شکارچی که پس از 51سال شکار تفنگش را زمین گذاشت اولین و آخرین شکارم آهو بود گوشت شکار بدیمن است و نحسیاش یک روز و یک جا گریبان شکارچی را میگیرد، گریبان من را هم گرفت

Shahrvand Newspaper - - گـزارش -

لیال مقیمی| صدای شلیک تفنگ برنو پهنای دشت را پر میکند. چشــمهای سیاه و وحشی ماده آهوی پیر هراسان میشــود. تهماندههای نگاه بیجــان و رو به زوالش را روانه چشــمهای مشوش و مضطرب صفیر تیر میکند. شکارچی دست از ماشــه میکشــد. غزال گریز پا از حال میرود و روی زمین ولو میشــود. خون زمین را پر میکند. صیاد به ســوی صید روانه میشود. آهو در خاک و خون میغلتد. دست و پا میزند؛ آنقدر که خودش و دو بره آهوی درون شکمش جان میدهند. این نخســتین باری است که دل شــکارچی میلرزد: «تا به آن روز شــکاری نزده بودم که باالی ســرش شــاخ نباشــد. قبال آهو زندهگیری کرده بــودم؛ ولی وقتی که دیده بودم ماده اســت، رهایش کرده بــودم. آن روز از دور که دیدمش، به نظرم بره آهــو آمد؛ چون خیلی ریز اندام بود؛ اما وقتی رفتم باالی ســر الشهاش، فهمیدم ماده بــوده و دوقلو حاملــه. واقعا متاثر شدم.»

دیــدن این صحنه کــه چهارســال پیش زیر پاســگاه محیطبانی قمشــلو اتفاق افتاد؛ برای محمدعلــی مهدیــه، شــکارچی چیرهدســت نجفآبادی که 51ســال دســت به تفنگ بود و هر دو ســه ماه یکبار، راهی دشت سنگسفید قمشــلو میشــد و آهو و کل و بز و قوچ و میش میزد و با الشــه آنها عکس یادگاری میگرفت، بســیار دردنــاک و تکاندهنده بــود؛ دردناک اما نــه به اندازه روزی که دوســتش بــه خانه او رفت و چشــمش به قاب عکسهای جورواجور محمدعلی با شــکارهای ریز و درشــتش افتاد: «دوســتم وقتی به خانهام آمد کلی بهم توهین و پرخاش کرد. گفت چطور میتوانی چنین کاری را بکنی؟ تو رحم نداری؟ هیچ انســانی این کار را نمیکنــد. چطور جان ایــن حیوانهای زبان بســته را اینجوری گرفتی و افتخار هم میکنی؟ حیوان به این قشــنگی را ســر بریــدی و مثل داعشــیها با جنازهاش عکس گرفتی!» تکتک این جملهها پشت ســر هم ردیف شد تا رگباری شــود و قلب محمدعلــی را نشــانه بگیرد؛ مثل شــلیک گلولههای تفنگ برنو که از 02ســالگی شــنیده. تکتک عکسها را از روی دیوار پایین کشــید؛ حتی عکس آخرین شــکارش بود که بچههایش را هم با خود به دشت برده بود تا کنار آهوی شکم دریده عکس بگیرند و ته دلشان به پدرشان افتخار کنند. همه را جمع کرد و رویش بنزین ریخت و سوزاند: «نخســتین شکارم آهو بود و آخرینش هم آهو. بعــد از این ماجرا دیگر هیچوقت سراغ شــکار نرفتم و به گوشت آهو هم لب نزدم.» آهی که عاقبت دامن گرفت

