دزدان رؤياها

داستاني از احسان عبدالقدوس

Salnameh Shargh - - داستان - ترجمه: محمدرضا مرعشيپور

مرشد محمود صاحبالهندي را هنوز به ياد دارم... تازه هشــت ســالم شــده بود. هر روز صبح از مكتبخانه مرشــد عبدالصبور فرار ميكردم تا در باغها و مزرعههاي اطراف روســتا بــازي كنم و خوش بگذرانــم. در آن جوي كوچك روان تن به آب ميزدم و به شاخههاي درخت توت انجيري آويزان ميشدم... مرشد محمود هر وقت چشمش به من ميافتاد، از تركهاش بينصيبم نميگذاشت. پدرم هر شب حســابم را ميرسيد و مادرم پيش از خواب نان فطير را در دهانم ميچپانــد... و من هر روز صبح از مكتبخانه مرشد عبدالصبور ميگريختم. روزي بــا ديدن مرشــدي بلندباال غافلگير شــديم؛ خيلي باالبلند بود. سنگين و متين؛ با پوستي تيره و ريشي سياه كه سينهاش را ميپوشاند. دو چشم درشت خوفانگيز داشت كه در آنها سياهي قيرگون و سپيدي شفاف در كنار يكديگر بودند. دســتاري بزرگ و سرخرنگ به سر ميپيچيد؛ خيلي بزرگ. و قبايي به تن ميكرد با خطهاي خيلي پهِن ســرخ و سپيد و سياه. تسبيحي بسيار دراز هم به دست ميگرفت و تسبيحي ديگر به گردن ميانداخت كه دانههايي بزرگ و سياهرنگ داشت، و زير بغلش هميشه يك كتاب بود. مرشــد را كه در كوچههاي دهكده ديديم، غافلگير شديم. صبح زود، انگار از آســمان بر ما فرود آمده يا زمين شكاف برداشته و بيرونش انداخته، شايد هم از شب جا مانده بود. ما، بچههاي روستا، دوروبرش گرد آمده بوديم و با دهشتي از ســِر ســادگي نگاهش ميكرديم، اما چيزي نگذشت كه از آن شــگفتزدگي بيرون آمديم و با جيغ و داد دنبالش افتاديم، و قبايش را ميگرفتيم و ميكشــيديم... بزرگترها در اين ميان، از خانههاي كاهگليشان بيرون شدند و پيش دويدند؛ به او تعظيم ميكردند، دســتش را ميبوسيدند، از قبايش تبرك ميجستند و ما را ميزدند كه شيطنت نكنيم. در اين گيرودار بود كه براي نخســتينبار، نام مرشد محمود صاحبالهندي را شنيدم. آن روز، مردان روســتا سر كشت و كارشــان نرفتند. مرشد محمود را روي ســكو نشــاندند و دوروبــرش را گرفتند و ســؤالپيچش كردند، و او با صدايي بلند و با لحني غريب و زباني كه من چيزی را از آن درنمييافتم، به آنان پاســخ ميداد. بعد هم مردم قرار گذاشــتند كه مرشــد محمود در خانه ما مهمان باشــد؛ پــدرم از ثروتمندان دهكده به شــمار ميآمد. دو فدان1 زمين داشــت و پنج فدان هم در اجارهاش بود.

