فر جا هاهایمنته

Shahrara Institute - - گزارش -

6کیلومتر از ملک آباد میگذرم و در سمت راست بـزرگ راه موکب امام حسن مجتبی « ع » را می بینم. صـدای مدح « یا علی بن موسی الرضا من غلام تو هستم » زودتر از نمای ایستگاه زائر به گوش میرسد. زمین خاکی را با خودرو دور می زنم و می ایستم. دو جایگاه ویژه چای صلواتینگاهم را به خودش میگیرد. دورتا دور زمینی به وسعت 2 هزار متر پرچمهای سیاه و سرخ برافراشته شده است. یک عده با لباس سبز ایستاده اند و هر سؤالی را پاسخ می دهند. گویی نظارهگر گوشهای از صحن و سرای حضرت رضا «ع» هستم. هر کدام از خادمان در حال راهنمایی یکی از زائران است. کسی به استقبالم نمی آید زیرا اینجا همگی صاحب خانهاند.صبح دومین ماه پاییز است. سرمای شب قبل هنوز در خاک خفته است و آفتاب یکی در میان سنگ ریزه ها را گرم می کند. جمعیتی از زن و مرد خودشان را در لباسهای گرم پیچیدهاند. ایستگاه صلواتی چای و نباتش لنگ نمی ماند. د ر کاسهای بزرگ خاگینه درست میکنند. کنار آن سیب زمینی سرخ شده داغ داغ روی میز چیده شده است. با صدای بلند میگویم :«چه ساعتی صبحانه را حاضر کردید ؟ » دو نفر کنار هم ایستاده اند. سرهایشان با شال سبز رنگی پوشیده شده است.آن قدر شبیه هم هستند که بی آنکه بپرسم میفهمم برادرند.یکی تخم مرغ میشکند و دیگری در روغن میریزد.یکی شان جواب میدهد:بعد از نماز صبح...

کودک یک سال و نیمه و دو سال پیاده روی

مجال ایستادن در کنار ایستگاه چای و صبحانه را دختر بچهای از چشمانم زود میگیرد.کلاهش را روی گوش کشیده است و چشمان عسلی اش این طرف و آن طرف می گردد. تعجب می کنم. به زور از مانتوی مادر گرفته و ایستاده است.به سمتش میروم .دستان سردش را میگیرم و میگویم:سرد است سرما نخورد. مادر که 30 سالگی در چشمانش مـی دود تندی از توی کیف دستکشهای صورتی بچه را بر میدارد و به دستش میدهد.می پرسم: نامش چیست؟ میگوید: مائده یک سال و نیمه است و این دومین مرتبه ای است که پای پیاده به مشهد آمدیم . 6روز است که از بردسکن حرکت کرده ایم. مادر مائده با یک پاسخ تمام سؤال هایم را جواب داد و به جایش کلی تعجب توی ذهنم گذاشت. با یک حساب سرانگشتی فکر می کنم مائده سال گذشته همین ایام 6 ماهه بوده است. سردی هوای سال 95 را یک بار توی ذهنم در 6 روز ضرب می کنم و می پرسم: واقعا سال گذشته سرما نخورد! می خندد و می گوید: اگر حالش بد بود که امسال دوبــاره همراه خـودم نمی آوردمش. در همین وقت کودکی که فکر نمی کنم سن اش به مدرسه رفتن قد دهد نزدیکم می ایستد. زن دست او را هم میگیرد و میگوید:نازنین زهرا هم سال دومی است که همراه مان میآید.اینبار نمی توانم حرفم را قورت دهم به همین دلیل میگویم:خب چرا با ماشین نمیروید.شاید بچه ها...نمی گذارد حرفم تمام شود، میگوید:بچه هایم نذرکرده امام رضا «ع» هستند.یک هفته پیاده روی که جایی را نمیگیرد.میزبان خودش قوت تن را هم می دهد. راهشان را می کشند، پشت سرشان میایستم و برای مائده دست تکان میدهم. بر شانه روی لباس مادر نوشته شده است:یا ابوالفضل العباس ادرکنی

