«کیارستمي» هنوز زنده است

سفر به «كوكر» همراه با بازيگران سهگانه «زلزله»

Salnameh Shargh - - هنر - عﺰﯾﺰ ﻗﺎﺳﻢﺯﺍﺩﻩ

سهشــنبه نوزدهم بهمــن 95 به اتفاق عــکاس و نقاش نامآشــنای گیالنی، صمد حســنی و دخترش «حنا» عازم روســتای «کوکر»، حوالی رستمآباد شهرســتان رودبار در استان گیالن میشوم. پیشنهاد این سفر را گروه هنر روزنامه «شــرق» داده و ما بر آن هستیم تا نشانههای نگاه و بینش عباس کیارستمی را شش ماه پس از رفتن او، در این منطقه و مردمانش جستوجو کنیم؛ منطقهای که زادگاه سهگانه کوکر یا سهگانه زلزله -ســه فیلم خانه دوست کجاست؟ )1366( زندگی و دیگر هیــچ )1370( و زیر درختان زیتون )1373( است.

کیارستمي به روایت محمدرضا پروانه

ســفر ما به علت بــرف 07ســانتیمتری در منطقه، تقریبا یک هفته به تعویق افتاده بــود. همراه و راهنمای اصلی ما در این ســفر «محمدرضا پروانه» است؛ یکی از بازیگران «خانه دوست کجاست» و «زندگی دیگر هیچ» که اکنون در روســتای «شمام» حوالی «کوکر»، مدیر یک آژانس تاکسی تلفنی اســت. وقتی پا به حوالی این روســتا میگذاری به هر ســو که نظر میکنی، خاطره کیارســتمی با توست. با خاطرهاش قدم میزنی. میبینی روی خاکی راه میرو که کیارستمی بارها و بارها از آن گذشته و با مردمی روبهروی میشوی که کیارستمی میانشان زندگی کرده. کیارستمی در «خانه دوست کجاست» هشدار میدهد که سردی عجیبی بر روابط آدمیان حتی در روســتا در حال سایهگســتراندن است، ولی حقشناس، منتقد ادبی و فعال اجتماعی گیالنی، درباره این نگاه کیارستمی تحلیل دیگری دارد: «او با شیوه منحصربهفرد و فراست هنریاش نشان میدهد هرکسی در داخل خویش غریب افتاده است و همه از پشت پنجره و دیوار به پرســش این کودک پاسخی پر از ابهام میدهند که نمیدانم و نمیشناســم. هیچکــس هیچ توجهی هم ندارد. غربــت و تنهایی آنهم در پاســخ کودکی که نماد معصومیت و نیازمندی اســت، اوج دوری و غربت آدمیان را حتی در روســتایی کوچک نشان میدهد که کیارستمی آن را به زیبایی به تصویر کشــیده است». این نگاه منتقدانه کیارستمی و نگرانیاش از ســردی روابط انسانی حتی در یک روستای کوچک، ترجمان عینی این سخن شاملو است که تو در غیاب خــود ادامه مییابی و غیابت حضور قاطع اعجاز اســت؛ چیزی که میتوانستیم در تکتک مردم این منطقه نسبت به خود او بهروشنی مشاهده کنیم؛ آنجا که میگفتند: «در هیچ دورهای از گذشته تا االن آدم بزرگتر و مهمتری از کیارستمی پا به اینجا نگذاشته» یا میگفتند: «ما کیارستمی را نه یک فیلمساز که هممحلی خود میدانیم».

