه برمیخيزد، يا هرگونه ارجاع به آن را نوســتالژيک قلمداد میكند، يــا بدون هيچ ايده و نشــانهای وعده روزهای بهتر میدهد. انكار و ستايش، دو مفهوم دفاعی نويسندگاِن بدون جايگاه است در مواجهه با صاحبان ادبيات مدرن ايران.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.