بعضی سؤالها بی جواب میماند

همین خانواده کافی است که دلم بخواهد زودتر از هر چیزی با مسئول موکب امام حسن مجتبی «ع» صحبت کــنــم. از خــادمــان سـبـز پـــوش جایگاه مدیریت را می پرسم تمام پاسخ ها به یک نفر ختم میشود ،«مصطفی غفورزاده ».سرم را که بر میگردانم کانتینری سفید می بینم که جلوی آن چند کفش خاکی مردانه جفت شـده اسـت. در می زنم. مردی میان سال با موهای جوگندمی درآلومینیومی را باز میکند.از ضبط صوتی که در دست دارم میفهمد که خبرنگار هستم. می گویم: می خواهم چند جمله ای در مورداین ایستگاه صحبت کنیم. کفشهای خاکی را نمیپوشد بلکه دمپاییهای سفیدی را از داخل بیرون میگذارد و میگوید:با خادمان حرف زده ای؟جواب می دهم، می خواهم اول با خودتان صحبت کنم. می خندد و بیآنکه بخواهد با کلامش من را به دنبال خودش می کشاند ، همگی ما اینجا خادمیم با هر کسی میتوانی حرف بزن.نه برای اینکه توی روزنامه بنویسی بلکه دوست داریم سال دیگر هم خودت جزو همین خادمان باشی. سپس مغازه خالی را با انگشت اشاره نشان میدهد و میگوید:اینجا چند سال پیش تعمیرگاه ماشین بود.یکی از خیران که حالا خود جزو هیئت امنای این موکب است تصمیم گرفت به صورت خودجوش به زائران پیاده کمک کند.سؤال بی جواب ذهنم را از آقای غفورزاده می پرسم: مگر چند سال است که زائر پیاده داریم.اصلا خودتان از چه سالی با این جمعیت همراه بودید؟به سمت تعمیرگاه میرویم صدایش را می شنوم، از قرن ها پیش وقتی که امام رضا «ع»شهید شدند این پیاده روی بوده است .کسی خبر ندارد اما همگیمان از اجدادمان شنیدهایم .آنها هم از پدر و مادرهایشان شنیدهاند.هر سال همین جا ما شاهد کاروان های پیاده ای هستیم که چند دهه از عمرشان می گذرد. از یزد و اردبیل همین امسال مهمان داشتهایم .روزها را میشمارم و میگویم:یعنی این افراد شاید یک ماه در راه باشند؟جواب میدهد: چه فرقی میکند.این آدمها روزها را نمیشمارند.دلم طاقت نمیآورد و میپرسم، هرگز ازآنها نپرسیدید چرا با ماشین نمی آیند می گوید: برخی سؤال ها را هیچ وقت نباید بپرسی.برای جوابش به این فکر کن چرا با وجود این همه متخصص،پزشک و روانشناس باز هم مردم در خانه امام رضا «ع» را میزنند.

نانواییهای خودمان را یک هفته تعطیل کردیم

داخـــل فـضـای بـازمـوکـب نــانــوایــی، آشپزخانه، حسینیه، سرویس بهداشتی ، حمام، درمانگاه و انباری وجـود دارد. حـضـور یک زن از پشت شیشه نانوایی باعث می شود داخــل شــوم. خــودم را که معرفی می کنم به جای سلام با صلوات بلند پاسخم را می دهند. کمی که می ایستم می بینم اینجا ذکر صلوات بیشتر از هر جملهای به گوش می رسد انگار هر نانی بوی ذکر محمد « ص » دارد. هشت نفر توی نانوایی کار میکنند.رو به شاطر که کلاهش را نیم بند روی سرش گذاشته است میگویم:عطر نانتان تمام

