احساس ميکنم که در ایرانم - ایران آرمانیام

گفتوگوی فرهاد مهندسپور با بهرام بيضايی پس از شش سال دوری از وطن

Salnameh Shargh - - هنر -

عﺴل عبﺎﺳﯿﺎﻥ: ﺑهﺮﺍﻡ ﺑﯿضﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺎلهﺎﯼ ﺩﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﻭطﻦ ﺳﮑﻮت ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﮐﻤﺘﺮ ﺗﻦ ﺑﻪ ﮔﻔﺖﻭﮔﻮ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣؤثﺮﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﯾﺸﻨﺎﻣﻪﻧﻮﯾﺴﺎﻥ ﺗئﺎﺗﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﯾﺸﻨﺎﻣﻪﻧﻮﯾﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺎلهﺎﯼ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺳﺎلهﺎﯼ ﻧخﺴﺖ ﺩهﻪ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺳﺎخﺖ ﻓﯿﻠﻢ «ﺭﮔبﺎﺭ» ﺑﻪ عﺮصﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺁﻣﺪ؛ هﻨﺮﻣﻨﺪﯼ چﻨﺪﻭجهﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘژﻭهشهﺎﯾﯽ ﺍﺭﺯﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﺗئﺎﺗﺮ، ﺑﺎ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﻮج ﻧﻮﯼ ﻧﻤﺎﯾﺸﻨﺎﻣﻪﻧﻮﯾﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺑﺎ ﻧﮕﺎﺭش ﻓﯿﻠﻤﻨﺎﻣﻪهﺎﯾﯽ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾخ ﺳﯿﻨﻤﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺑﺎ ﮐﻨش ﻭ ﻭﺍﮐﻨشهﺎﯾش ﺑﻪ عﻨﻮﺍﻥ ﯾک هﻨﺮﻣﻨﺪ ﻣﺴﺘقل ﺩﺭ هﻤﻪ ﺍﯾﺎﻡ ...ﻭ ﺍﺯ خﻮﺩ ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺗﻤﺎﻡعﯿﺎﺭ ﺳﺎخﺘﻪ ﺍﺳﺖ. هﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑهﺮﺍﻡ ﺑﯿضﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﻧخﺴﺘﯿﻦ ﺭﻭﺯهﺎﯼ ﺷهﺮﯾﻮﺭ 98، هﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ هﻤﺴﺮش ﻣژﺩﻩ ﺷﻤﺴﺎﯾﯽ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﻧﯿﺎﺳﺎﻥ ﺗهﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣقصﺪ ﮐﺎلﯿﻔﺮﻧﯿﺎ ﺗﺮک ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺗﻨهﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﯾک ﺳﺎل ﺗﺪﺭﯾس ﺩﺭ ﻣﺮﮐﺰ ﺍﯾﺮﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺳﺘﻨﻔﻮﺭﺩ ﺍﺯ ﻭطﻦ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﺪ، هﯿﭽﮑس ﻓﮑﺮش ﺭﺍ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﮐﺎﺭﯼ، ﺁﻥ هﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺪﺭﯾس ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎهﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽﺍش ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ: «ﻧﺴﯿﻢ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽﻭﺯﺩ» ﺑﯿش ﺍﺯ ﺷش ﺳﺎل ﺍﺩﺍﻣﻪ ﯾﺎﺑﺪ. ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺳﺎلﯿﺎِﻥ ﺑﯿش ﺍﺯ ﻧﯿﻢﻗﺮﻥ ﮐﻮﺷش ﺑﯿضﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮهﻨگ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺮ جﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، چﻨﺎﻥ ﺳﺘﺮگ ﻭ ﯾﮕﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ هﺮ ﺩﻡ، ﺩﻭﺭﯼﺍش ﺍﺯ ﻭطﻦ ﻭ ﻣحﺮﻭﻣﯿﺖ ِ هﺮچﻪﺑﯿﺸﺘﺮﻣﺎ ﺍﺯ ﮔﻨﺠﯿﻨﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﻭﺳﺖ، ﺗبﺪﯾل ﺑﻪ ﺁﻩ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﺳﯽ ﺷﻮﺩ، ﻭ چﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﯽخبﺮ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻪ ﻓﺮصﺖ ﺭﺍ ﻣغﺘﻨﻢ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭ ﻓﺮهﺎﺩ ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ خﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺳﺖ، ﺑخﻮﺍهﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﺎﺩ خﻮﺩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺩﻭﺭ ﮔﻔﺖﻭﮔﻮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺣﺎصل ﺁﻥ، ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑهﺎﺭ ﻧﻮ، ﻣقﺎﺑل ﺩﯾﺪﮔﺎﻥ ﻣﺸﺘﺎق ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺳﺎل ﻭ ﺳﺎلﯿﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﻧﻤﺎﯾﺸﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭطﻦ ﺭﻭﯼ صحﻨﻪ ﺑبﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩهﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺗﺪﺭﯾس ﮐﻨﻨﺪ.