میگوینــد گوشــت شــکار بدیمن اســت و نحســیاش عاقبــت یــکروزی و یکجایــی گریبان شــکارچی را میگیــرد. محمدعلی که این همهسال شــکار کرده و داستانش را با غرور و آب و تاب برای همه تعریف کرده، شــکارچی که با تکتــک شــکارهایش عکس یــادگاری گرفته و برای دوستانش کری خوانده، کسی که اطرافیانش مدام تحسینش میکردند و از او سهم شــکار میخواســتند هم این بدیمنی را دیده و بدبیاریهای توی زندگیاش را عاقبت آه و نفرین شکارهایش میداند: «شکار زندگی آدم را از هم میپاشــاند؛ البته بعضیها به این اعتقاد ندارند؛ ولی زندگی من بعد از شــکار ماده آهوی حامله از هم پاشید. کالهم را برداشتند و خیلی اتفاقات دیگر برایم افتاد. 51ســال شــکار کردم و شکار خوردم. سه تا آهو را از بین بردم تا یک آهو نصیبم شــود. جبران این همه خسارت تا آخر عمرم هم ممکن نیست. از شکار ســرد شدم تا اینکه توی جلسهای با یکی از دوســتداران محیطزیست و ناخودآگاه با مباحث زیســتمحیطی آشنا شدم. فهمیدم که میخواهند پاسگاه محیطبانی توی دشــت سنگســفید بزنند؛ اما بودجه ندارند. با یکی دیگر از شــکارچیهایی که او هم از شــکار توبه کرده، عهدهدار این کار شدیم؛ چون پاسگاه، نیاز منطقه است. اتوبان سردار کاظمی قمشلو را به دو قسمت تقســیم کرده؛ سمت شرقش آزاد است و شــکارچیها خیلی راحت در این منطقه تــردد دارنــد؛ از آنجایی هم که وســعتش زیاد اســت و خیلی دره دارد، محیطبانها نمیتوانند روی کل منطقه نظارت داشــته باشند؛ بنابراین شکارچی که با منطقه آشناســت از هر طریقی شــده، شــکارش را انجام میدهد؛ بدون اینکه مجوز داشــته باشد. اصال شــکار بیرویه کمکم دارد نســل آهو را در این منطقه برمیاندازد. نر و ماده، برای شکارچیها فرقی ندارد. هر چی که دم دستشــان بیاید میزنند؛ حتی سگ و گربه. با اســلحه تکلول و دولول و ســهلول و هر چیز دیگری که داشته باشــند. خیلی از افراد تفننی شــکار میزنند و از این کارشــان لذت میبرند؛ مثال طرف اســلحه میخرد میخواهد امتحانش کند. خب چه جایی بهتر از دشــت قمشلو. آهو و وسعتش که زیاد اســت، تعداد محیطبانهایش هم کم. دشت سنگ ســفید آهو زیاد داشت؛ اما

حاال، فقط 4 تا آهو از آهوی بومی این دشت باقی مانده. بقیه از جاهای دیگر میآیند و برمیگردند توی قرق اصلی.» شکارکردن چه آسان

محمدعلی میگوید شــکار آهو بــه آبخــوردن میماند و شــکارچی در کمتــر از دو ســاعت میتواند آهو را به دام بینداز یــا زندهگیــری کند؛ برای همین هم شــکارچیها بیشــتر ترجیح میدهند آهو شــکار کنند: «برای شکار قوچ و میش باید کمین نشســت تا شــکار به منطقه بیاید و بتوان شــکارش کرد؛ اما شــکار آهو نیازی بــه منتظر نشســتن و دیدزدن ندارد. آهو باالی کوه نمــیرود و فقط توی دشــت اســت، برای همین هم بدون اسلحه نیز میشــود شکارش کرد. ســرعت آهو 06کیلومتر در ساعت اســت، اگر با موتور 01دقیقه دنبالش بیفتی و چراغ موتور را روشن کنی، سرعتش میشــود 04کیلومتر در ساعت. بعد چند دقیقهای بدنش ضعف میکند و سست میشود و مینشیند روی زمین و میشود راحت گرفتش. خود من چندینبار به این شــیوه شکار کردم؛ البته شکار هیچوقت برای من منبع درآمد نبوده و گوشــتش را خودم و خانوادهام و دوست و آشــناهایم میخوردیم؛ ولــی خیلیها از این طریق زندگــی میگذارنند. خود مــن هر دو مــاه یکبار شــکار میرفتم؛ البته زمانش معلوم نبود. هر موقع جورش جور میشــد میرفتم. یکهو دســتخالی میرفتم دشت میدیدم طعمه هســت، زنگ میزدم یکنفر اســلحه برایم بیاورد. همه چی هم میزدم؛ قوچ و میــش و کل و بز و آهو و ســیخور. البته ســیخور هیچوقت نخوردم. شکار را که میزدیم، همانجا پوستش را میکندیم و دل و رودهاش را خالی میکردیم و ســرش را هم میگذاشــتیم همان دور و اطراف تا الش جانور سبک بشود و بتوانیم ببریمش.»

