وضع موجود نگرانم ميکند

مرثيه «داريوش مهرجويي» بر دوست ديرينهاش،«عباس كيارستمي»

Salnameh Shargh - - هنر - ﻣهﺮﺩﺍﺩ ﺣﺠﺘي

ﺩﺍﺭﯾﻮش ﻣهﺮجﻮﯾي ﺁﻏﺎﺯﮔﺮ ﺳﯿﻨﻤﺎي ﻣﻮج ﻧﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ. هﻢ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻓﯿﻠﻢ «ﮔﺎﻭ» ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺴﯿﺮي ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ، ﺍﻓﺮﺍﺩي ﻣﺎﻧﻨﺪ «ﺍصغﺮ ﻓﺮهﺎﺩي» ﺑﺮخﺎﺳﺘﻪﺍﻧﺪ. ﺍﻭ ﺳﺎلهﺎ ﺑﻪ عﻨﻮﺍﻥ ﻧﻤﺎﺩ ﺳﯿﻨﻤﺎي ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺷﻨﺎخﺘﻪ ﻣيﺷﺪ. ﻧﻤﺎﺩي ﮐﻪ ﺑﺎ هﺮ ﺍثﺮش ﺍﺗﻔﺎق ﺗﺎﺯﻩﺍي ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻤﺎي ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻗﻢ ﻣيخﻮﺭﺩ. «ﺁﻗﺎي هﺎلﻮ»، «ﭘﺴﺘﭽي»، «ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻣﯿﻨﺎ» ﺁثﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭ ﺩهﻪ 50 ﺍﻭ هﺴﺘﻨﺪ. ﺁثﺎﺭي ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻭ ﺗأثﯿﺮﮔذﺍﺭ. ﺩﺍﺭﯾﻮش ﻣهﺮجﻮﯾي ﻓﻠﺴﻔﻪ خﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﺩﺑﯿﺎت ﺭﺍ ﻣيﺷﻨﺎﺳﺪ، ﻣﻮﺳﯿقي ﺭﺍ خﻮب ﻣيﻓهﻤﺪ، ﻧقﺎﺷي ﻣيﮐﻨﺪ. ﺳﻨﺘﻮﺭ ﻣيﻧﻮﺍﺯﺩ ﻭ ﺩﺭ طﻮل ﺳﺎلﯿﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺍﺩب، هﻨﺮ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ هﻤﻨﺸﯿﻨي ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. عﺠﯿب ﻧﯿﺴﺖ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻮﺩ خﺎﻧﻪ ﺍﻭ ﻣحل ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻭ ﮔﻔﺖﻭﮔﻮي ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻓﺮهﻨگ ﻭ هﻨﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﺩﺭ ﯾک ﺩﻭﺭﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺭﻩﺍي ﭘﺮﺗالطﻢ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﯾک ﮐﺸﻮﺭ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺁﻥ عﻮض ﺷﻮﺩ. ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩهﻪ 05، ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮي ﺍﺳﺖ. هﻤﺎﻥ ﺩﻭﺭﺍﻧي ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭي ﺍﺯ هﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﺗحصﯿلﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﯿهﻦ، ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﮔﺮﺩ ﻣيﺁﻣﺪﻧﺪ ﺗﺎ جﻨبشهﺎي هﻨﺮي ﭘﺪﯾﺪ ﺁﻭﺭﻧﺪ. ﺍﯾﻦ جﻨبشهﺎ ﺩﺭ هﻤﻪ عﺮصﻪهﺎ ﺭخ ﻣيﺩﺍﺩ؛ ﺷعﺮ، ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﺗﺠﺴﻤي، ﺗئﺎﺗﺮ ﻭ ﺳﯿﻨﻤﺎ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺑﯿش ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮ هﻨﺮهﺎ ﺳﺮﻭصﺪﺍ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮﺩ. «ﮔﺎﻭ» ﺳﺮﺁﻏﺎﺯ ﺍﯾﻦ جﻨبش ﺑﻮﺩ. جﻨبش «ﻧﻪ» ﺑﻪ ﺍﺑﺘذﺍل، «ﻧﻪ» ﺑﻪ ﺳطحيﻧﮕﺮي ﻭ «ﻧﻪ» ﺑﻪ هﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﺎ ﭘﯿش ﺍﺯ ﺁﻥ «ﻓﯿﻠﻤﻔﺎﺭﺳي» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣيﺷﺪ. «ﮔﺎﻭ» ﺳﺮﺁﻏﺎﺯ «ﻣﻮج ﻧﻮ ﺳﯿﻨﻤﺎي ﺍﯾﺮﺍﻥ» ﺑﻮﺩ. «ﻣهﺮجﻮﯾي» ﺍﺯ «ﺍﺗﺎق ﻓﮑﺮي» ﮐﻪ ﺩﺭ خﺎﻧﻪﺍش ﺗﺸﮑﯿل ﻣيﺷﺪ، ﻣيﮔﻮﯾﺪ. ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺖهﺎﯾي ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ عﺮصﻪ ﻓﺮهﻨگ ﺗغﯿﯿﺮ ﺑﻪ ﻭجﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﯾک ﺑﯿﺎﻧﯿﻪ هﻢ ﺳخﻦ ﻣيﮔﻮﯾﺪ. ﺑﯿﺎﻧﯿﻪﺍي ﮐﻪ ﮔﺮﻭهي ﺳﯿﻨﻤﺎﮔﺮ جﻮﺍﻥ ﻭ ﺁﺭﻣﺎﻥﮔﺮﺍ ﭘﺎي ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﻣضﺎ ﻣيﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺑﻪ عﻨﻮﺍﻥ ﺷﺎخصﺗﺮﯾﻦ چهﺮﻩ ﺁﻥ ﺍﺗﺎق، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺭﺳﺎﻧﻪهﺎ ﺑخﻮﺍﻧﺪ؛ ﺑﯿﺎﻧﯿﻪ ﺍعﺘﺮﺍض ﺑﻪ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻭ ﺍﺑﺘذﺍل. ﺍﯾﻦ ﺑﯿﺎﻧﯿﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻧﻪﺍي صﺎﺩﺭ ﻣيﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎي ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺳﺮعﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻧحطﺎط ﻣيﺭﻓﺘﻪ. ﺍﻭ ﻣيﮔﻮﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻭهي ﺍﺯ ﻧخبﮕﺎﻥ ﺁﺳﺘﯿﻦ ﺑﺎال ﻣيﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﻧع چﻨﯿﻦ ﺍﻧحطﺎطي ﻣيﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﭘﯿﺸﮕﺎﻣﺎﻥ چﻨﯿﻦ جﻨبﺸي ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﻣﺎ ﺑﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻭﻗﺖ هﺸﺪﺍﺭ ﺩﺍﺩﯾﻢ. ﺑﻪ ﺁﻧهﺎ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭي ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭﻩ ﻧخبﮕﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺷﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻧخﻮﺍهﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﺍﺯ عقبﻧﺸﯿﻨي ﺣﮑﻮﻣﺖ ﮔﻔﺖ. ﺍﺯ عﺰﻡ جﺪي ﺳﯿﻨﻤﺎﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍي ﻣقﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻭ هﺮﺍس ﺁﻥ ﺩﻭﺭﺍﻧش هﻢ ﮔﻔﺖ. ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﻤيﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻣيخﻮﺍهﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﻣثﺎل ﺍﻭ چﻪ ﮐﻨﻨﺪ؟ ﺍﻭ ﺳﺎلهﺎ ﺑﺎ ﺩﻏﺪﻏﻪهﺎي ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺯﻧﺪﮔي ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭ ﺍﻭﺍخﺮ ﺩهﻪ 70 ﺯﻧﺪﮔيﺍش ﺍﺯ ﺩﻏﺪﻏﻪهﺎي ﺗﺎﺯﻩﺍش ﺳخﻦ ﻣيﮔﻮﯾﺪ. ﺍﺯ «ُﻣﻔﺖ ﺍﺯﺩﺳﺖﺭﻓﺘﻦ» ﺩﻭﺳﺖ ﺩﯾﺮﯾﻨﻪﺍش «عبﺎس ﮐﯿﺎﺭﺳﺘﻤي»، ﺍﺯ ﻭضع ﺑﺪ ﺍﻗﺘصﺎﺩي ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﻧهﺎﯾﺘﺎ ﺍﺯﺩﺳﺖﺭﻓﺘﻦ ﻓﺮصﺖهﺎي ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺮﺍي ﺑهبﻮﺩ ﺍﻭضﺎع ﻭ ﻧﺰﺩﯾکﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﯾک جﺎﻣعﻪ ﻣﺘﺮﻗي. ﺩﺍﺭﯾﻮش ﻣهﺮجﻮﯾي ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺩﺍﺭﯾﻮش ﻣهﺮجﻮﯾي ﭘﻨج ﺩهﻪ ﭘﯿش چﻪ ﺗﻔﺎﻭتهﺎﯾي ﺩﺍﺭﺩ؟ ﺁﯾﺎ ﺍﻭ هﻤﭽﻮﻥ ﮔذﺷﺘﻪ ﺗأثﯿﺮﮔذﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟

چﺮﺍ ﺩﺭ ﻭﺍﮐﻨش ﺑﻪ ﺩﺭﮔذﺷﺖ ﮐﯿﺎﺭﺳﺘﻤي ﺁﻥطﻮﺭ ﺍﺯ خﻮﺩ ﻭﺍﮐﻨش ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﯾﺪ؟ من در تمامي آن مدتي که «عباس» بســتري بــود، با او در تماس بودم. آنقدر حالش بــد نبود که نتوان خوبش کرد. با قدري دقت در معالجه ميشد او را سرپا کرد. اما نکردند. پزشــک معالج او به جاي معالجه و مراقبت از او به ســفر ميرود و معالجه را به دستیارش ميسپارد و نتیجه هماني ميشــود که همه ميدانیم. چرا چنیــن اتفاقي باید بیفتد؟ آیا ميخواســتند او را مجازات کنند یا معالجه؟ روي سخن من با پزشک معالج او اســت، نه پزشکان دیگر. کساني که فیلمهاي من را دنبال کردهاند ميدانند من همواره در آثارم از پزشــکان به نیکي یاد کردهام. چه پیــش از انقالب، مثل فیلــم «دایره مینا» و چه بعد از انقالب مثل فیلم «آســمان محبوب». من به همه پزشــکان احترام ميگذارم؛ بهویژه به آن پزشــکاني که با امکانات محدود در هشــت سال جنگ بیمارســتانها را اداره کردند و آنهایي که پشت خط مقدم با دست خالي در بیمارستانهاي صحرایي مجروحان را مداوا ميکردند. چطور ممکن است یادمان رفته باشد؟ نه من و نه هیچکس دیگري از یاد نبرده است. کمااینکه در آینده هم از یاد نخواهد رفت. اما موضوع معالجه «عباس کیارستمي» موضوع جداگانهاي است. من معتقدم باید نظام پزشکي به این ماجرا واکنش نشــان ميداد پیش از آنکه در جامعه به آن شــکل واکنش ایجاد ميکرد. اصال براي جامعه پزشکي خــوب نبود. به حیثیت آنها لطمــه زد؛ هرچند این حرفها و هزاران حرف از این دســت، «عباس کیارســتمي» را به ما بازنميگرداند. او رفت بيآنکه فرصت داشته باشد کارهاي نیمهتمامش را تمام کند. باید افسوس و حسرت خورد براي ازدســتدادن هنرمندي که ميتوانســت همچنان آثار تازه خلق کند و در عرصه جهاني بدرخشــد، اما دریغ و افسوس که از میان ما رفت. ﺳﺎﺑقﻪ ﺩﻭﺳﺘي ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﮐﯿﺎﺭﺳﺘﻤي ﺑﻪ چﻪ ﺯﻣﺎﻧي ﺑﺎﺯﻣيﮔﺮﺩﺩ؟ به حدود 50 ســال پیش، او براي فیلــم اولم «الماس »33 یک پوســتر طراحي کرده بود. هرچند تهیهکننده آن پوستر را نپســندید، اما من پســندیدم. دوســتي ما از همان موقع شــکل گرفت. در تمامي این سالها ارتباط ما هیچگاه قطع نشــد. تا همین اواخر کــه من مدام بــا او در تماس بودم و احوالــش را پیگیــري ميکردم. چندباري هــم به دیدارش رفتم. مثل همه دوســتانش نگران بودم. «کیارستمي» براي ملت ما یک ســرمایه بود. معالجه او را دولت باید به عهده ميگرفت تا بتواند به مردم پاسخگو باشد. در هیچ جاي دنیا با سرمایههاي مليشان اینگونه رفتار نميکنند که در اینجا ميکنند. همین اتفاق موجب نگراني بســیاري از ما شده که آیا به وقت بیماري با ما هم اینگونه رفتار خواهند کرد؟ الﺑﺪ ﮐﯿﺎﺭﺳﺘﻤي ﭘﺎي ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ «ﮐﺎﻧﻮﻥ ﭘﺮﻭﺭش ﻓﮑﺮي ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻭ ﻧﻮجﻮﺍﻧﺎﻥ» ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ؟ همینطور اســت. او ســبب شــد من فیلم «مدرسهاي که ميرفتیم» را در آنجا بسازم. براساس کتابي با عنوان «حیاط پشتي مدرسه عدل آفاق». فیلم البته توقیف شد و تا 9 سال بعد به نمایش درنیامد. بعد از 9 سال نسخهاي ُمثلهشده از آن به نمایش گذاشــتند که دیگر نشاني از فیلم من نداشت. فیلم از بین رفته بود. حرفشان هم این بود که موضوع فیلم کنایه ميزند کــه البته غلط بود. داســتان فیلم به پیش از انقالب بازميگشت؛ به رابطه میان هیئترئیسه یک مدرسه با دانشآموزان. ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﺴخﻪﺍي ﻣﻮجﻮﺩ هﺴﺖ؟ یک نسخه سانسورنشده دارم که قصد دارم آن را پخش کنم. ﭘخش ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﻨظﻮﺭﺗﺎﻥ ﺩﺭ ﺷبﮑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎي خﺎﻧﮕي ﺍﺳﺖ؟ بلــه. عالوه بر آن، قصد دارم کلیه آثارم را با کیفیت عالي در یک بسته کامل روانه بازار کنم. این چنین دیگر نگران نیستم که بعد از من چه بر ســر آثارم خواهــد آمد. چون تا خودم هســتم، ميخواهم این کار را انجام دهم. از اینکه ميبینم ســالها گروهي چندصدنفره در یک ســاختمان چندطبقه نشستهاند و هیچ کاري براي آثار مهم تاریخ سینما نميکنند حرص ميخورم. نگاتیو بســیاري از فیلمهاي مهم ممکن اســت آسیب دیده باشــد. چرا افرادي نظیر من باید دغدغه فیلمهاي قدیميشــان را داشته باشــند؟ وظیفه من نیست که پس از این همه سال هنوز دنبال حفظ فیلمهایم باشم. پس آن مؤسسه عریض و طویل «رسانههاي تصویري» چه ميکند؟ خﯿﻠي ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﻧظﺮ ﻣيﺭﺳﯿﺪ. ﻣﺪﺍﻡ ﮔﻠﻪ ﻣيﮐﻨﯿﺪ. چﺮﺍ؟ چطور ميشــود نگران نبود؟ وضع موجود نگرانم ميکند! وقتي یک هنرمند به آن بزرگي چنان سرنوشتي پیدا ميکند. وقتي فیلم کســي مثل من چند ســال در توقیف ميماند تا باالخره به شــکل قاچاق راهي بازار شود. وقتي تهیهکننده فیلم «سنتوري» آنقدر آزار ميبیند تا اینکه نهایتا دق کند و بمیرد. وقتي فیلم دوست و همکار من، «کیانوش عیاري» را چند سال در توقیف نگه ميدارند تا او را از فیلمسازي دلسرد کننــد. وقتي در خبرها ميخواني گروهي از فقر و فالکت به گور پناه بردهاند تا یک شب دیگر زنده بمانند. وقتي در جنوب کشور آنقدر وضع هوا بد اســت که دیگر مردم نميتوانند نفس بکشند، آنقدر وضع آب بد است که دیگر نميتوانند قطرهاي بنوشــند. آن وقت نباید نگران بود؟! نباید عصباني بــود؟ چرا آقاي رئیسجمهور کابینهاش را براي یک بار هم که شــده به اهواز نميبرد تا در هواي آنجا جلســه هیئت دولت تشــکیل دهد؟ چه اشکالي دارد مسئوالن هرکدام به سهم خودشان حتي اگر شــده یک روز از سال را در کنار آن مردم زندگي کنند تا الاقل درد آنها را بفهمند؟ دوســت من، در ایــن دوره زمانه خیلي چیزها بــراي نگراني وجود دارد. اتفاقا از آنها که نگران نميشــوند باید پرسید که چرا نگران نميشوید؟! ﭘس ﻧﮕﺮﺍﻧي ﺷﻤﺎ ﺭﺑطي ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮفهﺎ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﻧقل ﻣيﺷﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ؟ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ «ﺳﻨﺘﻮﺭي »2 ﻭ ﻣﺴﺎئل ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﺁﻥ؟ قیمت این باشد چرا باید داشته باشد؟! بارها گفتهام که من هیچ کاري به «بهرام رادان» و «محســن چاووشــي» ندارم. نميدانــم این حرفها از کجا درآمــده که اینجا و آنجا نقل ميشود؟ اصال براي این موضوعات اهمیتي قائل نیستم. چرا باید کســي مثل من خودش را در این سطح پایین بیاورد که راجع به این چیزها حرف بزند؟ من همان کسي هستم که با «هامون» «خسرو شکیبایي» را تا این حد مشهور کرد. پیشتر از او بزرگانــي نظیر «عزتاهلل انتظامــي»، «علي نصیریان»، «جمشید مشایخي»، «جعفر والي»، «پرویز فنيزاده»، «مهین شهابي» و بســیاري دیگر را به سینما معرفي کردم. من که نباید وارد این بازيهاي رســانهاي شوم. آن بيانصافهایي که من را به شکل گذرا گیر ميآورند و در حین عبور حرفي از من ميشــنوند و بعد با آبوتاب نقل ميکنند این جنجالها را ميســازند. جنجالهایي که به کار نشریات زرد ميآید. به همین خاطر ترجیح ميدهم مصاحبــه نکنم؛ چون در این مدت بسیار آزار دیدهام. این گروه از افراد، اخالق را در کارشان رعایت نميکنند. نميدانند حرفي را که در حال عبور از من شنیدهاند نباید در نشریهشان نقل کنند. همین کارها دشمني ایجاد ميکند، کدورت بــه وجود ميآورد. انگار تازگيها مد شــده که با دعواانداختن میان این و آن توجه مردم را جلب ميکنند، نه با طرح مســئله. قصد جنجال اســت نه حرف حساب. ﺍﺯ ﻗﺪﯾﻢهﺎ ﮔﻔﺘﯿﺪ. ﺍﺯ ﮔﺮﻭﻩ ﺑﺰﺭگ هﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﺗئﺎﺗﺮي ﮐﻪ ﺑﺎ ﻓﯿﻠﻢ «ﮔﺎﻭ» ﭘﺎ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﮔذﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ هﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺰﺭگ ﻭ ﺑيﺑﺪﯾل ﺑﺎﻗي ﻣﺎﻧﺪﻩﺍﻧﺪ؛ ﺑﺰﺭگ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺣﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧظﺮ ﻣيﺭﺳﺪ ﺗﺎ ﺳﺎلهﺎ ﺑعﺪ هﻢ ﻧظﯿﺮﺷﺎﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻧخﻮﺍهﺪ ﺷﺪ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎلهﺎي ﺁﻏﺎﺯﯾﻦ ﭘس ﺍﺯ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﯿهﻦ ﺩﺭ ﭘي چﻪ ﺑﻮﺩﯾﺪ؟ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻭﺭهﻤيهﺎي ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﻪ ﺁﻥ خﺎﻧﻪ طبقﻪ هﻤﮑف ﻣحل ﺳﮑﻮﻧﺖ ﺷﻤﺎ چﻪ ﻣيﮔذﺷﺖ؟ﺁﯾﺎ جﻨبﺸي ﺭﺍ طﺮﺍﺣي ﻣيﮐﺮﺩﯾﺪ؟ من در خانهاي زندگي ميکردم که باالي آن «هژیر داریوش» و «گلي ترقي» زندگي ميکردنــد. یک خانه همکف در یک مجتمع چهارطبقه. دو ســال تقریبا هر شــب در خانه من جلســاتي تشکیل ميشد که گاه منجر به تصمیمات مهمي ميشــد. مثل تصمیم به انتشــار بیانیهاي که در آن سانسور را محکــوم کردیم. در این جلســات همه دوســتاني که به بازشدن فضا اعتقاد داشتند، شــرکت ميکردند. یک مشت جوان پرشــور که همه خواهان تغییر وضع بودیم. وضعي که در آن آزادي بیان وجود نداشــت، سانسور بیداد ميکرد و ابتذال به جاي هنر به خورد مردم داده ميشــد. ما قصد مقابله با آن وضع را داشتیم. قصد داشتیم با ساختارشکني و نوآوري به جنگ آن فضا برویم. ما تالش ميکردیم اوضاع را تغییر دهیم. اینکه موفق شــدیم یا نه باید از تاریخ پرسید. از همانها که آن دوران را درک کردهاند. اما به گمان خودم موفــق بودهایم. ما با هنر و ادبیات تالش کردیم؛ تالش براي تغییر. چﻪ ﮐﺴﺎﻧي ﺩﺭ ﺁﻥ جﻠﺴﺎت ﺣضﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ؟ ﺍﻓﺮﺍﺩ ثﺎﺑﺖ ﻭ ﺗأثﯿﺮﮔذﺍﺭ چﻪ ﮐﺴﺎﻧي ﺑﻮﺩﻧﺪ؟ داریوش شایگان، گلي ترقي، هژیر داریوش، مسعود کیمیایي، بهمن فرمــانآرا، پرویز صیاد، ناصر تقوایــي، بهرام ريپور، هوشــنگ بهارلو، هرمز فرهت، نادر نادرپور، فرشید مثقالي، امیر نادري، ســهراب شــهیدثالث، غالمحســین ســاعدي، عزتاهلل انتظامي، داریوش آشــوري، شــاهرخ مســکوب، سهراب سپهري و گاهگداري هم دکتر احمد فردید. عمده ما جوان بودیم. یک مشت هنرمند که خواهان تحول بودیم. با گروه فیلمسازها جلسات جداگانه داشتم؛ چون قصد داشتیم با هم اقداماتي بکنیم. مثل همان صدور بیانیه علیه سانسور. ما همه همفکر و همصدا بودیم. واقعا از وضعیت موجود ناراضي بودیــم. از اینکه دولت فیلمهاي ما را یا سانســور

حدود 50 سال پیش، کیارستمي براي فیلم اولم «الماس »33 یک پوستر طراحي کرده بود. هرچند تهیهکننده آن پوستر را نپسندید، اما من پسندیدم. دوستي ما از همان موقع شکل گرفت. در تمامي این سالها ارتباط ما هیچگاه قطع نشد. تا همین اواخر که من مدام با او در تماس بودم و احوالش را پیگیري ميکردم. چندباري هم به دیدارش رفتم. مثل همه دوستانش نگران بودم. «کیارستمي» براي ملت ما یک سرمایه بود

