جغدها

Salnameh Shargh - - داستان - احمد غالمي

بــرای يــک خيابانگــرد زمان معنــای خاصــی دارد. االن نمیتوانســت برود فروشــگاه، چون باز بــود و صاحبش نمیگذاشت آنجا بنشيند يا دراز بكشد و بخوابد. زمان كافی برای رفتن به آلونک داشت اما دلش نمیخواست به آنجا برگردد. شبها آنجا كه میخوابيد تا صبح كابوس میديد. كابوس لودرهايی با نورافكن زرد كه تمام خانههای گلی را با پنجههای فوالدی شــخم زده بودنــد. آفتاب كه زده بود، همه مثل روز قيامت از گورهايشــان برانگيخته شده بودند و البهالی ويرانهها میگشــتند تا باقیمانده داروندارشــان را از زير خاک بيرون بكشــند. «خانهشــان را روي سرشــان خراب میكنيم.» انگار پدرش میگفت. اما هرچه فكر كرد نتوانســت اين صدا را با كسی يكی كند كه روی ويرانههای خانهاش چون جغد نشسته بود. پدرش گفته بود «از وقتی جغد نشســت روی ديوار خانه، زندگیمان زير و رو شــد.» پدرش كشــاورزی بود با گونههای فرورفتــه و بدنی الغر و نحيف اما عضالنی. باغ را ســرما زده بود و زمين هم گندم نداده بود. هر ســال همين بســاط بود. مــادرش گفته بود «چشممان زدند.» و از همهجا چشمزخم آويزان كرده بود. كوچيدنــد تهران با زور پدر كه میگفت، جغدهای روســتا ولشــان نمیكنند. هر روز صبح كه پا میشدند چهار پنج جغد روی ديوار باغچه خانهشان نشسته بودند. پدر فحش میداد و آنها را با ســنگ میپرانــد. آنها میرفتند و باز با تعداد بيشــتر برمیگشتند. مردم روستا ديگر چشم نداشتند آنها را ببيننــد. چند بار كدخدا آمده و گفته بود از روســتا بروند، جانشان در خطر اســت. اما كجا؟ يک روز كه بيدار شــدند، خانــه از جغدها ســياهی میزد. هــزاران جغد با چشــمهای گرد و گشــاد زل زده بودند به آنها. مادر توی حياط هيزم تَر روشن كرد تا دود، جغدها را فراری بدهد اما از دود كدخدا بيرون آمد «از اينجا برويد، مردم دارند با چوب و چماق میريزند اينجا.» هرچه داشتند و نداشتند ول كردند و راه افتادند. يكی گفت «خانهشــان را روي سرشان خراب میكنيم.» يادش نمیآمد اين جمله را توی حلبیآباد بعد از حمله لودرها شــنيده بود يا توی روســتا و از پشت ديوار خانهشــان. آنكه ميان ويرانهها نشســته و آنكه زيلوها و كتری و قوری را از زير خاک بيرون میكشــيد پدر و مادرش بودند. «خانهشان را روي سرشان خراب میكنيم.» توی دانشكده كشــاورزی كرج بود. زير ســايه درختهای تبريزی و چنــار نزديک خوابگاه قــدم میزدند. كيان گفت «برويم جلســه بچههای فدايــی.» جوابش را نــداد. بايد میرفت پيش مجاهدين سروگوشــی آب میداد ببيند چه خبر اســت. كيان دســتبردار نبود و میخواست هر جور شده او را بكشد طرف خودشان. گفت «اين داستان جغدها خيلی شبيه كارهای غالمحســين ساعدیست.» دانشكده كشــاورزی از ذهنش رفــت. با اين جمله كيــان به خيابان برگشــت. روبهروی كتابفروشی باغ ايستاده و زل زده بود به ويترين. يادش آمد كه غالمحسين ســاعدی است. بعد ياد مهرجويی افتاد. كســی كه كتاب «تــرس و لرز»ش را نابود كرده بــود. با خودش فكر كــرد «بايد از تــرس و لرز فيلم میســاخت.» عاشق ترس و لرز بود. دلش میخواست سر آدمها فرياد بزند و بگويد «گور بابای عزاداران بيل. كتاب من ترس و لرز اســت.» اما هر جا میرفــت ناچار بود عزاداران بيــل را امضا