ﻓﺮهﺎﺩ ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﮕﯿﺮ ﮐﺎﺭهﺎ ﻭ ﻧﮕﺮشهﺎﯼ ﺑهﺮﺍﻡ ﺑﯿضﺎﯾﯽ هﺴﺘﻨﺪ، ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺖﻭﮔﻮ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴــﺖ ﭘﺮﺑﺎﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ. ﺷــﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺖﻭﮔﻮ ﺩﺭهﻨﮕﺎﻣﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺳﻨﺠﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﭘﺮﺳشهﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺳﻨﺠﯿﺪﻩ ﻧبﻮﺩﻩﺍﻧﺪ. ﺑﻪ هﺮ ﺭﻭﯼ ﺍﮔﺮ ﺑخﻮﺍهﻢ ﺑﺮهﺎﻧﯽ ﺑﺮ ﮐﻮﺗﺎهﯽ ﭘﺎﺳــخهﺎ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ، ﺑﻪ ﺭأﯼ ﻣﻦ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦﺭﻭﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﻔﺖﻭﮔﻮ ﺭﻭﺩﺭﺭﻭ ﻧبﻮﺩﻩ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺭﻭﯼ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﺳــﺖ. ﺑﺎ ﺍﯾﻦ هﻤﻪ ﻏﻨﯿﻤﺖ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎ ﮔﺮﻡﺗﺮﯾﻦ ﺩﺭﻭﺩهﺎ ﻭ ﺑهﺘﺮﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭهﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺑهﺮﺍﻡ ﺑﯿضﺎﯾﯽ ﻭ هﻤﻪ هﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺗﻮلﯿﺪﮔﺮﺍﻥ هﻨﺮ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ.

ﻓﺮهﺎﺩ ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﺑﺮﺍﯼ ﺷــﻤﺎ ﮐﻪ ﺩلبﺴــﺘﻪ ﻭ ﺑﺎلﻨﺪۀ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ هﺴــﺘﯿﺪ، ﭘﯿﻮﻧﺪهﺎﯼ ﺍجﺘﻤﺎعﯽ ﺩﺭ جغﺮﺍﻓﯿﺎﯼ جﺪﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ چﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﺷعﺮ ﻧﻤﺎﯾﺸﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺳﺮﺍﯾﯿﺪ چﮕﻮﻧﻪ جﺎﯾش ﺭﺍ ﻣﯽﯾﺎﺑﺪ؟ ﺑهﺮﺍﻡ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: همانجور که در ایران، و نه مشکلتر. ِ ایرانیاناینجا مردم دیگرى نیستند و به اندازه ســاکنان ایران، فرهنگ و سرزمینشان را دوست دارند. و من تصادفاً در جاى درســتی افتادم؛ در فضاى دانشگاهی و ایرانشناسی. نه آرزو و نه هرگز خیال بیرون از ایران زیســتن، داشتم. زندگی مرا با خود برد تا نشانم بدهد که ناچار نیستم همه ُ عمرم را چون محکوم مادرزاد سر ُکنم!

