با همان تنهايان

Shargh - - ادبيات -

«بيستوششــمين روز ماه بود كه پدرم، راس ســاعت دو بامداد، با اتومبيل به ســمت زالا حركت كرد تا به ديدن يك معلم مدرسه برود. معلم را در حال احتضــار يافت و با مرگ او بيدرنگ براي معاينه كودكي راهي هولبرگ شــد كه اوائل بهار درون لگن پــر از آب جوش خوكداني افتاده بود و حالا هفتهها ميشــد كه پس از مرخصي از بيمارستان دوباره به خانه نزد والدينش برگشته بود. پدرم كه از كودك خوشــش ميآمد بدون هيچ معطلي به سراغ او رفت. والدين كودك آدمهاي ســادهاي بودند، پدرش در كفلاخ در معدن كار ميكرد و مــادرش در فويتسبرگ در خانه يك قصــاب خدمتكار بود، كودك اما تمام روز تنهــا نميماند و يكي از خالههايش به او رســيدگي ميكــرد. آن روز پدرم وضــع كودك را دقيقتر از هميشــه توصيف كرد و گفت نگران اين اســت كه او زياد زنده نماند. اطمينان داشــت كه كودك از اين زمســتان جان سالم بهدر نميبرد. به همين خاطر قصد داشــت در هر فرصتي كه بشــود به كودك سر بزند.» «آشفتگي» توماس برنهارد اينطور شروع ميشود. اين كتاب دومين رمان برنهارد و از جمله آثار مهم او بهشمار ميرود و اولين اثري است كه از برنهارد به انگليسي ترجمه شده و او را به مخاطبان غيرآلمانيزبان معرفي كرد.

نيكولاس توماس برنهارد از نويسندگان شناختهشده قرن بيستم آلمانيزبان بهشــمار ميرود. او از برجستهترين نويســندگان آلمانيزبان بعد از جنگ و از تحسينشدهترين نويسندههاي نسل خود است. توماس برنهارد فرزند ازدواجي غيرقانوني بود و كودكي و جواني ســختي را پشتسر گذاشت. مادرش كه از او بيزار بود رهايش كرد و بيماري چندبار او را تا پاي مرگ برد و در آخر پدربزرگش كه بسيار دوستش ميداشــت به دليل تشخيص نادرست پزشكان مرد. همين پدربــزرگ بود كه برنهارد را با موســيقي، ادبيات و متفكراني چون شــوپنهاور، پاســكال و كانت آشنا كرد. توماس جوان نخســت در زمينه موسيقي تحصيل ميكرد، اما وضعيت جسماني نامناسبش او را از ادامه اين كار بازداشت.

