پرده آخر

Salnameh Shargh - - داستان - اميرهوشنگ افتخاریراد

طرفهای نيمهشــب، خيابــان عاری از عابــر بود، جز راننده چند ســواری كه در روشنای چراغ پيادهرو پارک كــرده بودنــد، از همانهــا كــه شــبانهروز دور و بــر بيمارســتانها يا زندانها مثل كركس در گوشهای آرام نشستهاند تا صيِد محتضر يا مستأصل به كامشان بيايد و متوقع به شــغل خود رنگ و لعــاب ’انجام كار خير‘ میدهند، چيز ديگری در چشمانداز كسی كه در خيابان راه میرفت ديده نمیشــد. هيچ ســايه روشنی در كار نبــود؛ آنچه بود يا ظلمت به معنای مطلق يا محدوده روشــنای چند چــراغ خيابان كــه برخــی از آنها گويا نيمســوز شده بودند. گويی نبرد اساطيرِی نور و ظلمت در خيابان جاری بــود؛ نبردی صامت، و جز طنين جيِغ تكراری پرندهای مثل چرخ چاهی كه يک دم با فواصل نت يكسان از صدا نمیافتد، چه میتوانست گويای آن نبرد باشــد؟ مردی با برگهای در دست وارد ساختمان شــد. راه ورودی مثل اتــاق خواب، نيمهروشــن بود و نيمكتهای تعبيهشــده طرفين راهــرو در تاريكی فرو رفته بودند. مرد به قســمت پذيرش رســيد و پرستاری كمحوصله، در حالیكه دستش همچنان زير چانهاش بود، برگه را گرفت و بخشی از آن را جدا كرد. با حركت انگشت به مرد نشــان داد كه برگه باركددار را بر سينه نصب كند. مرد برگه را بر ســمت چپش چســباند، زن بهش اشــاره كرد كه آن طرف ســينه. مــرد برگه را از سمت چپ كند و به سمت راست چسباند. اشتباه مرد بــه خاطر قانون آينه بود. همان ســمت چپ را كه زن نشان داده بود، برگه را چســباند. حال آنكه منظور زن واقعا ســمت راســت او بود. يادش آمد كه در امتحان

درس كارگاه اتومكانيک، يک همچه حقهای را از طرف مدرس مربوطه خورده بــود. مدرس مربوطه در موقع امتحان نزديک ماكت موتور ماشــينی میايســتاد، اسم قطعــهای از موتور را به زبان رانــده كه مرد در جوانی بايــد جــای آن را بر موتور نشــان مــیداد. اما مدرس مربوطه همزمان دســتش را بر قطعهای ديگر از موتور گذاشته بود. مثال میگفت «سگدست» را نشان بدهد و عملكــردش را توضيــح دهد اما دســتش را بر «ســر پلوس» میگذاشــت. اين حقه باعث میشد ناخودآگاه فرد مورِد امتحان همان جايی را كه مدرس دســتش را گذاشته بود، نشان دهد. و وقتی فورا به اشتباه خود پی میبرد، به مدرس میگفت آخر او دســتش را گذاشت آنجــا. و او هم در جواب لبخند میزد كه آيا حق ندارد دستش را جايی بگذارد؟ پرستار همانطور كه لبخندكی میزد، مرد را راهنمايی كرد كه برگه را در جای درست نصب كند و با دست مسير حركت مرد را نشان داد. مرد بايد تا اواخر راهروی تاريک میرفت. از انتهای راهرواگر بتــوان انتهايی بــرای راهرو متصور بــود- صدايی میآمد كه شــبيه صدای دســتگاهی غولآسا بود كه گويــی در كمال دقــت در حال عكســبرداری از چيزی باارزش بود؛ و صدا ناشــی از حركت رفتوبرگشت يک قطعــه فلــزی بــر ريــل بــود. وقتــی مقابــل در عالمتگذاریشــده، رســيد، در زد. دو چشــم از دريچه كوچــک نمايان شــد. چراغقوه دســتِی كوچكی برگه باركــددار را چند بــار چک كــرد. آنگاه صاحب آن دو چشــم انگار كه دستگاه كوچكی از جيب خود درآورده باشد، در همسايگِی باركد نگه داشت. بوق بلندی از آن دســتگاه كوچک به صدا درآمد؛ در آهنی تقی كرد و باز شد. گفتی چيزی بهنام «تناسب» در عالم وجود ندارد، معلوم نبــود آنهمه صدا چگونه میتوانســت از يک قطعــه كوچک به درآيد؛ و آنوقت مــرد محترمانه به داخــل اتاق دعوت شــد. مرد بــا احتيــاط آميخته به كنجكاوی وارد شد. اما هيچيک از اين دو كيفيت آنقدر در مرد بارز نبودند كه بگوييم منتج به ترس او میشد. فیالواقع، مرد