یک کسبوکار رویایی

Sanat Newspaper - - صنایع کوچک و شهرکهای صنعتی -

خیلی اوقات حس//ابدارمان میگفت شما چرا من را استخدام کردهای//د؟ من حق//وق باالیی میگیرم و ش//ما هم به حرف من گوش نمیکنید، بنابراین وجود من به ضرر شرکت شماست، که البته درست هم میگفت. به هر حال این تغییر رویه اتفاق افتاد.

یک روز که حس//ابدارمان موفق ش//ده بود بعد از صرف وقت حسابها را جمعآوری کند، گزارشی به ما داد و گفت که شما با اینکارهایی که میکنید ورشکست خواهید شد. حسابدارمان با اعداد و ارقام، اشتباه بودن مسیر حرکتمان را نشانمان داد، ولی شریکم معتقد بود که امکان ندارد ما شکست بخوریم. من چون در زندگی شخصی یکبار شکس//ت را تجربه کرده بودم، خیلی راحت با خودم کنار آمدم و تصمیماتی گرفتم تا از شرکت خارج شوم که بعد به آن خواهیم پرداخت.

برای امور بازاریابی به یک مش//اور بازاریابی نیاز داش//تیم. من شروع کردم به تحقیق و از بین حدود 10 نفری که واجد شرایط بودند، با یک نفر به توافق رسیدیم که شناخت چندانی از ایشان نداش//تیم. دلیل اصلی استخدام ایش//ان این بود که حقالزحمه ثابتی میخواستند. بیشتر مشاوران درصدی از سود را خواستار بودند و ش//ریکم مخالفت میکرد؛ چ//ون معتقد بودکه اگر برای مثال X مقدار بفروش//ند، دریافتیشان Y مقدار میشود که این خیلی زیاد اس//ت غافل از اینکه اگر نمیتوانس//تند بفروشند یا راهکار مناسب ارائه دهند، چه؟

باالخره مش//اور بازاریابی ما اس//تخدام ش//د. مقرر شد 4 روز در م//اه از ته//ران به اصفه//ان بیایند و مش//اوره بدهند. تمامی هزینههای ایاب و ذهاب و غذا ...و هم برعهده ما بود.

به مرور با ایش//ان به مش//کالتی برخوردیم. برای مثال گاهی روزها که بای//د میآمدند اصفهان به دالیل مختلف نمیآمدند و تلفنی مش//اوره میدادند. در زمستان بدی آبوهوا و تاخیر و لغو پروازها برایمان بس//یار مشکلساز ش//ده بود. گاهی مشاورمان عالوهب//ر مش//اوره به ما در همان روز که اصفه//ان بودند با چند شرکت دیگر هم قرار مالقات میگذاشتند و در عمل وقت کمی را به ما اختصاص میدادند.

بعد از مدتی، ایشان پیشنهاد حضور در نمایشگاه Big5 دوبی را دادن//د و مدیرعامل هم پذیرفتند. ش//رکت ما که تا آن روز به زور یک نمایش//گاه در اصفهان را شرکت کرده بود، حاال قرار بود جزو 5 شرکتکننده ایرانی این نمایشگاه بزرگ خارجی باشد. 4 شرکت دیگری که در این نمایشگاه حضور یافتند، از شرکتهای بزرگ ایرانی بودند.

در این نمایش//گاه ش//رکت کردیم بدون اینک//ه به جایگاهمان در ب//ازار ای//ران توج//ه کنیم. ه//دف از این نمایش//گاه، جهانی ش//دن و عرضه محصوالت به بازار جهانی ب//ود و ما بدون توجه ب//ه اینکه هنوز راهی طوالنی در پیش داریم، در این نمایش//گاه ش//رکت کردیم. جالب اس//ت بدانید که فقط حدود دو ماه زمان ب//رد ک//ه بتوانیم محصولی تولی//د کنیم که عک//س آن را روی کاتالوگهایمان بیندازیم. نمایشگاه با همه مشکالتش به پایان رس//ید و ما که حدود 100 میلیون تومان برای مش//اور، هدایا، هزینههای شرکت در نمایشگاه و سایر هزینهها پول خرج کرده بودیم، با تعدادی ش//ماره و نشانی ایمیل برگشتیم، بدون اینکه محصولی داشته باشیم تا بفروشیم!

