عید و غول چراغ جادو

Shahrvand Newspaper - - صفحه آخـــر - |مریمسمیعزادگان|نویسنده|

بچه که بودم آرزو داشتم یک غول چراغ جادو داشته باشــم تا آرزوهایم را به آنی برآورده کند. مادر میگفت برایرسیدنبهآرزوبایدصبورباشیومنطاقتنداشتم. این خصلت عجول بودنم از بابا به ارث رسیده. او عجیب مقید به انجام آداب و رسوم نوروز است، هنوز ماه اسفند به نیمه نرســیده که گندمها را خیس میکند. قبلتر یکبار عــدس خیس کرد و خیلی به دلش ننشســت، میگفت سبزه سفره هفت سین، حتما باید از دانه گندم سبز شود، مابقی را ســبزه حساب نمیکند. چند سالی هست که خانه پدری را فروختهایم. قبلتر سفارش کاه میداد، شب چهارشنبه ســوری حتما باید از روی آتش میپریدیم. میترسم و نمیتوانم و شعله بلند است توی کتش نمیرفت، میگفت باید بپــری و بخوانی: «زردی من از تو، ســرخی تو از »...نم تا لباسهایمان بوی دود نمیگرفت، راضی نمیشــد و رهایمان نمیکرد، مثل سربازهای یک پادگان به صفمان میکرد و یکی یکی به فاصلهکمدستورپریدنمیداد.میپریدیمومیخواندیم و میخندیدیم. فردای صبح چهارشنبه سوری هم قبل از آمدن رفتگر، خودش شیلنگ و جارو را بر میداشت و جلوی خانه را تمیز میکرد، میگفت آن بیچاره به اندازه کافی زحمت میکشد، یک امشــب را کمکش کنیم... این خانه جدید جایی برای مراســم چهارشنبهسوری ندارد، چند سالی است از این رسم چشمپوشی میکند. اما خرید آینه و آجیل شــیرین و اسپند هنوز سر جای خودش اســت. مهمتر اینکه سفره هفت سین خانه ما شب چهارشنبهسوری چیده میشــود. ترمه بتهجقه یاســی خوشــرنگ مادربزرگ را پهن میکند و سبزه، سیر، سرکه، سکه، سمنو و سنجد را میچیند روی آن، اگر سین کم داشته باشد سنجاق میگذارد تا آن سین اصلی از راه برسد، کوتاه نمیآید، هفت تا سین سفره باید جورباشدآنشب،شده«سورن»برادرزادهامراجاییکی از سینها روی سفره بگذارد. بهترین قسمت عید مراسم تحویل سال اســت، برایش فرق نمیکند تحویل سال چه ساعتی از روز باشد، حتما باید لباس پلوخوریاش را بپوشد و شیک و مرتب سر سفره بنشیند، به تبعیت از او ماهممجبوریمبیچونوچرالباسنوبپوشیم،حتیاگر تحویلسالساعتسهنیمهشبباشد.ازیکساعتقبل تحویل سال، مامان پی قیچی و چسب نواری میگردد، او اما خونسرد یک گوشهای مینشیند و به بدوبدوهای مادر نگاه میکند، چون عیدیها را قبلتر کادوپیچ کرده است. این قبلتر میتواند از دو روز تا یک هفته قبل باشد. خوردن ســبزی پلو با ماهی، خوشمزهترین رسم شب عید خانه ماســت، یک دورهمی خانوادگی که هر سال بیبروبرگرد انجام میشود... دیشب دم غروب بود که بابا زنگ زد و گفت بنفشه خریده. گفت داستانت را خواندم و دلمخواستمثلهرسال،عیدبابنفشهبهخانهمانبیاید. آخرنوشتهبودمبهارهمیشهباجعبههایچوبیبنفشهبه خانه ما میآمد. این خانه جدید حیاط ندارد، در ورودی که باز میشود، یک باغچه کوچک کنار دیوار خودنمایی میکند. گفت بنفشهها را همان روبهرو کاشته، تنهایی، بدون کمک مش رمضان باغبان. حس میکنم سالها یکغولچراغجادوداشتمونمیدانستم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.