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﻢ ﺷــﻤﺎ ﺩﺭ ﺗهــﺮﺍﻥ، ﮐﺘﺎﺑخﺎﻧۀ ﺑﺰﺭگ ﻭ ﻏﻨﯽ خﻮﺩ ﺭﺍﺩﺍﺷﺘﻪﺍﯾﺪ، جﺎلب ﺍﺳــﺖ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ چﻪ ﮐﺘﺎبهﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ خﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﺮﺩﻩﺍﯾﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﺮﺳﯽ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﮐﺘﺎبهﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽخﻮﺍهﯿﺪ، ﺍﮐﻨﻮﻥ چﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: راســتش کتابخانهام دنباِل من آمد! ضمناً دسترســی به کتــاب در اینجا آِب خوردن است!

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﺗﺠﺮﺑۀ ﺍجﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷــﺎﮔﺮﺍﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺍﯾــﺮﺍﻥ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍجﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ«طﺮﺑﻨﺎﻣــﻪ» ﻭ «ﺍﺭﺩﺍﻭﯾﺮﺍفﻧﺎﻣﻪ» ﺩﺍﺷــﺘﻪﺍﯾﺪ، چﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺷــﺮﺍﯾط ﺍجﺘﻤﺎعﯽ ﻭ ﺍجﺮﺍئﯽ ﺁﻧﺠﺎ، ﺑﻪ ﺭﺍﯼ ﺷــﻤﺎ، چﻪ ﻭﯾژﮔﯽهﺎﯾﯽ ﻭجﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﯾﺎ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺍهﻤﯿﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﻧﺪ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: ِ ایرانیانجایی که من هســتم ِ مهرو پذیرش و گنجایش فرهنگی ِ ایراندوستان ایران را دارند ولی تنشسازى و مانعافکنِی ایرانستیزاِن ایران را ندارند!

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺑــﺎ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ چﻪ ﮐﻤبﻮﺩهﺎ ﯾــﺎ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽهﺎﯾﯽ ﺭﻭﺩﺭﺭﻭ ﺷﺪﻩﺍﯾﺪ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: فقط تفاوت شــرایط. بازیگران اینجا حرفــهای و حقوقبگیر هیچ مرکز تئاترى نیســتند. عالقهمنداِن این کارند. هفتــهاى پنج روز کار ميکنند و آن هم ســخت و در رشــتههاى دیگــر، و تنها دو روز آخر هفتــه را فرصت تمرین دارند کــه در واقع وقت استراحت و سرگرمی هفتگيشان اســت. پس مثال تمرین «طربنامه» عمال بوده چهار بار، دو روِز بُریده بُریده در هر ماه که ميشــود ماهی هشــت جلســه و جمعا شصت و چهار روز طی هشت ماه. بریدگيها دشمِن بالندگِی پیگیر است و فقط شوِر خودآزمایی بازیگران و پیوند دوباره با فرهنگ مادرى و لطف به من بود که نمایش را سامان داد.

ﻣهﻨﺪسﭘــﻮﺭ: ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ جﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ، هﻮﺍﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ، ﺁﯾﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴــﺘﻪ ﺗأثﯿﺮهﺎﯼ ذهﻨﯽ، ﯾﺎ ﺗصﻮﺭﺍت ﻭ ﺗصﻮﯾﺮهﺎﯾﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺯﯾﺴــﺖ ﺑﺸــﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺷــﻤﺎ ﺑﻪ هﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷــﺪ؟ چﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﺳــﺘﺎﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﯿﻠﻢ ﯾﺎ ﻧﻤﺎﯾش ﺑخﻮﺍهﯿﺪ ﻧﺸﺎﻧش ﺑﺪهﯿﺪ، ﯾﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: اول اینکه ميشــده این نمایشها بــه آزمایش و اجرا درآیند و جهان اصال به هم نریزد. دوم تلخی و تأسف اینکه چرا نباید در ایران این نمایشها دیده ميشدند که زادگاه این نمایشهاســت؟ و چه بسیار اندیشههاســت که در نمایش ایران جاننیافته ُمرده اســت! من این متنها را نومیدانه دور ریخته بودم که ســختگیران وطن، تاب آن ندارند. این متنها که ســالها چون اوراق باطلهاى در اسبابکشيها برگهایی از آنها گم ميشــد، اینجا و با گردآمدن این همه استعداد و اشتیاق پراکنده از نو زنده شدند و من ناباورانه شــاهد جانگرفتن دوباره و ســرزندگی آنها بودم. گرچه جواب ایــن آزمونهاى صحنه خیلیخیلی دیر به من ميرســید، ولی ميتوانســت در شرایط دیگر بکّلی ناشناس و نادیده نابود شده باشد.