از زبان بازیگر نقش اول

بابــک احمدپــور بازیگر نقــش اول فیلم «خانه دوســت کجاســت؟» اســت. پس از زلزله ویرانگر خرداد 1369 در رودبار، کیارســتمی به «کوکر» بازمیگردد تا ببیند بازیگران فیلمــش و مــردم آن منطقه چگونــه روزگار میگذرانند، همچون ما که به ســیاق او شــش ماه پس از درگذشتش به کوکر آمدهایم تا نشــانههای او را بیابیم. احمدپور درباره تأثیر کیارستمی بر زندگی خودش و افق نگاهش به جهان اطراف میگوید: «حضور زندهیاد کیارســتمی در زندگی ما باعث شــد که اگر امروز ما برادران احمدپور مشتاقانی در دنیا داریم به واســطه همکاری با ایشان بوده. تأثیر عمده کیارســتمی بر ذهنیت و بینش من این بود که با دید کامال متفاوتتر از آدمهای معمولی به ســینما نگاه کنم؛ یعنی من اصال فیلمی را که خوشم نیاید نمیبینم، ولی یک فیلم خوب را چندینبار میبینم و لذت میبرم. اینگونه دیدن را از زندهیاد کیارســتمی به ارث بردهام». وقتی از او میپرسم حضور کیارســتمی و ســهگانهاش چه تأثیر فرهنگیاي بر مردم کوکر و شــمام داشته و کیارستمی چقدر فیلمسازی را در پیوند با زندگی واقعی مردم جاری کرد چنین پاســخ میدهد: «میتوانم بگویم که همه آدمهای منطقه من از طریق کیارســتمی به دوربین و سینما عالقهمند شدهاند و امروز در زادگاهم همه توســط حضور کیارستمی به دیدن و ساختن و برخی بچهها به نوشتن عالقهمند شدهاند». او درباره تأثیرات حضور کیارســتمی در این منطقه میگوید: «وقتی کیارســتمی بــه کوکر آمد و رفتهرفتــه از نزدیک با مشــکالت زندگی روزمره مردم آشــنا شــد، ســعی کرد با ســاختن فیلم آن را به دنیا نشــان دهد و این پیوند زندگی و فیلــم را کامال در ســهگانه او بــا ما بــرادران احمدپور میبینید که این پیوند در دنیا بینظیر است». وقتی از بابک میپرســم بیش از همه از کیارستمی چه نکتهای آموخته، به درســی اشاره میکند که این کارگردان به او و برادرانش آموخت؛ اینکه سعی کنند در هر فیلمی بازی نکنند: «آقای کیارستمی معتقد بود ما برادران احمدپور در فیلمی بازی کردهایم که در جهان ماندگار شد. ما هم این را آموختیم و اجرا کردیم و خوشــبختانه پس از 30 سال هنوز زندهایم؛ در صورتی که ســتارههای سینمای ایران اگر یک سال بازی نکنند ســال دیگر فراموش میشــوند». اما از محمدرضا پروانــه همــراه لحظهبهلحظهمان در ســفر بــه «کوکر» میپرسم حضور کیارســتمی چه تأثیری در نگاه کودکانه شما داشت؟ اینطور پاسخ میدهد: «کیارستمی نهتنها من و بچههای هم ســن و سال من، بلکه همه مردم بزرگسال منطقه را هم تحت تأثیر خود قــرار داد؛ چون در آن زمان مثل حاال نبود که هرکســی یک گوشــی و دوربین دستش باشــد و همه چیز عادی جلوه کند. آن زمان وقتی کســی دوربین دستش میگرفت همه نگاهها به او معطوف بود؛ حتی برای یک عکسگرفتن ســاده از ما که میخواســتیم در فیلــم او بازی کنیــم، این کنجکاوی صــد برابر بود». از