ترســی نداشت، نه اينكه با ترس بيگانه باشــد اما به نظر میآمد كه مثــل يک عادت روزانه كه قرار نيســت هيچچيز در آن رخ دهد، وارد اتاق شد. به غير از مردی كه در را باز كرده بود و متوسطالقامت بود يا شــايد هم بشــود گفت كوتاه، چهار نفر ديگر هم در اتاق بودند. دورتادور تختی كه شبيه تخت جراحی بود. موزيكی در حال پخش بود. اگر درســت تشخيص داده باشــيم، نكتورن بتهون بود يا شــايد هــم قطعهای از گوستاو مالر. و نورافكنهای كوچكی كه تخت را روشن كــرده بودند. ايــن نورافكنهای كوچک مثل شــيرينی نقلی بودند، از آنها كه شيرينيشــان به ته حلق، زهرآبه نمیآورند. به نظر مــرد آمد كه اين نورافكنهای نقلی خواستنی هستند. صدايی كه بعدتر دريافت از دراز مرد است، از تاريكی اتاق گفت: «البته ما در اينجا موسيقی متنوعی پخش میكنيم. بسته به هر مرحله كار، تغيير میكند. صــدای ديگری گفت: «من َجز دوســت دارم؛ واِت واندرفول ورلد!» مرد با خود انديشيد منظورش از َجز، همان جاز خودمان اســت. (خودمان؟) اما در اين همه دقت نظر در تلفظ فتحه ماند زيرا هميشه تلفظ آ آسانتر از اَ است. اين فكر بيهوده را صدايی ديگر برهم زد. اما در همان لحظه باز با خود انديشيد كه چرا «فكر بيهوده؟!» و چــرا چنين صفتی را بهكار بــرده بود. آيا بدينخاطر بود كه موضــوع اصال بابی برای فكر كردن نداشــت يا از ســِر بیموضوعی خود را به آن مشغول كــرده بود!؟ «مــن مدونا يا مايلی ســايروس را ترجيح میدهم!» همان صدای اولــی گفت: «توجه فرموديد، در اينجا كثرتی از ســاليق اســت. نگران نباشيد به شما چندان بد نمیگذرد. ضمن اينكه شما مختاريد موزيكی را از فهرســت موجــود مــا پيشــنهاد دهيد، زيــرا اين موقعيــت متعلــق به شماســت. البته اگــر بتوانيد از فهرســت متنوع دســت به انتخاب بزنيد.» مرد با خود انديشــيد البد چون وقتی كثرت ذائقه باال برود، انتخاب عمال ناميسر میشود. «اما چندان نگران هم نباشيد. ما روشــی مبدع كرديم كه به مرور متوجه میشــويد كه حتی میتوان با وجود تنها يک انتخاب يا هيچ انتخابی، همچنان دســت به انتخــاب بزنيد. دســتبرقضا اين اصيلترين نوع انتخاب است.» بدون اينكه كسی چيزی بگويد، مرد رفت و روی تخت دراز كشيد. انگار نه انگار كــه اين تنها صــدای موجود در جهان اســت كه او را مخاطب قرار داده بود. اين عمل او، تعجب جمع ما را برانگيخت. تا يادمان نرفته بايد بگوييم كه لباس مردها متحدالشــكل، و اگر تفاوتی هم در رنگ داشتند، در آن وضعيت نورپردازی قابل اغماض بود. تفاوت اصلی در ســايزها بود. مثال يكی خپله بود كه پيشــبند، پیهای شــكمش را قلمبه بيرون زده بود. ايــن اندامها آنقدر متفــاوت بودند كه مرد نيازی نداشــت آنهــا را از رنگ لباسها متمايز كنــد. تعجب اين كاركنان چنان بود كه مثل يک گروه كر كه از روی غريزه در جای مناسب قرار گرفته، به يک صدا درآمدند كه «مگر تو میدانی؟» مرد هم متقابال پرسيد كه چه را میداند؟ چنين وضعی اگر نگوييم يّكه اما نادر بود پيش بيايد. طبق برنامه «مورد» ابتدا بايد در مقابل كاركنان میايســتاد، ســپس پس از پرسوجوهايــی اگــر الزم بــود به مرحلــه بعد يعنی نشســتن بر صندلی میرفت. در ايــن مرحله موردنظر، راســتیآزمايی میشــد. هرچند كه درخواست خود او بــرای حضــور بوده اســت. آخــر در هر كجای شــهر تابلوهايی نصب شده بودند و از عابران خواسته بودند در صــورت تمايل همكاری كنند. گفته میشــود حتی پشــت بليطهای اتوبوسرانی هم چنين چيزی نوشته شــده بود! شــايد بتوان ايــن عمل-يعنی درخواســت بهدلخواه خود- را شبيه چک كردن حساب مالی خود، هرازگاهی، برداشــت كرد. گرچه در اين خصوص