سرزمینعجایب یاوقتی مشهد جمعهبازار کتابنداشت!

Shahrara Institute - - فــــرهنگ -

شاید ما خیال می کردیم که داریــم کتاب می خوانیم. در هـر حــال، شــور فزایند ه کتاب خوانیِ نسل ما چیزی متفاوت بود. ولع سیریناپذیر؛ این توصیف دقیقی است برای متولدین دهه پنجاه. در سالهای پایانی دهه شصت به بعد، نزد ما واقعا تب خواندن ـ بهشکلی افراطی بالا گرفته بود. یکی از شخصیت های رمان تهوع ( نوشته سارتر) آدمی است که تصمیم گرفته همه کتاب های کتابخانه را به ترتیب حروف الفبا بخواند. سیمون دوبوار در خاطراتش تعریف میکند که سارتر، هربار در دیدارهای روزانه، می گفت که به نظریه تــازه ای رسیده! این تصویر فانتزی، در زمان ما واقعا تجسم پیدا کرده بود. یک بار مسئول کتابخانه کوچک حوزه هنری مشهد به من گفت که متوجه شده من قفسه ای کتاب می خوانم. البته شرط میبندم که او، نه رمان سارتر را خوانده بود، نه خاطرات دوبوار را. هم نسلان من ( دوسـتـان فعلی ام) بدون استثنا چنین بودند. خواندن، ضرورتی بود به اندازه خوردن و نوشیدن. در جلسات شعر حوزه هنری، رسم بود ـ و تا حدی الزام ـ که در ابتدای نشست، اعضای حاضر خلاصه ای ارائه دهند از آخرین کتابی که خوانده اند. ایـن تکلیف شــاق، جـدا از اینکه مشوقی برای مطالعه بود، نوعی تمرین بلاغی نیز به شمار می رفت. جدا از این، عادت داشتیم که به خانه « اساتید » سر بزنیم و با یک بغل کتاب قرضی به خانه برگردیم. این کتاب ها با سرعتی باورنکردنی خوانده میشد و ناچار از تجدید « خانه گردی » بودیم. لازم به گفتن نیست که کتاب عامل دید و بازدید نیز بود. رسم جالب دیگری که وجود داشت، نقد کتاب در جلسات خانگی بود. در این نشست ها نه تنها کتاب های حوزه ادبیات نقد و بررسی میشد ـ و بالطبع، بدون مطالعه آن هـا نمی توانستی در بحث ها مشارکت کنی- بلکه شعرخوانی و تدقیق و تدبر در معانی اشعار نیز برنامه ای بود که به صورت منظم دنبال میشد. دوره عجیبی بـود. کورمال کورمال پیش می رفتیم و سعی مـی کـردیـم بخوانیم و سـر دربـیـاوریـم. امــا آن موقع خبری از جمعهبازار کتاب مشهد نبود. اشتیاق کشف کتاب فروشی های تـازه و خـاص، با عشق جهان گردان قـرن شانزدهم بــرای یافتن جزیره ای نامسکون برابری می کرد. آقای خوافی، داستان نویس نازنین خراسانی، اخبار کتاب را با دقت و وسواس به ما اطلاع مـی داد : « پاشین بیاین بچه ها پنج تا رمان تازه اومده » . شخصا دنبال انبارهای کتاب امور تربیتی بودم. آن ها ـ با دلسوزی ـ کتب ضاله را از کتابخانه های آمـوزش و پـرورش و مــدارس جـدا می کردند و در انبارهایی مرطوب و نمور میریختند. چند بار داوطلب مرتب کردن این انبارها شدم و با اجــازه و بیاجازه، کتب ذیقیمتی را به خانه بردم و از نابودی نجات دادم. اما چرا تب مطالعه این قدر بالا گرفته بود؟ در مورد خودم و گروه دوستانم، باید گفت که قطعا « شــرم از ندانستن » انگیزه ای قوی بود. ما از اینکه نمی دانستیم خجالت می کشیدیم. من عـادت داشتم که منابع ذکرشده در پانویس کتاب را گیر بیاورم و بخوانم. چنین بود که از جلال آل احمد به افلاطون و از جلال ستاری به براهنی و از آوینی به هیچکاک و از کازانتزاکیس به نیچه و از محسن سلیمانی به مکاتب ادبـی و به نویسندگان مدرن فرانسوی و از این طریق به جاده های فلاندر و سینمای بونوئل راه یافتم. البته در آن زمان، بخشی از انگیزه فقیر برای مطالعه، قطعا برخورداری از توان لازم برای «کمنیاوردن » در بحث بود. این اعتراف ناگزیر، نمایانگر آسیبی است که سالک از طی طریق بدون استاد متحمل میشود. چنین بود و ما کتاب میخواندیم تا آیندهای مثال زدنی بسازیم. معجونی از ناکجاآباد افــلاطــون و صـداقـت و صـراحـت جــلال و شورانگیزی مرحوم شریعتی؛ اما نتیجه، حتی به « آلیس در سرزمین عجایب » هم شبیه نبود. قطعا کتاب ها ایرادی نداشتند. درواقع، بدون اینکه متوجه باشیم، کتاب، ما را از نو میساخت و همین خوب و کافی بود. این پاسبانان خاموش معرفت، تقدیر نامرئی ما را در طالعمان می بینند و می کوشند که با جادوی حروف و کلمات، رؤیاهای ما را به گونه ای شکل دهند که در مواجهه با آیندهای نامنتظر، خیلی جا نخوریم. به قول دوستی نازنین «شاید کتابها هستند که ما را می خوانند » . شاید ما خیال می کنیم که داریم کتاب میخوانیم...

* روزنامهنگار و مدرس فیلمنامهنویسی

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.