هنگام شکار اتفاقی برای خودت و باقی

شکارچیها نمیافتاد؟ «نــه. چندبــاری محیطبــان مــا را دیــد و ســراغمان آمد؛ اما چون شکاری همراهمان نبود

شکارچیکهبامنطقه آشناستازهرطریقیشده، شکارشراانجاممیدهد؛ بدوناینکهمجوزداشته باشد.اصالشکاربیرویه کمکم دارد نسل آهو را در این منطقهبرمیاندازد.نروماده، برایشکارچیهافرقیندارد. هرچیکهدمدستشانبیاید میزنند؛حتیسگوگربه. با اسلحه تکلول و دولول و سهلولوهرچیزدیگریکه داشتهباشند.خیلیازافراد تفننیشکارمیزنندوازاین کارشانلذتمیبرند

نمیتوانست کاری بکند. شــکارچی که مدام به کوه و دشــت است، بیشــتر از محیطبان منطقه را میشناســد. تعداد محیطبانها هم خیلی کم است. شب عید که میشد، بیشترین حجم شکار اتفاق میافتاد. از طرف دیگه شــکارچی معموال تنهایی شــکار نمیرود و چند نفر دیگر را هم با خود همراه میکند. یکنفر با وســیله (موتور یا خودرو) منتظر میماند که بعد بهش زنگ بزنند و برود دنبال بقیه. از قبل بــا هم قرار میگذاریم که مثال اگر فالن جا نبودیم، بیــا فالن دره. این قول و قرارها را میگذاشــتیم و بعــد مثال زنگ میزدیم که فالنی چرا نمیــای آنجا با هم چایی بخوریم. او متوجه میشد که کی و کجا باید بیاید دنبالمان.» یعنی محیطبانها شما را نمیدیدند؟

«شــکارچی که پا به دشــت میگــذارد، اول محیطبان را میپاید و بعد شکار را. چشمش که به محیطبان افتاد، میرود یک منطقه دیگری و سروصدا تولید میکند تا حواس محیطبان پرت شــود. بعد شــکارچی اصلی توی یک دره دیگر شکار میکند.» تا حاال شده شکاری را زخمی کنید و به هر دلیلی نتوانید به دامش بیندازید؟

«بله، یکبار، آهویی را زدم که رفت و افتاد توی پادگان، البته زنده نماند.»

تا حاال شده برای شکار شب تا صبح در دشت منتظر بمانید و کمین کنید؟

«چندباری ماندم. معمــوال جاهایی که قرقه، برای شــکار کل و بز و قوچ و میش، شب کمین میکنند؛ جاهایی که زیر ســر محیطبانه و آنها تردد زیادی دارند. شــکار برای منی که از بچگی با پدرم راهی دشت میشدم و با محیطش کامال آشــنا بودم، خیلی ســخت نبود. بچه که بودم، دنبال پدرم به دشت میرفتم تا پوکههای فشنگ را از میدان تیر جمع کنم. بعد هم چوپانی کردم و کمکم دشت را مثل کف دستم شناختم.»