حمیده وحیدی-

آمار و ارقام دقیق حضور زائران پیاده را طی سالها یا بهتر بگویم قرنها نمیدانم، ولی همین که کلمه « مشهدی » پسوند نام افراد بوده است را میتوان تحلیل کرد. شاید اگر دوربین و عکس اختراع شده بود حالا اطلاعات بیشتری دربـاره آن دوره داشتیم آن زمان که چهارچرخ خودرو ها نمی چرخید و افراد برای زیارت بارگاه ملکوتی حضرت رضا « ع » ماه ها در سفر بودند. اما چند سالی است که اواخر ماه صفر نزدیک روز شهادت امام رئوف « ع » حال و هوای مشهد جور فضا را پر کرده، جواب می دهد، کار تهرانی هاست. این شاطر جوانی که روبه رویتان ایستاده از تهران آمدهاست.به مرد جوانی که دست در خمیر دارد نگاه می کنم می پرسم، چند روز است از تهران آمده اید پاسخ می دهد، دو روز اسـت. الان هم دلم برای بچه 6 ماههام تنگ شدهاست ، اما عشق امام رضا « ع » به این سمت کشاندم. با تردید می گویم، همگی خادم افتخاری هستید؟ مرد بلند قامتی که روی سینه اش نوشته اسـت محمد جــواد ابراهیم آبــادی جواب می دهد: ما همگی مان نانوایی داریم. یک هفته کار خودمان راتعطیل کردیم تا اینجا نوکری امام رضا(ع) را کنیم.میپرسم: رزق نانوایی روزانه است آیا مشکل اقتصادی برایتان به وجود نمی آید: جواب می دهد، تمام مشکلاتمان را با همین یک هفته رفع میکنیم. مگر امام رضا(ع) میگذارد آدم دردمند باشد.به سمت زن که چهره گندم گونه دارد و خمیر را گرد می کند میروم لبخندش روی صورتم است که میگویم، شما هم نانوایی دارید؟ جواب می دهد: از نیشابور آمدم سال پیش خودم زائر پیاده بودم همان پارسال نذر کردم امام رضا بطلبندتا بتوانم خدمتی کنم. دوباره صلوات می فرستند. می پرسم، آیا حاجت هم گرفته اید؟ می گوید: این خاک آدم را بند می کند. حاجت روایی تنها گوشه مادی از این دنیاست. ان شاءا... امام رضا «ع» آخرتمان را در دست بگیرد.صدای ذکر صلوات توی فضاست که بیرون میآیم.