ﻣهﻨﺪسﭘــﻮﺭ: ﺩﺭ ﺁﻧﺠــﺎ ﺍﺣﺴــﺎس ﺍﻣﻨﯿﺖ ﯾــﺎ ﺗﻨهﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺩلﺘﻨﮕﯽ، ﯾــﺎ هﺮ ﺣس ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﯿﺸــﺘﺮ ﺑﺎ ﺷﻤﺎﺳﺖ، چﯿﺴﺖ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: احساس ميکنم که در ایرانم - ایران آرمانیام؛ ســرزمینی به بزرگــی آرزوهایی که برایــش در اتاق کار کوچکی در ایران داشتم و از آن پُرم!

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳــﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﺯ ﺑﺮﻧﺎﻣۀ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪﺗﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ، ﻭ ﺍﺯ ﮐﺎﺭهﺎﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ. ﺑﯿضﺎﯾﯽ: صبح بیدار میشوم به امید کارهاى آینده؛ بر کاغذ، بر صحنه، بر نوار، و به امید ُگریــز از کابوسهایی که پیام میآیند، کابوسهایی کــه آرزو دارم دیر یا زود به تصویر درآورم و از هر حقیقتی واقعیترند!

ﻣهﻨﺪسﭘــﻮﺭ: هﺮ ﺍﺯ چﻨﺪ ﮔﺎهــﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﮐﺘﺎﺑخﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﻓﺘــﺮ ﮐﺎﺭﺗﺎﻥ ﺩﺭ ﺗهﺮﺍﻥ ﻣﯽﺍﻓﺘﯿﺪ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: هر روز و هر ساعت.

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﻧﺴــخۀ چﺎپﻧﺸــﺪۀ ﻣﺠﻠس «ﺍﺭﺩﺍﻭﯾﺮﺍفﻧﺎﻣﻪ» ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺴﺎﻧﯽ خﻮﺍﻧﺪﻩﺍﻧﺪ، ﺁﯾﺎ ﺑﺮﺍﯼ چﺎپ ﺁﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: نه تنها «گزارش ارداویراف» که «جانا و بال دور» و «طربنامه» هم قرار اســت چاپ و منتشــر بشــود، و همچنین ضبط تصویرى اجراى آنها هم دربیاید - و نیزُضبط تصویرى اجراى دو نفره «آرش» و اجراى یك نفره «شب هزار و یکم» [داستان یکم] - و نیز متن داستانهاى دوزخی که برگهاى ناخوانده «گزارش ارداویراف» است و هنوز اجرا نشده. این روزها به خودم فرصتی دادهام به این کارها برسم!

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﭘژﻭهش ﯾﺎ ﺍﯾﺪﻩهﺎﯼ ﻧﻮﺷﺘﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ چﻪ ﺳخﺘﯽ ﯾﺎ ﮔﺸﺎﯾشهﺎﯾﯽ ﺭﻭﺑﻪﺭﻭﺳﺖ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: ســختی کار نوشتن این است که نمیتوانم جلوى آن را بگیرم. اّما سختِی کار پژوهش این است که بیشتر ُعمر صرف کشِف نادرستیهاى برخی پژوهشهاى ایرانی و فرنگی نامدار پیشــین میشود که نمیدانی از غفلت است یا عمدى و از سر تعّصب. راستی که هر فاجعهاى از دانِش ناقص است!