ترديد داريم چنين شــباهتی درســت باشــد. پس از مرحله نشستن، مرحلهايســت كه نمیتوان بهطور دقيق نامی بر آن گذاشــت؛ اين مرحلهایســت بين نشستن و دراز كشــيدن. متخصصان امر، از آنجا كه اين مرحله متدی نويــن و غافلگيركننده بود، هنوز نامی بر آن نگذاشــته بودند، يا نامهای بســياری داشت كه اختالفنظر بر سر آن زياد بود. البته كه مكررا تأكيد میشد اين اختالف در نظر اســت نه در مبانــی آن! برای عــرض مثال، يكی میگفت، «قفسی»، ... يا ديگری میگفت چاردستوپا، وزغی؛ اين تفــاوت در نامگذاری، بیوجــه نبود، چون خــود وضعيت عمــال به آدمــی امكان نمــیداد كه شــناخت دقيقی همچون ديگر پديدهها به دست دهد. دراز مرد؛ –اين نامی بود كه مرد بر او گذاشت چراكه به طور بیمعنايــی دراز بود. منطقا نامگذاری جزو اصول بود زيرا چگونه میشود چيزی را بدون نام به امان خدا رها كرد؟ اين اصل، تبلور اين حكم بود كه انسان آفريده شــد تا بر چيزها نــام بگذارد- گفت: «تــو میدانی كه مشكل چيست كه بدون پرســش از ما دراز كشيدی؟» مرد گفت: «اگر میدانســتم برای چه بايد اين ماهها در صــف انتظار عالف میشــدم؟ مــن فكر كردم شــما میدانيد يا دســتكم اين وظيفه شماست كه بدانيد!» «لطفــا از وظيفه با ما حرف نزنيد. مــا نيروهای خدوم هستيم. و طبق آييننامه عمل میكنيم. شما درخواست داده بوديد كه مورد تدقيق قرار بگيريد. در كمال اختيار! درست است؟» مرد به وضوح به تفاوت بهكار بردن دو نوع ضمير «تو» و «شــما» پی برد. مرد در حالیكه دو دستش را روی شــكم جفت كرد و سرش را به طرفين حركت داد كه موقع صحبت همه را در برگيرد- سرش كمی باالتر از مابقی بدنش قرار داشت- گفت: «بله من درخواست دادم. اما گفتن اختيار تام كمی غليظ است. اما بگذريم اينجا كه آكادمی نيســت بخواهيم به روش تجاهل در باب جبر و اختيار تن دهيم! آيا ممكن اســت شــروع كنيد چون خيلــی كار دارم؟» مردهای ملبس متحدالشــكل به گوشه تاريک اتاق رفتند. گويی در شور بودنــد و دادههايی را با هم مبادله میكردند. مرد روی تخت كمی بیحوصلگی از خود نشــان داد. يكی از او در خواست كرد كه كمحوصلگی را كنار بگذارد. مرد به نورافكنهای نقلی نگاه كرد تا جايی كه چشمهايش از شــدت نور فقط تاريكی را میديدنــد. وقتی مردها دور تخت جمع شدند، لكههای سياه میديد. صدای يكی از آنها را میشــنيد كه میگفت: «بايد بدن شما را تدقيق كنيم.» مــرد گفت: «جوک میگوييد؟ بــه خاطر ندارم برای كار ديگری اينجا آمده باشم.» يكی از آنها به خنده افتاد و گفت كه چه بامزه اســت. آنها مشغول وارسی بدن مرد شــدند. ... مرد هيچ واكنشــی نشان نمیداد بلكه ســر را با حركت دســتهای آنها به سمت مورد نظر میچرخاند. آنها دوباره به گوشهای از سالن رفتند. گويا گرداگرد بودند و هر از گاهی يكی از آنها ســرش را به ســمت مرد برمیگرداند و به افســوس- يا ما چنين تعبير میكنيم- تكان تكان میداد. بعد از شــور دوباره گرد مــرد آمدند. مرد متوســطالقامت گفــت كه بايد بخشهايی از بدن شما را باز كنيم چون جزئيات را بايد در آنجا جستجو كرد. مرد با پرخاش گفت كه آن روز را خيلی كار دارد و آنها دارند وقت او را تلف میكنند. اما دراز مــرد به او اطمينان داد كه همه كارها بر اســاس ضوابــط اســت و آن نيروهــای خدوم تــالش خود را میكنند تــا به بهترين نحوی كار خود را انجام بدهند و رضايتمنــدی ارباب رجــوع باالترين درجــه را به خود اختصاص داده اســت. مرد خواست بجنبد و بلند شود اما ده دســت، هــر بخش از بدن او را گرفتند و ســعی كردنــد آرامش كنند. يكی گفت: «چموشــی نكنيد. ما خيــر و صالح شــما را میخواهيم. بمانيــد.» مرد كه بیحركت شــده بود، گفت: «اين قلمبه چی گفت؟» از اين حرف مرد، همه شــروع كردنــد به خنديدن و ديگر مــرد را رها كــرده بودند. آنقدر خنديدند كه از گوشــه چشمشان آب راه افتاد. قلمبه در حالیكه میخنديد و مقطع مقطع حرف میزد، تنها شنيده شد كه میگفت خــی...