پروانــه درباره چگونگی و زمان همراهی و همکاریاش با کیارستمی سؤال میکنم. پاسخ میدهد: «آقای کیارستمی به واســطه ساخت این فیلمها دائم اینجا بود و از آنجا که فاصله میان لوکیشنها و محل استراحتشان نزدیک و کوتاه بود و مســیرش هــم از کنار منزل ما میگذشــت، فرصتی بود که بیشــتر ایشــان را ببینم». میپرسم کیارستمی برای دیالوگهایش با بازیگران غیرحرفهای روستا که در مقایسه با جامعه شــهری، تلویزیون و ســینما برایشان چیز غریبی بود، چگونه عمل میکرد؟ پاســخش این اســت: «ویژگی کیارســتمی این بود کــه هرجا میرفت خــودش را با آن محل آنقدر آشــنا میکرد تا بتواند با یک هنرپیشــه کامال غیرحرفــهای کار قابــل قبولی ارائه دهــد. او قبل از ضبط صحنهها بــا بازیگرانش صحبت میکــرد و با یک واکمن همه آنها را ضبط میکرد و پــس از گوشدادن همه آنها را مینوشــت و میگفت مثال جملــه پریروزت را تکرار کن یعنی همان جمله دمدســتی بهظاهر ســاده و عامیانه را از حرفهــای ما پیدا میکرد و خیلــی از دیالوگها هم بر حسب شرایط لحظه و صحنه عوض میشد. یادم هست با پاترولش دور میزدیم و ایشان شروع میکرد راجع به یک موضوع ساده با من صحبتکردن تا ببیند در ذهن کودکانه من چه میگذرد. با افراد بزرگتر هم به همین شکل بود. با آنها رفتوآمد میکرد. در میهمانیهایشان شرکت میکرد و با آنها غذا میخورد که ببیند طرز فکر و رفتارشان چگونه اســت و از همانها اســتفاده بهینه را میکــرد». از پروانه میپرسم ارتباط کیارستمی با مردم این منطقه چگونه بود؟ میگوید: «آقای کیارســتمی آنقدر با این مردم زندگی کرد که جزئی از مردم این منطقه بود. تمام مغازهداران و مردم منطقه را به اســم میشــناخت. او وقتی در حال ساخت فیلم اولش در این منطقه بود، مردم با حالت متعجبانهای حضور داشــتند و پشــت صحنه عجیب شــلوغ بود و به خاطر سروصداهای بسیار فیلمبرداری گاه بهسختی انجام میشــد. شاید 500 تا 600 نفر پشــت دوربین بودند، اما در فیلمهای بعدی بهتدریج فرهنگ مردم ارتقا پیدا کرد و این موضوع با حضور مســتمر کیارســتمی کمکم عادی شد». از او میپرســم مهمترین تأثیر فکری کیارستمی بر روی او و همنسالنش چه بوده اســت؟ پروانه در پاسخ میگوید: «حوصلهداشتن برای نگاهکردن به فیلمهای معناگرا را از کیارستمی یاد گرفتیم. شاید خیلیها برایشان نگاهکردن به فیلم معناگرا کسلکننده باشــد. حضور آقای کیارستمی و شاگردان فیلمســاز دیگرش مانند آقایان پوراحمد، جعفر پناهی و مجیــد مجیدی بانی چنین نگاه هنری در صنعت فیلمسازی شد. این حضور، باعث گشودهشدن نگاه دیگری در این منطقه شــد و نگاه خیلیها را از فیلمهای اکشن و داستانی کلیشــهای و حادثهای به سمتوسوی فیلمهای جدیتــر و معناگرا ســوق داد. این طرز تلقــی و افزایش ظرفیت بینش و نگاه کامال متأثر از حضور کیارســتمی در منطقه است». اما دیدار با طیبه سلیمانی یکی دیگر از بازیگران فیلم عباس کیارســتمی بخش جذاب سفرمان بود. زنی سالخورده که 09ســالگی را پشت سر گذاشــته، بیآنکه دچار فراموشی شود. وقتی از او میپرســم یادت هست نام فیلمهایی که بازی کردی چه بود، درحالیکه به زبان محلی با ما سخن میگوید، با لبخندی ســکانسهایش را یادآور میشود، اما نام فیلمهــا را به خاطر ندارد. از کیارســتمی به نیکی یاد میکند و میگوید: «آقای محترمی بود و به من 150 تومان داد و گفت صدایت درنیاید!». در همین لحظه محمدرضا پروانه، سکانســی از بازی او را از موبایل نشانش میدهد. میخنــدد و ســکانس دیگری را خــود به یاد مــیآورد: «صحنهای بود که جعبهای گذاشتند و من روی آن نشسته بودم و در حال فروختــن انگور بودم. گفت: کیلویی چند؟ گفتم 10 تومان!». در این لحظه یکی از زنانی که کنار اوست، به ما میگوید: «میدانید طیبه خانم تا حاال ماشــین سوار نشده است!». همه شگفتزده میشویم. از طیبه میپرسم پس چطور از خانه بیرون رفتی برای میهمانی و عروسی و کارهای روزمره. او میگوید: «من در تمام عمرم فقط خانه بودم. پایم را به بیرون نگذاشتم جز برای کار و کشاورزی و بازی در همین فیلم!». در این لحظه صمد حســنی، نقاش و عکاس همراهمان میپرسد: «اگر کارگردان دیگری دوباره از شــما دعوت کند تا در فیلم دیگری بازی کنی حاضر به همکاری هســتی؟». طیبه باز همان خندههای خاصش را تکرار میکند و میگوید: «دیگر از ما گذشته است. من دیگر قادر به ایستادن نیستم. مریضم و نمیتوانم حرکت کنم. اما هنوز غیرت دارم که کسی کار میکند من هم با او بروم اما دیگر توانایی قبل را ندارم».

کیارستمی زنده هست هنوز ؟!

