آقا رجب

Setare Shargh - - یادداشت - حمید ابارشی

سی سال پیش؛ خیابان بیست و چهارمتری رضایی، روبروی شهرداری. یک کتابفروشی جمعوجور سر یک کوچه شیبدار. نوار هم داشت. نوارهای کاست را میگویم. هرازگاهی که از آنجا میگذشتم، هیبت مردی را میدیدم که بیشتر از همه، سبیلهای مشکی و جذبه نگاه و هیکل نسبتاً درشتش توی ذهنم مانده. کلاً- نمیدانم به چه دلیلی - میانهام با کتاب خوب بود و آنجا، جایی بود که میشد کتابهای خوبی پیدا کرد. دیدن این آدم با آن صدای بم که با تو صحبت نمیکرد؛ و شنیدن صدایش جالب بود. این چهره، شده بود مارک و برند آنکتابفروشی. میگفتند دبیر ادبیات فارسی است. دنبال نامش نبودم؛ همانطور که آن روزی که خانهاش را پیدا کردم و بعد از سی سال، دوباره دیدمش، او دنبال نامش نبود. پیدا کردن خانهاش سخت نبود. سرحال دیدمش و پر جنبوجوش. چشم بد دور، هنوز صدایش را داشت و سرزندگیاش را. گفت مصاحبه نمیکند و دعوتم کرد به خانهاش. خانهای مثل خودش و از جنس خودش؛ گرم و صمیمی. یک سماور قدیمی با استکانهایی از جنس گذشته و با نعلبکی. صدا، همان صدا بود؛ صدایی از جنس مطالعه و هوش و حواس جمع. عینکش روی کتابی که باز بود و چندتایی کتاب، بغل دستش و قلم و کاغذی. نگفتم که توی باغچهاش درخت سیب دیدم و ریحان و پونه و گل. گفتمش که کجا دیدهامش و کِی. گفتم که نمیدانستهام اسمش را و رسمش را. گفتم که آمدهام تا سؤال کنم؛ گفتم که... و او گفت که جراید را با این مدل کارشان نمیپسندد. گفت که مصاحبه نمیکند و گفت که درِ خانهاش همیشه باز است. گفت که هنوز جوانترهایی میآیند و نوشتههایشان را میدهند که بخواند و نظر بدهد. یک ساعت و نیم نشستیم به حرف زدن. گفت که حرفهایش را خصوصی میزند و حاضر نیست در جایی چاپ شوند. یک ساعت و نیم پای صحبتهایش نشستم و از اجتماع گفت و از سیاست و از اینکه چرا مردم با کتاب و مطالعه بیگانه شدهاند؛ و گفت که سالهای چهلوهشت تا پنجاهوسه، انتخاب اول دانشجویان شده بود معلمی. و گفت از فلسفه و گفت از نانهایی که به نرخ روز خورده میشوند و دستآخر، وقت رفتن درآمد که: «درِ این خانه را هر وقت بکوبی، خوش دمی است و ما هم هستیم و مینشینیم و گپوگفت و الیآخر .» رجبعلی )با بهتر بگویم، رجب( فسنقری، از آن آدمهای کمیابی است که حتماً کشف شده ولی من هم ادعای کشفش را دارم. از آن دسته آدمها که زیرخاکیاند. جنسشان دستنخورده که پرورده شده. مثل یک کوزه لعابی سفالی قدیمی که با همان نقش و نگار از زیر خاک درشان میآوریم و میگذاریم موزه تا همه ببینندش. این مدل آدمها کم نیستند و کم هستند. کم نیستند که باز هم از این مدل آدمها داریم و کم هستند چراکه میان جماعت امروزی، هر چه هم زیاد باشند، باز هم کماند. نمیدانم قبول میکند همین چند خط هم در جریده ما چاپ بشود یا نه اما به هر جهت وظیفه ما گفتن است و ما که رفتیم و دیدیم و باز هم سراغ ایشان خواهیم رفت اما این حرفها را به همه میگویم که قدر این زیرخاکیها را بدانند و بیشتر سراغشان را بگیرند. من باز هم به روی باز ایشان به خانه باصفایشان خواهم رفت؛ بد نیست شما هم سراغی از ایشان بگیرید. ما گفتیم که بعداً نگویید نگفتند!

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.