ر...ُو.......لا...ص مرد نيز بــا قهقهه آنان خنديد، اول ريز ريز بعد در حد مرگ. اگر آدم گرم و ســرد روزگار چشيده نبوديم، نمیدانستيم پس از اين خنده چه پيش میآمد. اما میدانيم كه وقتی پادشــاه میخندد، همه درباريــان و اطرافيان بــا او بايد به خنــده میافتادند. پادشــاه كه آدم عاقلــی بود اجازه مــیداد همگان به لحظه اعتماد برسند و هی بخندند، آنگاه پادشاه يكباره تيغی از كمرگاه گماشته خود برمیآورد و گردن يكی از

همان درباريان را با يک ضربه میزد، طوریكه ســر از بدن جداافتاده جلوی پای ما میافتاد، و ســكوت بارگاه را فرا میگرفت، در حالیكه رگ و پیها از گردن آويزان بودند و يک چشم قربانی هنوز در حال نبض زدن بود و يک چشــم گويی كه مادرزاد بســته بود، و سر بی بدن همچنان میخنديــد. بنابراين اگر يكباره ده دســت به جان مــرد میافتادند و بدنش را تكه پاره میكردند، ما هيــچ تعجب نمیكرديم. اما تعجب مــا از اين بود كه پادشاه در كمال آرامش و كنترل، صدای خندهاش را بر باند دربار فــرود آورد، و درباريان نيز بــه تبع آن چنين كردنــد. ايــن هماهنگی اليبنيســتی چنان بــود كه اگر پادشــاه دوباره تصميــم میگرفت هنوز بــر باند فرود نيامده دوباره اوج بگيرد، انتظار داشتيم، همگان در پی او اوج بگيرند. بله، تعجب از اين بود كه آن ده دســت به صيد خود هجوم نياورند بلكه دراز مرد سعی كرد با نگه داشــتن آنها جلوی خندهشــان را بگيرد. و به اين ترتيب، اتاق از نو شــاهد ســكوت شــد. مرد درازقامت جمجمهی مرد مورد نظر ما را در دســت گرفت؛ گويی معلمــی در حالیكه خشــم و حرص خــود را در پس خونسردی خود پنهان كرده باشد، صورت بچهای را كه پای كالس درس ايســتاده اســت و از پاســخگويی به معلــم نــاكام مانــده، به دســت گرفته و به وارســی میپردازد و سر گفتوگويی را با او باز میكند تا كودک حقــارت خود را نــه در ضربات مشــت و لگد بلكه در بازيچهشــدن جمجمه خود بازبيند. مرد درازچانه او را در گيره انگشت شســت و دو انگشت شهادت و ميانی قــرار داد؛ بــردهای را ماند كــه بردهدار در بــازار خريد وارسی كند. بعد از كمی چپ و راست كردن سر مرد، با پنجههايــش دو طرف صورت مرد را گرفت. شــايد كه میخواست صميمانه او را ببوسد. گفت: «افسوس كه چه ايدههايی در اين سر هست. نه تو از آن خبر داشتی، نه حتی میتوانســتی بيانشــان كنی. مــا خيرخواه تو هســتيم.» بعد با خشــم و غضب چند بار سر او را هل داد. مرد كه گويی تحتتأثير قرار گرفته بود سر درد دل را باز كرد: «من هيچ وقت حوصله زندگی را نداشــتم. بيشــتر از آن میترسيدم. هميشــه چنگی از حنجره تا امعاء و احشــايم را خنج میزد.» يكی از تاريكی گفت: «با يک قرص رفع میشد، التهاب جهاز هاضمه بود. يا كمبود اكســيژن در خون؛ چــرا لجبــازی میكنی؟ ما میخواهيم بهت كمک كنيم، چرا نمیفهمی؟ ايدهها را بيرون میكنيم خواهی ديد چه افقهايی به رويت باز میشود. سبک میشوی. سبک!». يكی از ميان سايه-روشن در حالیكه سينهاش را صاف میكرد، درآمد كه «بگذار اعتراف كنم كه تو آدم خوب و شريفی هســتی. اين را من نمیگويم مردم میگويند، همــهی گزارشــات دربارهی تــو كه طی ســالها گرد آورده شــدند، شاهديســت بر اين مدعا.» مرد چندشی در وجود خود احســاس كرد، به طرف صدا برگشــت و با اعتماد به نفس و تمســخر گفت: «خوب و شــريف؟ من مدتهاســت كه بــا اين واژگان كهيــر میزنم و به آنها مشــكوكم. هر كس بگويد آدم خوبی هستی-اگر منظورش خر كردن تو نباشــد- بدون ترديد بدان كه تو چه آدم ضعيفالنفســی هستی! كه در مقابل هر گفتار و كنش ديگران، با پسروی بیموقع، ناتوان در نه گفتنحتی نه گفتن به يک درخواســت ســاده- چنان رفتار میكنی كه در همهی شــرايط خوشايند ديگران بيايی، محتاِج تحسيِن توخالی ديگران، همين كه اندكی، فقط اندكی، با ديگران به جدال بيفتی آن وقت بهت خواهم گفت كه چقدر خوب و شــريف خطاب قرار میگيری!» صدايــی ديگر، با كمی توقف، ســرزنشآميز گفت: «تو آدم خيالپردازی هستی، در عين حال بدبين هم هستی. و اين موضوع كار را كمی ســخت میكند. هميشــه در فكر يــک تحول عظيمی، كشــفی، انقالبی كــه يكباره همهی عرصهها را در نوردد، بــدون اينكه تمييز دهی تــا چه حد توان آدمی محدوديت دارد، اما حتی در اين خصوص هم تمنای تحســين نهفته است، يک قهرمان همه فن حريف! اما حيف نيست كه خودت را از همهی ايدهها خالص كنی تا ســبک شوی، سبک!» و اين سبک دومی را با آهنگی كشيده و سوت مانند كه در كارتونها شنيده میشود، بيان كرد. ده دســت تيغهــای بــرش را برداشــتند و بــه آرامی بخشهايی از بدن مرد را شرحهشــرحه كردند. تا مرد خواســت بگويد پس داروی بيهوشــی چه میشــود، آنهــا مدتی بــود كار را آغاز كــرده بودند. امــا مرد در كمــال تعجــب ديد كــه دردی احســاس نمیكند هر از گاهی نيش پشهايســت كه او را در رؤيای يک شــب تابســتانی میگزد. مرد پرســيد كه چطور چنين چيزی ممكن اســت؟ تُوپر كه تا اين لحظه مرد برای او اسمی نگذاشــته بود، گفت: «راز عجيبی در كار نيســت. انگار شــما در رويا بهسر میبريد. داروها در لحظهی محتوم اثر میكنند. البته اگر تاريخ مصرفشــان نگذشته باشد. يادم میآيد يک مورد خودكشی نافرجام داشتيم، طرف ســيانور خورده بود اما چون تاريخ مصرفش تمام شده بود، به حيات برگشــته بود. شــما قدرت پيشــرفت در تكنيک را دست كم گرفتهايد. ما اينجا دستگاهی داريم كه عينا عضو آدمی را بازســازی میكند، درســت مثل دستگاههای سهبعدیساز كه زمانی قطعه مورد نظر را جلوی دوربينش میگذاشــتيم و كمی بعد، عين همان قطعــه را-حتی میتوان گفت بــا كيفيت برتر- تحويل میداد.» ســرش را نزديک گوش مــرد آورد: «حتی به شما بگويم، چيزی درباره دســتگاه حوا شنيدهايد؟ اين دســتگاه هر آن كه بخواهيد زن موردنظــر ... را ظرف چند دقيقه میســازد و تحويل شما میدهد. ... هر چه كه به تصور شما هم نمیگنجد. درست مثل كانالهای بینهايــت تلويزيون! بینهايــت! بینهايت! بینهايت متوجه عرضم هســتيد؟» مرد لبخنــد زد و گفت: «بله ِمــن بعد چيزی بهنام ميل نخواهيم داشــت، چون هر ميلی كه هر آن برآورده شود، ديگر چگونه شايسته ميل ناميده شــدن است؟ تصور كنيد در خيابان راه میرويد، جلوی شــما يک تير چراغبرق اســت، بدون اينكه راه خــود را كج كنيــد، از ميان آن عبــور میكنيد. وای چه دنيايی! من هميشــه گفتم تخيل، همان واقعيتی است كه با تأخير میآيد. بله، واقعيت با تأخير میرسد! مگر فاصله سفر به ماِه ژولورن با آرمسترانگ چقدر بود؟ بنا به همين امر بايد همواره داستانهای علمی-تخيلی را جدی گرفت زيرا آنها قدرت ساختن يا به صحنه آوردن واقعيــت را در يد خــود دارند. محض مثــال، تا پنجاه سال ديگر ربوتهای آدمنما در زندگی بشری ما فراگير خواهند شــد. بنابه يک پيشبينی، اين ربوتهای آدمنما تا صد ســال ديگر در موقعيتی برتر از بشر قرار خواهند گرفت بهطوریكه حتی چهبســا در جنگی با آنها بشر مغلوب شود. و شايد ما وارد مرحلهای از تكامل حياتی خود بشويم. شايد مخلوقاتی بهطور خودانگيخته خلق شــوند كه تركيبی از بشر و ربوت باشــند. وانگهی مگر همين امروزه آدمهايی نيستند كه قلب مصنوعی دارند، چــرا فكر نكنيم كه بــه تدريج، بيــش از پيش جوارح بشــر مصنوعی نشــوند؟! ضمن اينكه هر ربوت-آدمی میتواند خود را از درون بازسازی كند، میتواند اعضای جايگزين برای خود بســازد بدون اينكه نياز به ديگران باشــد. به همين اعتبار اســت كه اين مخلــوِق در راه قابليت چندين برابر بشــر امروز دارد. همانطور كه بشر امروز قابليتی چندين برابر بشر ده هزار سال پيش دارد. چرا باور نكنيم كه ديگر عصر ما بهزودی به سر خواهد آمد و مخلوقاتی ديگر جای ما را خواهند گرفت. شــايد ديگر در آن زمان معدوم شــدن امری نــادر يا معدوم شــود!! آيا زورگويی از جهان رخت خواهد بســت؟! آيا عدالت مثل طلوع آفتاب امری عادی خواهد بود؟». در حالیكه از ايــن فكر خود به هيجان آمده و جانش به لرزه افتاده بود و پيكر خود را احساس كرد كه خون در آن شتاب گرفته، به فكر خود ادامه داد: «آری! آری! ديگــر جنگ و مرگ نخواهد بود. جاودانگی و ابديّت از حيات رخت خواهد بربســت! زيــرا هر مخلوقی واجد چنــان قدرتی خواهد بود كه يگانــه و به تنهايی خود را بازسازی كند، سرشــت و صورت خود را مدام تغيير دهد، در حافظه خود دســتكاری كنــد. پيكر مادیاش چنان شــود كه در يــک آن، ارِض طريق كند. درســت مانند جنها همه جا حاضر شــود. لحظهای پودر شود و از شــبكههای كابلهای نوری عبــور كند و لحظهای ديگر پودرها، در مســافتی بســيار دور آنســوی جهان يا كهكشــانها، از نــو پيكر گيرند. كســی چه میداند، تصــادف در قاموِس اين مخلوق ديگــر جای نخواهد داشــت. اين پيكری كه معلوم نيســت ماده اســت يا چيز ديگر، از همه چيز میتواند عبور كند. ماشــينی به ماشــينی ديگر اصابت میكند و سرنشــينان صحيح و سالم از يكديگر عبور میكنند، بیگزندی!» و بیگزندی را زيــر لب بــه طمأنينه ذكر كرد. امــا ناگهان از چيزی مكدر شــود، تو گفتی ابری، سايه ســياه خود يكباره بر دشت بيفكند، هيجانش از اين افكار بلند و نابههنگام فــرو خفت. اما بهراســتی ديگر مرگ وجــود نخواهد

داشــت؟ و زندگی دگر زندگی نخوهد بود؟ ابديّت چه خواهد شد؟ شعر ســروده نخواهد شد؟ اين گزارهها و ســواالِت گزنده و متناقض چنان بــه او هجوم آوردند كه يكباره توان از او بازســتدند. احســاس ضعف كرد. سرساِم اين افكار، امانش را گرفته بود و گفتی، تاريكی بر چشمهايش چيره شده بود. آی شعر! آی شعر! كجا خواهی رفت؟! صدايــی مبهــم را شــنيد كــه میگفــت: «ای بابــا! شــماها همهتان يــک كرباســيد! هنوز هيچی نشــده حسرتخواریهايتان برای عصری كه هنوز پايان نيافته، آغاز شده! بگذاريد تمام شود! بگذاريد بگذرد! آن وقت خواهيد آسودگی سراسر وجودتان نشت خواهد كرد.» امــا او بیاعتنا به اين صدا، چنــان به اعماق فكر خود فرو رفتــه بود كه گويی فقط او يكه و تنها در عالم كون و مكان است و با خود چنين واگويه كرد: «در دنيايی كه همه چيز ممكن اســت، آن وقت ديگــر نياز به تخيل و ميل نيست. وقتی ميل نباشد، ماللت است؛ درست مثل گربههــای لندن، كه از فرط ماللــت و فربهگی، حداكثر دايره حركت آنها تا مرز پنجره رو به كوچه است. آه! آن همه ماللت در چشــمها نمايان است!» مرد دراز گفت: «شــما به گونهای كلمات را به كار میبريد كه از راحتی افســوس میخوريد! قرار نيســت هميشه در حسرت و فروبســتگی و تصادم ميل با فروبستگی سر كنيم. همه چيز همانطور كه میخواهيم و الساعه و همين االن بايد مهيا شــود! اين شعاريست كه تا رســيدن به آن چيزی نمانده اســت.» مرد گفت: «اگر ميل مــن بر آن بود كه شــما بدل به يک گورخر