در اواخــر گفتوگــو با طیبه ســلیمانی، پیرمــردی به ما میرســد و وقتی متوجه گپوگفــت و موضوع بحثمان میشــود، بیدرنگ و بدون مقدمه میپرسد: «کیارستمی زنده هســت هنوز؟!». میگویم نه، چند ماهی اســت که فوت کــرده! دریغ بزرگی میخورد و میگویــد: «خدا او را بیامرزد و روحش را شاد کند. چقدر مرد بزرگی بود. خیلی مــرد ُرکگویی بــود». وقتی نامش را میپرســم میگوید: «نام من رحمان علیمرادی اســت» و با هیجان و حرارت شــروع میکند به حرفزدن درباره کیارستمی. زنی به نام معصومه پروانه میگوید: «آقای کیارستمی در زمین ایشان فیلم گرفته اســت». در همین لحظــه رحمان علیمرادی آدمهای فیلمهای کیارســتمی را به یاد میآورد؛ از جمله پیرزنی به نام «نگار» را که درگذشته است. از او میپرسم در عمر هشتادوچندسالهاش با شخصیت بزرگتر و مهمتری از کیارســتمی مواجه شده یا شخصیت بزرگتری پا به این روســتا گذاشــته؟ او میگوید: «حقیقتا اگر هم شخصیت بزرگتر از او بوده من نمیشناســم یا ندیدهام». به ســراغ پیرمرد دیگــری میروم. نامش «نصرت حجتشــمامی» است. میپرســم کیارستمی چگونه شخصیتی بود؟ او که بهشــدت از درگذشــت کیارستمی متأثر اســت، با حرارت عجیبی درباره این کارگردان ســخن میگوید: «از اخالق و خوبیهای کیارســتمی هرچه بگویم کم گفتهام. با مردم آنقــدر مهربانی و مدارا کرد که وقتــی میآمد، همه او را دوره میکردند از بس که دوســتش داشتند. واقعا اخالق و رفتار کیارســتمی را از هیچکس دیگری ندیدیم. او حرف نداشــت. برادر ما بود». (محمدرضا پروانه اشــاره میکند که کیارســتمی پس از درگذشــت فرزند جوان این مرد، در مراسم ختمش حاضر شد). شاید بهیادآوردن این نکته در گفتار پر از حســرت و اندوهش بیشــتر نقش داشت. کمی آنســوتر مردی را میبینم که کار و خستگی مفرط از سر و رویش میبارد. وقتی خودش را معرفی کرد. تعجبم بیشتر شد: «اســفندیار ضیاشمامی هســتم عضو پیشین شورای شهر رستمآباد و کارمند امور اجتماعی اداره تعاون». از او میپرسم نام کیارستمی را قبل از ورود به کوکر شنیده بود؟ میگوید: «من نام کیارستمی را قبل از ورود به اینجا نشنیده بودم» او سپس شروع میکند به یادآوری خاطرات حضور آن ســالهای کیارستمی و به اســم بابک احمدپور و چند نام دیگر که در فیلم او نقشآفرینی کردند، اشــاره میکند و میگویــد: «آقای کیارســتمی و تیــم همراهش در طول مدت فیلمبرداری منزل فاضل جهاندار (برادر اســتاد علی جهاندار) را اجاره کرده بودند و خانه ما در کوچه روبهروی خانه آقای جهاندار بود. این باعث شده بود که ما همیشه با هم سالموعلیک داشته باشیم». از او میپرسم کیارستمی چه خصوصیتی داشت که برای شما جذاب بود و تأثیر او بر منطقه چگونه بود؟ میگوید: «آقای کیارستمی مرد بزرگی بــود؛ از لحاظ فکــری و از لحاظ تجربه. اســم او همچون آثــارش اینجــا باقی مانــده. او مدتها اینجــا میان مردم زندگی کرد». به ســراغ فاضل جهاندار مــیروم او اکنون صاحب یک کارخانه آب معدنی اســت که نام روستایش را بر آن نهاده: «شــمام». فاضل جهاندار میگوید: «ما آن موقع در منطقه نبودیم و خانه را به آقای کیارستمی و تیم همراهش اجاره داده بودم تا اینکه یک روز او را در عروسی پسر جانعلی عالمی دیدم. در منطقه ما رسم است که بعد از ناهار افراد پول میدهند. من دیدم آقای کیارســتمی هم طبق سنت محلی ما پولی دادند». او از صفا و یکرنگی و خوشحسابی و سجایای اخالقی دیگر کیارستمی به نیکی یــاد میکند و یادآور میشــود در آن موقــع خانواده بابک احمدپور (بازیگر نقش اول خانه دوست کجاست) همیشه با او بودند.

ﻣحﻤﺪﺭضﺎﭘﺮﻭﺍﻧﻪﺩﺭصحﻨﻪﺍيﺍﺯخﺎﻧﻪﺩﻭﺳﺖﮐﺠﺎﺳﺖ

ﻣحﻤﺪﺭضﺎﭘﺮﻭﺍﻧﻪ5931

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.