دلم حرم امام رضا«ع» میخواهد

یک باره جمعیت زیادی را می بینم که از اتوبوس ها پیاده می شوند قدم هایم را تند می کنم. ترکی حرف دیگری میشود.گویی دعای دروازههای قدیمی شهر یک جا بـرآورده شده است و دوباره آدم ها با پای پیاده در حالی که ذکر علی بن موسی الرضا بر لب دارند وارد خیابان های کش دار می شوند. همین بهانهای است که یک روز صبح زود قبل از آن که شلوغی خودروها آدمها را گم کنند راهم را به سمت جاده نیشابور بکشم. می دانم که یکی از ایستگاه های شبانه روزی که در آن هر کدام از زائران قصههای متعددی دارند، در این مسیر قرار دارد. می زنند. حرف هایشان را نمی فهمم. رو به جوان بلند قامتی که مواظب کودکان است می گویم، از کجا آمدید؟ فارسی جواب میدهد:مراغه. میگویم چند نفرید؟ به جمعیت اشــاره می کند و با دست چهارتا انگشتش را بـالا مــی آورد. شــک می کنم و آهسته میگویم 400 نفر ؟ میخندد، چهار هزار نفر هستیم.تعجب میکنم اتوبوسها پشت سرهم ردیف ایستاده اند حتما عده دیگری هم به آن هـا اضافه می شوند. یکی از زنانی که مسئول هدایت بانوان است و در همان حال حرفهای ما را گوش میدهد میگوید: تا اینجا با اتوبوس آمدیم از همین ایستگاه به سمت حرم امام رضا(ع) پیادهروی میکنیم.مردی کنارمان می آید. یک دست ندارد اما با چوب پر سبز رنگی مشغول نظم دادن به صف هاست .با صدای بلند میگوید،یا امام رضا نمیدانم چه حکمتی بود که قدم هایمان را از موکب امام حسن مجتبی( ع) برداشتیم ان شاءا... کریم اهل بیت دل همگی مان را شاد کند. از مرد می پرسم، این تعداد آدم چطور جمع شدند؟ جواب میدهد، شغلم لوازم خانگی است. 12 مرتبه تا به حال به زیارت آمده ام.امسال هیئت محله مان به صورت خودجوش این تصمیم را گرفت.اولش از 100 نفر شروع کردیم یک باره به این جمعیت رسیدیم. به چهرههاشان نگاه می کنم خستگی دیده نمیشود. انگارنهانگار صدها کیلومتر راه با اتوبوس طی کردهاند. پسر نوجوانی با صدای بلند میگوید:نماز ظهر را که خواندیم زودتر حرکت کنیم. دلم حرم امام رضا «ع» می خواهد. در آشپزخانه خورشت ها را روی برنج می ریزند. به 30 نفری که پشت سرهم ظرف های سفید را پرمی کنند خداقوت می گویم، امروز چقدر غذا درست کردید؟جواب میدهند، چهارهزارپخت صبح و پنج هزار پخت شب. توسط یکی از آشپزها به سمت مردی با پیراهن مشکی که چکمههای سفیدی به پا دارد هدایت میشوم میگوید:تمام سؤال هایتان را از آقای یوسفی بپرسید . ایشان مسئول آشپزخانه و جزو هیئت امنا هستند. خوشحال می شوم حالا بیشتر دوست دارم از تاریخچه موکب بدانم. کمی از موکب برایم بگویید اصلا اینجا از چه زمانی فعالیتش را شـروع کـرد؟ دیگ ها را جابه جا می کند و جواب می دهد: فعالیت ما از رباط خاکستری، تپه سلام و جاده فریمان با هفت خادم شروع شد که به مدت چهار شب از حدود ٣5٠زائر برای خواب پذیرایی میکردیم و خدماتی مانند اطعام، درمان، ایستگاه صلواتی بین راهـی، دمپایی، دستکش، شال و اقلام دیگری که ممکن است در بین راه فرد به آنها نیاز داشته باشد، تهیه میکردیم. این خدمات درحالی انجام میشد که شرایط جوی سردی حاکم و امکان استقرار خادمان و اسکان زائران سخت بود.میپرسم، تمام این کارها از سوی خیران انجام میشد؟ برنج توی ظرف میریزد و جواب می دهد: همین الان هم کارهای ما صرفا ازسوی خیران انجام میشود،از طرف نهاد یا سازمانی حمایت نمی شویم. خودمان به صورت خودجوش عمل می کنیم. به اطراف نگاه می کنم و می پرسم، شغل این خدام و خیران چیست ؟جواب میدهد:از تمام صنف ها با ما همکاری دارند همین الان توی آشپزخانه کارخانهداری داریم که لباس خدمه به تن دارد و مثل بقیه کار می کند. دکتر، مهندس، معلم و هر شغل دیگری هم بینمان وجود دارد.میپرسم، از چه زمانی این امکانات اضافه شد؟ جواب میدهد :در سال ١٣٩١ هسته اصلی موکب خدمتگزاران زائران پیاده برای ساماندهی در امر خدمترسانی به زائران پیاده رضوی تشکیل شد. با شروع ماه محرم، جلسات این مجمع با حضور ٢٠نفر از مسئولان 10پایگاه خدمت رسـانـی آغــاز و در آن تصمیماتی گرفته میشد. همینطوربا همکاری خوب خادمان، تعداد خدمه از هفت به بیش از صد نفر در ســال ١٣٩٢ رسید و این سنّت مقدس احیا شد .از سال ٩4 تعداد زیادی از اقشار مختلف جامعه به ما کمک می کنند. خوشبختانه در زمینه درمان، درمانگاههای کوچک را دوستان احداث کردهاند که با اطلاعرسانی به موقع، افـراد متخصصی از بهداری سپاه خراسان، هلال احمر و سایر پزشکان به صورت افتخاری به آنجا آمدند. همین طور در زمینه تغذیه، خیاط خانه، تعمیرکفش زائران و خلاصه هرچه یک زائر پیاده نیاز داشته باشد، فراهم کردهایم.