وقتي فهميدم مرشد محمود در هيچ خانهاي از خانههاي دهكده، كه در خانه ما مهمان ميشود، سرم را باال گرفتم و سينهام را جلو دادم و بين بچهها به دوستانم فخر فروختم، دلم ميخواســت آن شــب را همهاش در كنار پدرم و در حضور مرشد بنشينم. نزديك شــام، مرشــد محمود به خانهمان آمــد. مادرم به خاطر مهمان بزرگوارمان غاز چاق و چلهاي را ســر بريده بود. وقتي ديدم مادرم با بهترين جامهاش و با ســيني غذا پيش مــا آمد، غافلگير شــدم. هيچگاه پايــش را به هيچ مجلس مردانهاي نميگذاشت، چه رسد به اينكه بخواهد ازشــان پذيرايي كند، اما ديدم اينبار آمد و ســيني را پيش رويمان گذاشــت و بعد هم دستش را در گوشه جامهاش پيچيد و دست مرشــد را گرفت و آن را بوسيد، و هم براي خودش و هم براي من التماس دعا كرد، و از او خواست كه از خدا بخواهد به محصول امســالمان بركت بدهد. مرشد با چشــمان درشــتش نگاهي به مادرم كرد و، نجواگونه، عبارتهــاي مبهمي گفــت و نگاهش را با شــتاب پايين انداخت. من مســير نگاهش را پي گرفتم و ديدم كه وقتي آن را زود از چهره مادرم برگرفت، به ســينهريزش ســرازير كرد و در النگوهايش خيره ماند. مرشد، از جايي كه آمده بود، داستانهاي عجيبي ميگفت. مــادرم هنوز پيش مــا نشســته و او هم گــوش ميكرد. ميگفت از جــاي خيلي دوري آمده اســت... چهل روز با كشــتي بر دريا رانده و چهــل روز ديگر در صحرا پيادهروي كرده و چهل روز را از كوههايي سر به فلك كشيده باال رفته تا به آنجا رســيده است و سرزميني بهشتآسا را از آن باال ديــده كه خانههايش از طال بودهاند و زمينهايش فرش با ياقوت و زمرد و شير در نهرهايش روان، و سنگهايش همه از الماس!... ميگفت به جاي سنگ و كلوخي كه بچههاي اينجا به هم پرتشــان ميكنند، اســباببازي بچههاي آنجا الماس است. مادرم كه هيجانزده شده بود، پرسيد: ما نميتوانيم برويم آنجا، هم از اين سنگهاي قيمتي بياريم و هم كيسهاي طال، و كار اهل روستا را راه بيندازيم؟ پــدرم، انگار كــه از اين فكــر تعجب كرده باشــد، ابرويي بــاال انداخت و گفت: مــا ميتوانيم برويــم آنجا و هرچه ميخواهيــم با آن طــال جواهرات َور برويم اما نميشــود چيزي برداريم و با خودمان بياوريم. هرچه آنجا هست مال خداست و هركس مالي را از شهر خدا بيرون بياورد، به تير غيب گرفتار ميشود و همان دِم دروازه صاعقه ميَزنَدش. و مــادرم را به ســادگي متهم كرد و حرفهاي مرشــد را برايش توضيح داد. آن شــب را در روياي شهري به سر بردم كه مرشد محمود صاحبالهنــدي قصهاش را گفته بود: خــواب ديدم روي زمرد و ياقوت راه ميروم. دوروبَرم خانههاي طاليي رديف شدهاند. خيابان پر از الماس است و جيبم را با اين همه پر ميكــردم، اما عجيب اينكه هر چه در جيبم ميريختم باز هم پر نميشــد. در راه كه ميرفتم، سنگ طاليي بزرگي را ديدم كه ُگلهُگله دانههاي درشــت الماس رويش چسبيده بودند. ميترســيدم بََرش دارم سنگين باشد، اما بلندش كه كردم ســبك بود؛ از پنبه ســبكتر! چپاندمش توي جيب جلبابم، و باز ميرفتم و هرچه ميتوانســتم برميداشتم، تــا اين كه خســته شــدم. نشســتم. جواهراتــي را كه در جيبهايم گذاشــته بودم، يكييكي بيــرون ميآوردم كه باز ببينمشــان. همه كلوخ شده بودند. نه از الماس خبري بود و نه از زمرد و ياقوت. انگار همان سنگهايي بودند كه كوچههاي دهكدهمان پر از آنهاست. آن سنگ بزرگ طاليي الماسنشان هم انگار خاك شده بود. گريهام گرفت... زار زدم. پريشان و دســتپاچه از خواب پريدم. پدر و مادرم را آشفته باالي ســرم ديدم. پدرم چنان ترش كــرده بود كه گويي به مصيبتي گرفتار آمده است و مادرم بيتابي ميكرد و لطمه به صورت ميزد. چه اتفاقي افتاده است؟ مرشــد محمود صاحبالهندي در نيمههاي شب غيبش زده و نــه از ســينهريز نازنين مادرم خبري هســت و نه از النگوهايش كه وقتي مهمان داشــتيم، دستشان ميكرد و پزشــان را ميداد. خلخالهاي طاليش هم آب شده بودند و رفته بودند زير زمين. خــودم را به آغوش مادرم انداختــم و دمبهدِم نالههايش دادم؛ نه به خاطر سينهريز و النگوها و خلخال او، من براي آن همه الماس و طال و زمرد و ياقوتي زار ميزدم كه سنگ و كلوخ شده بودند. مرشــد محمود نه فقط زيورهاي مادرم را، كه رؤياهاي مرا نيز دزديده بود. و اينك شــما ميدانيد چرا از مرشــدها و اصحاب كرامت بدم ميآيد. نه... از آنها بدم نميآيد، تصديقشــان نميكنم و باورشان ندارم. كالمشــان ديگر برايم رؤيا نميسازد، حتا در خواب! -1 هر فدان كمتر از يك هكتار است.

* از مجموعه «عقلي و قلبي» [عقلم و قلبم]

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.