توماس برنهارد در اوايل دهه پنجاه به كار روزنامهنگاري پرداخت تا اينكه در سال 1957 با انتشار اولين دفتر از اشعارش فعاليت خود را در زمينه سرودن شعر و نمايشنامهنويســي و داستاننويسي شروع كرد. اولين رمان تحسينشده برنهارد با عنوان «يخبندان» در سال 1963 بهچاپ رسيد و اين شروع بيستوپنج سال نوشتن بيوقفه او بود. در ابتداي رمان آشفتگي، درباره داستانهاي برنهارد آمده: «برنهارد از تنهايي، حقارت، ناتواني، بيماري، جنون و مرگ مينوشــت و شايد تنها چيزي كه خودش را از جنون و خودكشي بازميداشت همين نوشتن و بازنوشــتن بود. اما او فقط از ســياهي نميگفت؛ آثار اصلي برنهارد تاكيدي مدام بر زشــتي بياندازه زندگي را با تصريحي به همان اندازه قاطعانه، هرچند ضمني، بر زيبايي بيپايان زندگي تلفيق ميكند. جهان براي او زبالهداني است كه درعينحال ظريفترين و زيباترين اشــكال را در خود دارد، البته به اين شرط كه صرفا بدان نگاهي گذرا نيندازيم و چشــمانمان براي اين مشــاهده جدي و دقيق آماده باشــد. او اين زبالهدان را زيرورو ميكند. ســياهيها و پليديهاي آن را پيش چشــمانمان ميآورد. در اشياء و موقعيتها و آدمهاي مختلف، از زوايــاي مختلف، بارهاوبارها؛ تكرار تا حد عريانشــدن. ميگذارد تا بوي تعفن اين زبالهدان فريبنده به مشــاممان برســد. متن برنهارد رســوا ميكند، بيش و پيش از همه خوديها را. داســتانها را اغلب از دهان راوي اولشــخص و از خلال روايتها و نقلقولهايي دســتچندم ميشنويم؛ صداها در هم ميدود و به شــكلي هذيانگونه تكرار ميشود. جملات طولاني و تودرتو، گسستهاي ناگهاني و تغيير ضربآهنــگ كلام نفس خواننده را ميگيرد و قاطعيت مكرر قيود همه، هيچ، طبيعتا، هميشــه، مــدام و... او را عاصي ميكند تا يك لحظه آرام نگيرد و با داســتان همراه شود.» برنهارد در خارج از آلمان با همين رمان «آشفتگي» مشهور شــد. تقريبا تمامي مشخصات سبك نوشــتاري برنهارد را ميتــوان در اين كتاب )و بهخصوص در نيمه دوم آن( ســراغ گرفت. «از حيث مضمون نيز همينطور است؛ آشفتگي روايتگر داستان انسانهايي است كه در كنار هم اما تنهايند. انســانهايي كه اسير سرنوشت شومشان شدهاند؛ بلاهت، ناتواني، اســتيصال، آشفتگي و جنون. اوج اين آشــفتگي را در نيمه دوم كتاب ميبينيــم، در يك تكگويي نفسگير صدصفحــهاي. در اين بخش، راوي خود را در قيدوبند مطلق گرامر محدود نميسازد؛ طوري به گفتوگو ميپردازد كه گويي دارد تكگويي انجام ميدهــد و طوري با خودش حرف ميزند كه انگار در حال گفتوگو با يك مخاطب است؛ گاه واژهها را در معنايي متفاوت به كار ميبــرد و مفاهيمي نو خلق ميكند، چيزي ميگويد اما چيز ديگري مدنظرش اســت، مرزهاي خيال و واقعيت را كمرنگ ميكند، ديگر مــرزي وجود ندارد، گوريدگــي مرزها...». در بخشــي ديگر از رمان «آشــفتگي» ميخوانيم: «... آن لحظه ميتواند قرنها طول بكشــد، طبيعتا قرنها پيــش از من و پس از من. قرنها. اما چيزي كه باعث عذابم ميشــود اين واقعيت نيست كه اين صداها هميشــه در مغزم بود، كه هميشه آنجا اســت، هميشه بوده است و هميشه خواهد بود، بلكه اين وحشت است كه هيچ انساني، هيچ آدم ديگري، هيچگاه متوجه اين صداها نشده است و نميشود، آن هم آدمهايي كه زماني كنارشان احســاس آرامش ميكردم. بله دكترجــان، در كنار آدمهاي زيادي احســاس آرامش ميكردم، شــخصيتهايي خاص كه اگر همهشان را با هم اينجا جلو خودتان ميديديد، اگر همه يكجا جلو شــما ميايستادند، قطعا در يك چشم بههمزدن دنيا روي سرتان خراب ميشد! دايره آدمهايي كه ميتوانستم انتخاب كنم خيلي وســيع بود و مايل بودم هرروز در زمانهاي مشــخصي با همه آن اشــخاص و اذهاني كه در دســترس بودند، مراوده داشته باشم. وحشتناك اين اســت كه هيچكدام از اين آدمها متوجه اين صداها نميشدند! البته خود اين واقعيت ترســناك نيست؛ چيزي كه مايه وحشتم ميشود اين است كه من تنها كسي هســتم كه بايد مغزش درگير اين صداهاي هراسانگيز و مرگآور بشود! من هميشه از خودم، از مغزم، از اين بهاصطلاح قلعه ذهني، و از همين محيط نزديك، از نزديكترين محيط اطرافم، به كل، به كل جهان ميرسم...».

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.