شــويد، چه؟» دراز مرد گفت: «انــگار بايد همه چيز را برای شــما از اول توضيح داد: قرار نيست كه محشر شــود. هر چيزی ضوابط و قانون خــودش را دارد.» مــرد گفت: «گويا چنــد لحظه پيش كلمه فروبســتگی را از دهان شــما شنيدم.» و به لحنی آميخته به كمی تمسخر كه چندان تو چشم نزند اضافه كرد: «اشتباه شنيدم؟! قانون، همان فروبستگی است؟! دنيای قشــنگ نو، لطفی ندارد. خواهش میكنم به من نگوييد پس بــه همان دنيای پــر از آالم قديم بازگرد!» «نمیگويم اما شــما ضرورتهــا را لحــاظ نمیكنيد. ضــرورت، قویپنجه اســت.» مرد نگذاشــت حرفش تمام شــود و اضافه كرد: «شــما هم تصادف را ناديده میگيريد؛ تصادف هم دســت بر قضا قویپنجه است.» و به بدن خود نگاه كرد كه مورد تدقيق قرار گرفته بود. خون و بلغم ... همه جا بود، مرد يغور كه دســتهای بیاندازه گنده و زمخت داشــت، گفت من از موردهای كثيف خوشــم میآيد. مورد بايد اين طور باشــد، مورد تميز حوصله آدم را ســر ميز تدقيق ســر میبرد. قلمبه درآمد كه چه حرفیست همكار محترم، مورد بايد تر و تميز باشــد، نه مثل اين بابا !... مرد خندهای كرد و گفت مشــک آن است كه ببويد. اما شــايد با خود دريافت كه آنها هماكنون در ذهن خود ارتباط اين مثل را جســتجو میكنند. متوسط القامت برای آنكه گزندگی فضا را كم كند مزهای پراند: «راســتی گل گناهكاری كجاســت؟» تقريبا میتوانيم گفت كه مرد شــرحه شــرحه شده بود و هر قســمت از ديگری جدا بود اما نه پراكنده. درست مثل شيشــه قدی ويترين مغازهای كه خرد شود. مرد با كنجكاوی به اين وضع خود نگريست. گويی خود را از نو وارسی میكند يا در وجود خود ترديد كرده، در برابر آينه ايســتاده و از زوايای مختلف خود را میجويد. بنابراين هر قســمت تالش میكرد قســمت ديگر را لمس كند. يغور، مغز لزج را در دســت كلفت و پرموی خود گرفت و به ديگران گفت كار بيهوده از آن كشيده است. «همين اســت كه برگههای اخطار از ســالنهای كار، پســتچی محل را به زحمت انداخته بودنــد. وقتی كار نمیكنی چــه میكنی؟» «فكــر میكنم!» جواب چنان ســاده و مختصر و صريح بــود كه میتوانيم گفــت تنها همين نكتــه جلوی شــليک خنده آنها را گرفــت. نه! اما مثل اينكه اين هم نتوانست، چون آنها يکصدا قهقهه زدند، فكر میكند، فكر میكند! لبخند مرد بر صورتش كشيده شد و زبانش گفت: « كاری به غايت نادر!» دست گفت: «اين سر را كه میبينيد مدتها بر من نهاده شد.» در اين ميان گل گناهكاری فرياد زد: « جلوی هر كه میخواهی روسياه باش اما جلوی گل گناهكاری روسفيد باش! اين را دايی مرد هميشــه به او گوشزد كرده بود، اما خودش میداند كه جلوی من روسياه است.» قلمبه گفت كه از اول میدانســت چيزی عوضی در آن مرد بود. از همان لحظه ظاهرشــدنش. جمع وقتی خندهاش خوابيد، به گوشه اتاق رفتند و به شــور نشستند. گويی هر از گاهی به طرف او سربرمیگرداند و اظهار تأسف میكند- يا ما چنين تعبير میكنيم- عاقبت گــرد مرد آمدند و گفتند: «خبــر خوب بهت بدهيم. مرگ تو را تشــخيص داديم! همــه مدارک حاضر و آمادهاند، فقط بايد يک انگشــت پای آنها بينــدازی!» مرد بیآنكه حالت صورتش تغيير كنــد يا صدايش لــرزهای بيفتد كــه از آن ترحم و ترس و تظلمخواهــی بيرون بيايد، گفت چنين چيزی ميســر نيســت، چون آن روز را خيلی كار دارد. توپر به استهزاء گفت از آن كارها...