ميکرد یا توقیف. از یک طــرف فیلمهاي ما بود که مدام با مانع روبهرو ميشــد و از طرف دیگــر فیلمهاي مبتذلي که پشت سر هم روانه پرده سینماها ميشد. صداي ما درآمده بود. باید کاري ميکردیم. بــه همین خاطر تصمیم گرفتیم دســتهجمعي بیانیه صادر کنیم. گمان ميکنم ســال 51 یا 52 بود. در آن بیانیه سیاستهاي دولت را در محدودکردن فضا و تحمیل سانســور محکوم کردیــم. دولت پس از این بیانیه قدري پا پس کشــید و براي ما فضا باز کرد که من در ســال 53 توانســتم «دایره مینا» را بسازم. همان فیلمي که فقر، نکبت، بدبختي و بیچارگي در جامعه را به شکل عریان نشــان ميداد. ماجرا مربوط ميشــد بــه «مافیاي خون» و دالالني که از معتادان خون ميگرفتند و بيهیچ پاالیشــي به بیمارســتانها ميفروختند. این فیلم را هم تاب نیاوردند و توقیــف کردند. هرچند کــه بعدها ناچار شــدند نمایش دهند. در فیلم تمامي آن معتادهایي که از سطح شهر جمع ميشوند تا در آن دخمه از آنها خون گرفته شود، واقعياند. فضاي فیلم واقعي است. شهري به ظاهر در حال پیشرفت و زیر پوست آن شهري در حال گندیدن؛ تصویري از وضعیت جامعه استبدادزده آن روز. ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺣﻤﺪ ﻓﺮﺩﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺁﻥ ﺳﺎلهﺎي ﺷﻤﺎ چﻪ ﻧقﺸي ﺩﺍﺷﺖ؟ من شــاگرد او بودم. هرچند مدت این شــاگردي کوتاه بود، اما به هر شــکل این افتخار نصیب من و چند نفر از دوستان شــد که از محضر او بهره ببریم. من اوقــات فوقالعادهاي را با او سپري کردم. داریوش شــایگان، گلي ترقي، داریوش آشوري و شاهرخ مســکوب به همراه من سر کالسهاي او حاضر ميشــدند. او اســتاد همه ما بود. کسي که از طریق او با اندیشه «هایدگر» آشــنا شدیم. کالم او به هنگام درس چندان انسجام نداشت، اما «دکتر رضا داوري» کمک ميکرد تا درسها براي ما قابل فهم شــود. من عالوه بر شاگردي با او رفاقت هم داشــتم. سفره پهن ميکردیم و با دکتر فردید و نادر نادرپور و هرمز فرهت ساعتها دوره ميکردیم. حتي گاه ميزدیم و ميخواندیم. ﺑﻪ ﻧﺎﺩﺭﭘﻮﺭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﯾﺪ. ﻣﯿﺎﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺷﺎعﺮﺍﻥ چﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ؟ با نادر نادرپور جلسات حافظخواني داشتیم، جلسات من و تعدادي از همین دوستان مثل گلي ترقي، داریوش شایگان و داریوش آشوري. جلسات پرباري بود. با احمد شاملو و فروغ فرخزاد هم رفاقت و معاشرت داشتم. فروغ شخصیتي گرم و صمیمي داشت. با سهراب سپهري هم رفتوآمد داشتم. یادم هســت با او یکي، دو بار به کاشــان رفتیم و ســیاحت کردیــم. از ســهراب در «هامون» یاد کردهام. او شــخصیت تأثیرگذاري داشت. ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾي ﺩﺭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﻧﺸﺮﯾﻪﺍي ﺍﺩﺑي ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻣيﮐﺮﺩﯾﺪ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﺸﺮﯾﻪ ﻣقﺎلﻪﺍي ﺩﺍﺷﺘﯿﺪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ «صﺎﺩق هﺪﺍﯾﺖ». چﺮﺍ هﺪﺍﯾﺖ؟ از نظر من «صادق هدایت» قله ادبیات داستاني است. فراتر از همه رماننویسان معاصر ما. فراتر از صادق چوبک، بزرگ علوي، محمدعلي جمالزاده، جالل آلاحمد، سیمین دانشور، احمد محمود، هوشــنگ گلشــیري، محمود دولتآبادي و نسل تازه امروز. با «صادق هدایت» ميتوان به ساختارشکني رسید و از هر «ایسمي» گذشــت. صادق هدایت نمونه بارز شالودهشــکني در زمانه خود است. او جسور و بيپرواست. از همین رو بــراي خیليها غیرقابلتحمل اســت. او مدام تابوشکني ميکرد. او نهتنها یک نویسنده که یک متفکر بود. او اعجوبه بود. بهترین در زمانه خودش و بهترین تاکنون. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺑهﺘﺮﯾﻦ ﺩﺭ ﺭﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﻓﻠﺴﻔﻪ چﻪ ﮐﺴي ﺑهﺘﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ؟ «بابک احمدي». او بهترین پژوهشــگر فلســفي این دوران است. او کمنظیر است. باید قدرش را دانست. او یگانه است. متأســفانه هنوز پس از این همه ســال کسي سراغ او نرفته اســت تا کلمهاي از او بنویســد. او از خیليها فراتر رفته و افقهاي خود را در دورترها گســترانده است. حتي در میان بزرگاني همچون عبدالحسین زرینکوب. بابک احمدي یگانه است. عالﻗﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺑﺎﺯﻣيﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺗحصﯿل ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ؛UCLA ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ هﻤﯿﻦ ﺭﺷﺘﻪ ﺩﺭس ﻣيخﻮﺍﻧﺪﯾﺪ. ﺍﻣﺎ ﺭهﺎ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻣﺘﻤﺎﯾل ﺷﺪﯾﺪ. چﺮﺍ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﺪﺍﺩﯾﺪ؟ سینما «هابي» من بود. نميتوانستم آن را از ذهنم دور کنم. هــر جا ميرفتم با من بود. رهایم نميکرد. یک کشــمکش دورني بود. تا باالخره پیروز شد و من را به خود کشاند. پیش از دفاع از پایاننامه فلســفه به ســوي ســینما رفتم و آن را ادامه دادم تا به امروز. هرچند که در این همه ســال فلسفه رهایم نکــرد و با من ماند. در طول این ســالها مدام با آن زندگي کردهام و با اتکا به آن سینماي خودم را ساختم. بدون فلسفه پیمودن این راه ممکن نبود؛ چنانکه بدون سینما هم زندگي مفهومي نداشــت. با فلســفه ذهن به کار ميافتد و با سینما روح تازه ميشــود. با این جمله به پایان گفتوگو ميرسیم. گفتوگویي از دو سر ســیم تلفن. او در جایي در نزدیکيهاي دشتهاي کرج و من در جایي در نزدیکيهاي کوههاي تهران. او چند ســالي ميشــود کــه از تهران کوچ کرده اســت؛ کوچ به جایي ســاکت و آرام و دور از هیاهوي روزمره پایتخت. او خسته به نظر ميرسد؛ خسته از آنچه او «تلخيهاي زمانه» مينامد.

عﮑس:ﻣهﺪﯼﺣﺴﻨﯽ

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.