كند. با خودش گفــت «يك چيزی كه میرود تــوي مخ اين آدمها، بيرون آمدنش با خداســت.» صاحب كتابفروشــی كه موهای بلند و سبيلهای پرپشت داشت با عينكی دستهمشكي به چشم، از آن طرف نگاهش میكرد. با خودش گفت «حتما من را شــناخته.» احســاس غرور و شــعف كرد. كتابفروش كه ديد خيابانگرد نمیرود، بيرون آمد و رفت طرفش «برو آقا... لطفا برو!» میخواست بپرسد كتاب ترس و لرز را داريد، كه خجالت كشيد. «خانهشان را روي سرشان خراب میكنيم.» اين را كيان گفته بود. از دانشــكده راه افتادند و رفتنــد حلبیآباد. باالی تلی از خاک ايســتاده بودند كه كيان گفت «اينجا خانه ماســت. باز هم میســازيمش.» پدرش گفت «ايــن ديوانه را از كجا آوردی، چه زود فاميل شد!» كيان دستبردار نبود. به مردم كمک میكرد تا وسايلشــان را از زير آوار بيرون بياورند و با حــرارت با همه حرف میزد اما كســی به حرفش اعتنايی نمیكرد. سرشــان گرم كارشان بود و مثل كرم از اين سوراخ به آن ســوراخ میرفتند تا باقیمانده وسايلشــان را جمع كنند. گاهی هم سر كتری قراضهای يا سماوری به جان هم میافتادند. بايد كيان را دستبهســر میكرد. بدجوری توي دست و پا بود و مدام حرف میزد. به زور سوار مينیبوسش كرد. كيان سرش را از شيشه بيرون آورده بود و فرياد میزد «االن ســروكله جغدها پيدا میشه.» ياد داستان «جغدها» افتاد. بعد شــک كــرد «كدام داســتان! مگر همــه اينها زندگیاش نبود.» شــكش عميقتر شد. «اصال او هيچوقت توی روســتا نبوده، پس كجا بوده، باالخــره از جايی آمده، پدری و مادری، از زير بُته كه نيامده.» بــرای يــک خيابانگرد زمــان معنــای خاصــی دارد. اگر برنامههايــش بههم بخورد، فكرهــای عجيب و غريب به ســرش هجوم میآورند، دست آخر هم نمیفهمد چی به چی اســت. مثل االن كه حســابی قاطی كرده و نمیداند كسی كه از دانشكده كشاورزی آمد و آن مزخرفات را گفت خودش بود يا كيان. شايد كيان همان كسی بود كه آن شب كارگران شــهرداری از پا درش آوردنــد. اما نه، آن قمه مال خودش بود. قمه از كجا آورده بود. تا به حال چاقو دستش نگرفته بود چه برســد به قمه. پس او نبود. او كسی بود كه دستور داشت زگيلهای پايتخت را جراحی كنند. مافوقش گفته بود زگيلها را جراحی میكنيم، خالص. مافوقش؟ او هرگز توی شهرداری نبوده. ذهنش دارد بازیاش میدهد. او غالمحسين ساعدی است و همه اينها داستانهايی كه از ترس سانسور هنوز ننوشته و توی فكرش رژه میروند. اگر ساعدی بود، پس آنكه روبهرويش نشسته و به سؤالهايش جواب میداد چه كســی بود «منظورت از نوشــتن داستان ترس و لرز چي بوده؟» مرد جوابی نداد. آشكارا دستهايش میلرزيد. از ترس بود، نه! نياز مبرمی به مشــروب داشــت. فكر كرد پس ساعدی نيست، چون تا به حال لب به مشروب نزده بود. باز خودش را جلو كتابفروشــی پيدا كرد. فقط از جايش كمی تكان خــورده و از فاصله دورتری زل زده بود به كتابها. كتابفروش از پشــت شيشه رد نگاهش را دنبال كرده و روی كتاب «خروس» ابراهيم گلســتان متوقف شده بود. كتاب را برداشــت و داد به او و گفت «ديگه برو.» كتاب برايش آشــنا بود. دقيق نگاهش كرد. خودش آن را نوشته بود. با شعف آن را توی كيسهاش گذاشت و راه افتاد.

فصلي از رماِن منتشرنشده «خيابانگرد»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.