پدر و پسر به دشــت میرفتند؛ اما پدر همیشه مخالف شــکارکردن پســر بود: «پدرم راضی به شــکار نبود و همیشــه با من مخالفت میکرد؛ ولی وقتی دور و بر آدم افرادی باشــند که مرتب تشــویقت کنند و ازت سهم بخواهند، ناخودآگاه به سمت و سوی شکار کشیده میشوی. بعدش هم پای شکارها عکس میگیری تا بهش افتخار کنی و بتوانی برای بقیه کــری بخوانی. این یک افتخار ناصحیح بود که مدام تکرار شد؛ تا اینکه روزی، یکنفر پیدا شــد و این اشتباه را علم کرد و زد توی ســرم. شــکار اولش، فقط برای من در حد یک فکر بود؛ اینکه اگر تفنگ داشتم، شکار میکردم. نخســتین باری که شکار کردم، خودم اسلحه نداشتم و همراه کس دیگری رفته بودم؛ اما رفتهرفته عملی شــد و 51ســال ادامه پیدا کرد. آدم اگر همنشــین درســتی نداشته باشد، فکرش به این سمتوســوها میرود. این قضیه اینقدر ادامه پیدا کرد و اطرافیان من را تشــویق کردند که ســری آخــر دختر و پســرم را هم با خودم بردم و کنار شــکارم با هم عکس گرفتیم و اتفاقا خیلی هم ذوق میکردیم؛ غافل از اینکه بچهها را برداشتم بردم کنار شکار و ممکن است فردا آنها را جنایتکار بــار بیاورم؛ چون بههرحال بچهها از روی دســت ما کپی میکنند. اما االن میگم که من هیوال نیســتم و اشــتباه کردم.» محمدعلی میگوید دوســالونیم اســت که از شــکار توبه کرده و حاال 5 ماه است که هر کاری میکند تا اشــتباهات گذشتهاش را جبران کند؛ هر کاری، حتی اگر به قیمت تهدید جانش تمام شود یا فحش و ناسزا نثارش کنند: «خیلیوقتها میروم بــا شــکارچیها صحبت میکنــم تا از شــکار منصرفشــان کنم؛ البته تا به االن، فقط تهدیدم کرده و بهم فحــش دادهاند؛ ولی من باز هم این کار را ادامه میدهم. انشــاءاهلل پاسگاه محیطبانی که بــرای حفظ وحوش و پوشــش گیاهی آن منطقه اســت، ســاخته شود، بعدش میخواهیم آبشخور درســت کنیم تا حیوانها بیایند آب بخورند. اگر االن بخواهیم آبشــخور را درست کنیم، حکم قتلشــان را امضا کردهایم؛ چــون از بــاالی کوه به پایین دشــت ســرازیر میشــوند و تا وقتی که پاســگاه محیطبانی هم نباشد، شــکارچیها راحت شکارشان میکنند. درحــال حاضر با انجمــن دوســتداران میراث فرهنگی و طبیعی نجفآباد هم همکاری میکنم و توی کالسهای آموزشــی که برگزار میکنند، شــرکت میکنم تا با مباحث زیســتمحیطی آشــنا شــوم و بعدها بتوانــم به دیگــران هم آموزش بدهم. باالی خانهام هــم قبال کفتر نگه میداشتم؛ اما االن، پرندگان شکاری دستآموز که زخمی شــدهاند را میآورم آنجــا و با کمک دامپزشــکها تیمارشــان میکنم؛ مثال همین چندوقت پیش یک شــاه بــوف را آوردم و ازش مواظبت کــردم و قرار اســت چنــد روز دیگر رهاســازیاش انجام شود. من خســارات زیادی به طبیعــت زدم؛ بنابرایــن باید تــا آخر عمرم خدمات محیطزیستی انجام بدهم تا شاید بتوانم خساراتی را که به بار آوردهام، جبران کنم.»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.