و به ســرش اشاره رفت. «بياييد جای مغــز و گل گناهــكاری را عوض كنيم، بعــد ببينيد چه شــود!» اين حرف مثل عكس سلفی انداختن با فاجعه يــا با فالكت مــردم بود. به هر تقديــر از آنها اصرار و از مرد انكار. قلبمه كه گويی كنترلش را داشــت از دست میداد گفت از اول میدانســت كه اين عوضی است و وقتشــان را تلف میكند. دراز مرد گفت: «منظور شما را درک میكنيم، اما هر چه زودتر بميريد، جلوی خسارت بيشــتر را گرفتهايــد. باور كنيد كه ســود در زودتر مردن اســت! البته كه، اجباری در كار نيست شما مختاريد اما شما خودتان قضاوت كنيد آيا راه ديگری هم داريد؟ بله آقايان؟ راه ديگری هست؟ اگر میتوانيد همين االن راه بيفتيد و از اتاق برويد، اگر كســی جلوی شما را گرفت!» جملگی يکصدا گفتند نه، نيســت. مرد يادش آمد كه ســالها پيش جملهای را از جايی كه نمیدانســت در يكــی از نوشــتههايش آورده بود. شــايد جمله جعلی بود. اما به هر جهت شــايع بود كه بر سركارخانه فورد نوشــته شده اســت كه شــما در انتخاب هر رنگی آزاد هستيد، به شرطی كه سياه باشد! مرد عاشق تناقضنما و نيــز نقيضهگويــی بود. بــرای همين يــک دو جين از نقضيهگويیهــا و تناقضنماها را از روزگار كهن تا امروز در كتابی با مجلدهای بســيار گــرد آورده بود. زبان مرد گفت میخواهد چيزی بگويد شــايد كه متعجب شوند. قلمبه گفت: «مرد! سالهاست كه چيزی يارای متعجب كردن من را ندارد. چــه میخواهی بگويی؟ اعتراف به قتــل يک فرد بیگناه؟! تجاوز بــه نواميس؟! ... هر چه را كــه تو فكرش را بكنی، مثال اينكه تا چند ســال آينده ربوتها، نسل بشــر را به خطر میاندازند، يا اصال ديگر انســانی به كيفيت ما نيســت؛ يا زمينهای مريخ از االن پيشفروش شده اســت؛ ... برای من ديگر رنگش حنايی ندارد.» زبان مرد گفت: «آنچه خواهم گفت به راســتی تعجب شما را برمیانگيزد. تشخيص شما درست است و مرگ، درمان من است. اما نه من نه شما نمیتوانيد...» قلمبه ديگر با فرياد دور اتاق چرخ میزد: «گفتم، گفتم از اول، چيزی عوضی اســت. از همان لحظه كه بر روی تخت جهيد. حــاال دارد بازی درمیآورد. نمیخواهد يا نمیتواند. اينها همهاش حرف است برای كشتن وقت ما. نمیخواهد همكاری كند. میدانستم. میدانستم.» يغور به اشاره چشــمهای مرد، گوشش را نزديک آورد. مرد گفت: «تو را میشناســم. تو را هميشه میشناختم. میدانســتم تمام روزگار زندگانی من، در سايهام به سر میبــردی.» يغور آهی از ته دل كشــيد: «افســوس! تو میدانســتی! و من فكــر میكــردم كارم را تميز انجام میدهم. اين بدترين خبری اســت كه در عمرم شنيدم.» و به گوشــه اتاق رفت و به گريه افتاد. قلمبه باز گفت: «بفرماييــد! ديديد، میدانســتم. از اول میدانســتم.» مــرد گفــت: «آقايان خــدوم! چرا متوجه نيســتيد، من میخواهــم اما نمیتوانم بميــرم.» دراز مرد با آرامش گفت: «شــما مثل بيماران اغمايی كه نــه میميرند نه زنده میشــوند، و اطرافيان را ذله میكنند، میخواهيد ما را دقمــرگ كنيد! يگانه راه توجــه دادن به ديگران، ناامن كردن ديگران است!» يكباره ساطور را برداشت و با قدرتــی خارج از تصور بر جوارح بدن مرد فرود آورد. جوارح شــروع كردند به فريــاد زدن و فرار كردن. خون مدام فرياد میزد و به اطراف پراكنده میشد. آن پنج تن به دنبال جوارح بودند و با هر ضربه كه فرود میآوردند. قطعه-بدن مرد، به دو يا چند تكه تقســيم میشد و هر كدام دوبــاره در دور و اطراف اتاق فرار میكردند. همه به دنبال قطعات جديد، و هر قطعه باز به چند قطعهی فراری بدل میشد... دراز مرد كه هميشه آرامش خود را حفظ كرده بود، با فرياد گفت: «هيچ فكرش را میكرديد كــه اين طــور تمام شــود؟» اعضای مرد بــا صداهای ناهماهنگ گفتند مگر تمام شــده اســت؟! موســيقی، قطعهای بود از شوئنبرگ! مرد يک دم ترديد كرد كه نكند اشتباهی رخ داده باشد! * از كتاب در دست انتشار «كتاب مخلوقات»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.