بع//د از این همه هزینه، باالخره با مش//اورمان قطع همکاری کردی//م و به فکر راه//کار دیگ//ری افتادیم. راه//کار بعدیمان اس//تخدام بازاریاب برای ش//رکت ب//ود. ای//نکار را کردیم، ولی هر بازاریابی را که اس//تخدام میکردیم، ب//ه خوبی از عهده کار برنمیآمد و مجبور به قطع همکاری میشدیم.

یک روز حسابدار شرکتمان به خودم پیشنهاد کرد که وظیفه بازاریابی و فروش را برعهده بگیرم. از آنجا که بهکار و تولید مسلط ب//ودم و روابطعمومی خوبی داش//تم و البته ارتباطات خوبی هم برقرار کرده بودم، به من پیشنهاد داد که با شرکت خودمان یک قرارداد بازاریابی منعقد کنم و خودم عالوهبر ریاست هیاتمدیره و س//هامدار، در عمل بازاریاب شرکت شوم. این قرارداد در عین حال نس//بت به قراردادهای س//ایر بازاریابها سفت و سختتر هم باش//د تا فعالیت بیش//تری داشته باش//م. من پذیرفتم، ولی در جلس//های که با مدیرعامل داش//تیم، ایشان نپذیرفت که من برای ش//رکت بازاریابی کنم و پورسانت بگیرم. معتقد بودکه من چون عضوی از ش//رکت هستم، فروش وظیفه من است و چنین قراردادی بیمعناس//ت! چند ماه بیشتر به موعد پرداخت چک س//رمایهگذارمان نمانده بود و کل//ی از قراردادهایمان به خاطر ناتوانی در تولید فس//خ شده بود. مش//کالتمان روزبهروز بیشتر میشد. برای حل مشکل، مجدد به دنبال یک سرمایهگذار دیگر رفت//م تا ما را نج//ات دهد. از طریق روابط، یک س//رمایهگذار را پیدا کردم که خارج از ایران زندگی میکرد و گفت 001میلیون توم//ان را در مدت 6 ماه به ش//رکت تزری//ق میکنم؛ در ضمن خودم ب//ر تولید نظارت میکنم و ف//روش را برعهده میگیرم و اگر توانستم موفق شوم 94درصد سهام شرکت را برمیدارم؛ اگر نه که قطع همکاری میکنیم. جلسهای تشکیل شد. مدیرعامل 001درصد مخالف بود. دلیل مخالفتش این بود که اگر ایش//ان بتواند این کار را انجام دهد 94درصد سهام شرکت را میگیرد و این یعنی مبلغی هنگفت و من به عنوان مدیرعامل چنین چیزی را نمیپذیرم. اینجا بود که متوجه شدم چقدر اشتباه کردهام که اینکار را ادامه دادهام. جلسهای با سهامدارها گذاشتم و گفتم که من قصد دارم سهامم را واگذار کنم. همه مخالفت کردند به جز شریکم. من برگهها را امضا کردم و از شرکت خارج شدم. بعد از مدتی هم یک تقدیرنامه به پاس 3 س//ال فعالیتم در شرکت به من دادند و من ماندم و رویای یک کسبوکار رویایی.

بعد از مدتی متاس//فانه شرکت ورشکست شد. دو حق اختراع بس//یار عالی داشتیم که متاس//فانه نتوانس//تیم از آن به خوبی اس//تفاده کنیم. متاسفانه س//هامدارها بدهی زیادی داشتند که ناشی از تصمیمات نادرست در 3 سال بود.(ادامه دارد)

منبع: نبایدهای کسب و کارهای کوچک و کارآفرینانه

نویسندگان: ندا موسوی و سیدسعید میرواحدی

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.