ای شکم خیره به نانی بساز

Setare Shargh - - گذر -

در یکی از همین روز و شبهایی که هیچ چیزش به روز و شبهای عادی نمیخورد، در یک روز نهچندان سرد زمستانی، با خواهش فراوان و بعد از امتحان راههای مختلف استراتژیکی، همسر محترم را راهی بازار کردم. بدجور هوس املت کرده بودم و برای تهیه یک املت خوشمزه وجود کالای تجملاتی مانندِ »تخممرغ« ضروری بود. هرچند، قناعت میتواند یکی از زیباترین خصوصیات یک شهروند باشد؛ اما گاهی حتی وسوسه یک شهروند نمونه بودن، بعضی وسوسهها را خاموش نمیکند. روی صندلی پشت پنجره آشپزخانه نشسته بودم. پیازداغ با عطر خوشش روی گاز در انتظار گوجهفرنگی و تخممرغ جلزوولز میکرد و من چشم به کوچه و راه آمدن یار دوخته بودم تا روی دست آورده شود. همسر محترم طبق معمول کلید را فراموش کرده بود؛ هرچند با وجود یک شانه تخممرغ روی دستهایش، باز کردن در با کلید غیرعقلانی بود. صدای زنگ را که شنیدم بدون سؤال و جواب در را باز کردم و به پیشوازش رفتم. وارد که شد نه شانه تخممرغ دیدم و نه حتی یک دانه تخممرغ کف دستش! با تعجب به چشمهای گرد و کوچک مرغی نگاه کردم که زیر بغلش قدقد میکرد. وقتی دهان بازماندهام را بستم، شروع کردم به سؤال، آنهم با لحنی که هیچوقت یک زن با شوهر از خرید برگشتهاش حرف نمیزند. - باز یادت رفت؟ شد یه دفعه درست خرید کنی؟ میشه بفرمایین این چیه؟ همسر محترم بعد از کشیدن دست نوازش بر سر خرید عزیزش گفت: - مرغ چشمهایم را گرد کردم و گفتم: - واقعاً؟! عجب! فکر کردم کتاب فیزیک کوانتوم ایلکنزه! ـ البته ایلکنز فیزیک کوانتوم ... ـ همین که من میگم! دویدم طرف گاز و ظرف پیازداغ سوخته را پرت کردم توی ظرفشویی. صدای قدقد مرغ را که از پشت سرم شنیدم، برگشتم و دست به کمر ایستادم. همسر محترم با لبخندی به پهنای تمام صورتش گفت: - من تخممرغ بخر نیستم خانم! این پنبه رو از گوشت در بیار. املت رو بذار جزو غذاهای شب عید. رفتم تخممرغ بخرم، همه یه جوری نگام میکنن انگار مخم عیب داره! خب راستشو بخوای واقعاً کسی که با این اختلاف قیمت بین مرغ و تخممرغ، تخممرغ بخره عقلش کمه! با عصبانیت وسایلم را برداشتم برای بیرون رفتن و درعینحال گفتم: - من هوس املت کردم. این حرفا حالیم نیست. تو برو مرغت رو بذار دم کوزه و ... ادامه ندادم. بیرون رفتم و در را محکم به هم کوبیدم. سر خیابان نرسیده پشیمان شدم. خریدن تخممرغ با این قیمت و شرایط به اندازه کافی برای یک زن سخت بود. پس باید حداقل در بهترین شرایط و با برترین امکانات انجامش میدادم. باید آژانس میگرفتم و خودم را به بهترین مرکز خرید مواد پروتئینی میرساندم. آژانس چند متر آن طرفتر بود. هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای ترمز یک ماشین از جا پراندم. فامیل همسر همیشه هم مایه عذاب نیستند. گاهی حاضری برای چند دقیقه بدیهایشان را فراموش کنی؛ خصوصاً که ترانه زیبایی هم از توی ماشینشان پخش شود و تو را بیشتر به حال و هوای املت و تخممرغ ببرد: جان منی / از آن منی جانان منی / جانانه بیا لنگ توام / دلتنگ توام در چنگ توام / دردانه بیا آی نفس / دل تو را هوس... نفسم بند آمده بود. سوار ماشین شدم. اینکه زن و شوهری که سوار ماشینشان شدم کی بودند و چه نسبتی با همسر محترم داشتند مهم نبود! مهم املتی بود که پخته نشده بود و پیازداغ سوختهای بود که در هجران تخممرغش توی ظرفشویی آب میخورد. فقط و مهمتر آنکه بحث مرغ و تخممرغ باشد و دو خروس جنگی مثل این دو تا جلو راحت سبز شوند .... بهمحض نشستن، خانم تمامقد به طرفم برگشت و درحالیکه دست روی شانه شوهرش میگذاشت خطاب به او و رو به من گفت: - وای عزیزم! چه چشمهایی داری تو؟! چشماش مثل وزغ میمونه ولی مثل شاهین تیزه! از کجا متوجه شما شد نمیدونم. آخه من فقط گفتم یه لحظه نگه داره تا فروشگاه لباس اونور خیابون و نگاه کنم؛ ولی حالا میبینم همچین محله بیکلاسی، لباساشم بی کلاسه! قبول دارین؟ پشت چشمی نازک کرد و برگشت رو به جلو و انگشتش را گذاشت روی دکمه پخش ماشین و این ترانه شروع شد. روزا بیحوصلهام / شبا خواب ندارم فاصله زیاد شده / دیگه تاب ندارم خاطراتمون تا الآن منو آروم کرده دوری به ما نمیاد، منو مسموم کرده! هنوز تصمیم گرفته بودم از متلکهای خانم عصبانی شوم که رفتم توی فکر آهنگ! راست میگفت، خطاب به تخم مرغ: »فاصله زیاد شده، دیگه تاب ندارم!« واقعاً این روزها نخوردن یک املت خوشمزه یا حداقل یک تخممرغ آب پز تاب توان همه را برده! تنها خاطرات خوش گذشته و نیمروهای خورده شده نمیتوانست آرامم کند. صدای عصبانی آقای راننده، همان خاطرات خوش را هم پراند. درحالیکه ترانه را عوض میکرد گفت: - ای بابا! اینم شد خواننده؟ جا خوردم. چقدر اهانت و تحقیر را تحمل کنم؟ آنهم برای چند دانه تخممرغ؟! دوباره صدای پر سوزوگداز خوانندهای توی ماشین پیچید و من سعی کردم خودم را آرام کنم و به آینده دلخوش باشم. جان من است او، هی مزنیدش آن من است او، هی مبریدش آب من است او، نان من است او مثل ندارد باغ امیدش درست همزمان با شنیدن این ترانه بامعنا، یک عابر محترم درحالیکه یک شانه تخممرغ را مثل یک مجموعه زیبای جواهرات روی دست گرفته بود، از عرض خیابان عبور میکرد و من خیره به او ترانه گوش میدادم و میدیدمش که تخممرغ به دست دور میشد و خواننده مینالید که: »هی مَبَریدَش...« ناگهان صدا قطع شد و این بار خانم، عصبانی مشت کوبید روی دکمههای پخش ماشین و گفت: - همین مزخرفات رو گوش میدی افسردگی گرفتی دیگه! اینم شد ترانه؟ بعد برگشت طرف من و گفت: - میبینی تو رو خدا؟! صدبار بهش گفتم عزیز دلم! خبر مرگت! برو روانپزشکی، روانشناسی، کوفت و زهرماری خودت رو نشون بده! اینم سلیقه است تو رو خدا؟! مرد نیمنگاهی به او کرد و زیر لب گفت: - واقعاً با این سلیقه من! زن تکانی به سر و گردن داد و دوباره دکمه پخش ماشین را فشرد و همزمان گفت: - درد من همینه! تو که اینقدر خوشسلیقه بودی چرا اینجوری شدی؟ زیپ کیفم را باز کردم و سرم را تا جایی که میشد بردم توی کیف که مثلاً نمیشنوم. خجالت نمیکشیدن زن و مرد گنده! توی دورهای که بحران مسائل مهمی چون تخممرغ روی شانههایمان سنگینی میکرد، سلیقه آهنگ هم مهم بود؟! صدای ترانه که بلند شد، نفس راحتی کشیدم و سرم را بلند کردم. »خوش به حالِ ... اونکه تو رو داره!« و من باز فکر کردم به کسی که آن شانه تخمِ مرغو داره.... هنوز صدا توی گلوی خواننده بدبخت مانده بود که آقای محترم کوبید روی ترمز و ماشین را نگه داشت. پخش را خاموش کرد و با دادوبیداد برگشت طرف زنش و گفت: - بدبختِ اونی که تو رو داره! ... بیچارم کردی... بعد هم برگشت طرف من و گفت: - سلام به آقاتون برسونین و از طرف من بهش بگین، دیدار من با این خانواده محترم افتاد به قیامت. و رو به همسرش ادامه داد: - میریم دفترخونه واسه طلاق. هول و دستپاچه در ماشین را باز کردم و پریدم پایین. چه غلطی کردم! تخممرغ خریدن هم برایم دردسر شد. شاعر چقدر دقیق، قرنها پیش فرمودند: ای شکم خیره به نانی بساز تا نکنی پشت به خدمت دو تا! از خریدن تخممرغ پشیمان گشتم و شاکر از داشتن یک همسر خوب و آیندهنگر به خانه برگشتم. به امید روزی که مرغی که خریدهایم تخم بگذارد و املتی خوشمزه، زینتبخش سفرههایمان شود!

اعظم اسراری

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.