دیدار بعدی تل زینبیه

صدای اذان می آیدآن قدر جمعیت وجود دارد که برای نماز خواندن باید منتظر شد تا حسینیه خالی شود. زن ها به بچه هایشان چای می دهند. مردها چمدانهای سفر را جا به جا می کنند. یکی از خدام سبز پوش نزدیکم میآید و میگوید:هاشمی هستم. فهمیدم خبرنگارید سلامم را به مردم مشهد برسانید و بگویید نایب الزیاره باشند.می پرسم، مگر مشهدی نیستید؟ جواب میدهد: اربعین کربلا بودیم خودمان موکب داریم. روی تل زینبیه موکب ما بنا شده است. موکب مردم ورامین. آنجا با مشهدی ها آشنا شدیم پیشنهاد دادنـد برای خدمت به زائــران امام هشتم همراهی شان کنیم .ما هم با دل و جان قبول کردیم. برایم داستانشان جالب می شودمی گویم، یعنی مستقیم از کربلا به مشهد آمدید درست است؟ جواب می دهد: هنوز خانواده ام را ندیدم احتمالا آن ها به دیدنم بیایند.رو بهش میکنم و میگویم، سلامتان را به مردم مشهد میرسانیم.می گوید:بنویسید اربعین هر کسی کربلا آمد به موکب مردم ورامین سر بزند. روی تل زینبیه.یادم میماند التماس دعا میگویم دور میشوم.

آدمهایی که رنگ به رنگ نیستند

روی ارتفاعی می ایستم و به آدم هــا نگاه می کنم. جالب است که اینجا آدم هایش همه یک شکلند. اول و آخر حرفشان شبیه هم است. کسی خسته نیست. ناله نمی کند. توی جمعیت دعوا نمی شود. بــرای گرفتن نــذری شلوغ نمی کنند. تــوی صف ایستاده اند. تعارف می کنند. بچه ها می دوند. جیغ و داد می زنند. اما کسی به آن هـا تشر ساکت باش نمی زند. گویی گرد مهربانی امام رضا «ع» روی آدم ها ریخته است. لباس ها حتی شبیه هم هستند. گرد و خاک همدیگر را نمی بینند. یک عده سلفی می اندازند. یک عده از همدیگر عکس می گیرند. گوش که می کنی لهجه های مختلف را می شنوی. آقای غفورزاده را می بینم که بی سیم به دست، به سمتم می آید، می گویم: از چه وقت کار شما شروع شده است؟ بی سیم اش صدا می کند اما می ایستد و جواب می دهد: ما از روز اول محرم برای این چند روز برنامه داریم تقریبا 100 هزار نفر را در 10 ایستگاه پوشش میدهیم. فکر میکنم مدیریت 100 هزار نفر چندان کار راحتی نباشد به همین دلیل میپرسم،آیا آمار دقیقی از حضور زائــران پیاده در مشهد وجود دارد؟ جواب می دهد:آمار دقیق را شاید نتوان گفت اما قطعا 300 هـزار نفر خواهند بود. می دانم این مردی که مدام صدایش می کنند حرف های ناگفته زیـادی دارد به همین دلیل می خواهم یک خاطره برای خوانندگان روزنامه مان بگوید جواب می دهد: همه زائران شبیه هم هستند و خاص. اگر بخواهیم نام ببریم باید از دفترهایی که دوستان به عنوان دلنوشته بــرای زائــران گذاشته اند، بگویم که هیچ متنی را نمیشود از متن دیگر جدا کرد، یعنی حتی یک نمونه هم از دیگری برتری ندارد. در بین زائران، خانمی را میشناسیم که چهارفرزند معلول دارد که هر سال یک کدام را از نیشابور با صندلی چرخدار به مشهد میآورد. حتی تصورش هم سخت است که یک خانم آن هم در سرما، صندلی چـرخ دار را از این سربالایی های جاده عبور دهد. می گفت: از امام رضـا( ع) ممنون هستم و هیچ چیزی جز این پیاده روی نمی خواهم. باید بگویم از این موارد زیاد داشته ایم و همه را باید از نزدیک دید. می ایستم به تپه های قرمز و صورتی اطراف جاده نگاه میکنم.حالا دیگر خورشید کاملا وسط آسمان است. نفهمیدم سرمای صبح چه وقت تمام شد.یک عده پرچمها را بالا گرفته اند و به سمت مشهد راه افتاده اند.توی دلم میگویم «کاش میزبان خوبی باشیم ».

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.