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﺍﺣﺴﺎﺳــﯽ ﮐﻪ ﻧﺴــبﺖ ﺑﻪ ﮔذﺭﺍﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﺎ هﻤﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎس ﺩﺭ ﺗهﺮﺍﻥ چﻪ هﻤﺎﻧﻨﺪﯼ ﯾﺎ ﻧﺎهﻤﺎﻧﻨﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: احساس گذر تُنِد زمان همواره با من است، هر جا که باشم!

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺴــﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ جﻮﺍﻧﺎﻥ ﻭ ﺩﺍﻧﺸــﺠﻮﯾﺎﻥ ﻭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺍﺯ چﻨﺪ ﻧﺴل ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ، ﭘﯿﮕﯿﺮ ﭘﯿﺸــﻨهﺎﺩهﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻭ ﮐﺎﺭهﺎﯾﺘﺎﻥ هﺴﺘﻨﺪ، ﭘس ﺍﺯ ﻧﯿﻢ ﺳﺪﻩ ﮐﻮﺷش ﻓﺮهﻨﮕﯽ ﻭ هﻨﺮﯼ، ﻭ ﺍﯾﻦ هﻤﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻭ ﻓﺮﺍﺯ ﻭ ﻧﺸﯿب ﺩﺭ ﺗﻮلﯿﺪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻭ ﺗأﻣل ﻭ ﺍﺣﺴﺎس ﺩﺭ ﻓﯿﻠﻢ ﻭ ﺗئﺎﺗﺮ ﻭ ﻧﻤﺎﯾﺸﻨﺎﻣﻪ، چﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﻧهﺎ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: نه پندگوى خوبی هســتم و نه شــما پند بشــنوید. به جاى هر پندى دستکم آرزو دارم سینما و نمایش و خبررسانیها پاك شوند هرچند اگر بُرد در غیر آن باشد.

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳــﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣــﺎ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ، ﺑهﺮﺍﻡ ﺑﯿضﺎﯾﯽ چﮕﻮﻧﻪ ﺑهﺮﺍﻡ ﺑﯿضﺎﯾﯽ ﺷﺪ؟ ﺑﯿضﺎﯾﯽ: اتفاق خودش نمیافتد!

ﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ: ﻭ ﺍﮔﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻠﯿﺪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺑﺰﻧﯿﺪ... ﺑﯿضﺎﯾﯽ: به خیلیها سپاســگزارى بدهکارم. هرکس در این مدت از راه دور لطفی به من داشــته. سپاســگزارم از تكتك اهل نمایش و صحنه، از دانشــگاهیان و ناشــران و اهل قلم، از ســینماگران، منتقدان و ســینما دوســتان، و ســازمانهاى فرهنگــی و ســینمایی و نمایشــی که با یادآورىام مرا شــرمنده خود کردهاند؛ و آنان که در برابر بدگویاِن خردســتیزم خاموش نماندند؛ و باید ببخشند که وقت کم میآورم اگر گاهی پاســِخ لطف خود را به موقع از من نمیگیرند. نوروز همه شاد و به امید بهارى دیگر.

بیضایی: چه بسیار اندیشههاست که در نمایش ایران جاننیافته ُمرده است! من این متنها را نومیدانه دور ریخته بودم که سختگیران و ُجرمسازان وطن، تاب آن ندارند. این متنها که سالها چون اوراق باطلهاى در اسبابکشيها برگهایی از آنها گم ميشد، اینجا و با گردآمدن این همه استعداد و اشتیاق پراکنده از نو زنده شدند و من ناباورانه شاهد جانگرفتن دوباره و سرزندگی آنها بودم

عﮑس:ﻣژﺩﻩﺷﻤﺴﺎﯾي

ﻓﺮهﺎﺩﻣهﻨﺪسﭘﻮﺭ

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.