بنبستی در آفريقا

Shargh - - ادبيات - پیمان فیوضات نشر نی

بهرهمند بشــيم. من ســوار اتوبوس داشــتم از دانشــگاه به طرف خانه میرفتم؛ بــرای اينكه با گوشــیام حرف بزنم، مجبور بــودم ميلهای را كه از آن آويزان بودم ول كنم و برای همين حالت ناپايدار ناجوری داشتم. اين بیتعادلی آن زمان اســتعارهای از كل زندگــیام بود؛ در آن زمان، آن اواخــر دوران دانشــجويی، بیپولی، بيــكاری، آرزوهای بــزرگ و غيره... همهچيز در ناپايداری بود.»

داستان دوم كتاب كه «سراشيبی» نــام دارد، در يك تعميرگاه ماشــين میگــذرد كه آدمهــای آن خلافكار و شــرخرند. بهاينترتيب در داســتان اول تقلــب و دروغ جــزو مضمامين اصلی داســتاناند و در داستان دوم به خشونت پرداخته شده. در بخشی از داستان «سراشــيبی» میخوانيم: «نم باران زده بود. ابیســوتی كارتن مقوايــی را تخت زمين كرده و رويش نشســته بود؛ كنــار در پرايد ســفيد. يك دســتش توی در بود و با دســت ديگرش بــه بدنــه در میكوبيد و با صــدای آهنگی كه از ضبط ماشــين درمیآمــد، دم گرفته بــود. بلندگوی تــوی در را درآورده و كــف ماشــين گذاشــته بود. صدا از بلندگوی ديگر ماشــين میآمد. و ابیســوتی سرش را با ضربهــای آهنگ تكان میداد. خودش و پســرعموهايش آنجا كار میكردنــد. میگفتند كارگاهمون ولی همهشــان بــرای باقرصــافكار كار میكردند. میگفتند پسرعمو هستند ولی پســرخاله و پسردايی هم بودند. در كل بــا هــم فاميل بودنــد. و اگر كارگر جديدی از راه میرسيد و ازش خوششــان میآمد، حتــی اگر بچه جای ديگری بود، میگفتند: پسرعمو. عضلانــی بودند و عبوس؛ توی ضبط ماشين مردم آهنگ محلی خودشان را میگذاشــتند؛ اگر كاست میخورد كاست میگذاشــتند، اگر نه سیدی؛ و شروع میكردند به كوبيدن. صورت بيشترشــان با وجــود اينكه جوان بودند، شيارهای عميق داشت؛ سيگار میكشــيدند و میكوبيدنــد به فلز؛ دنگدنگدنگدنگ؛ عين خيالشــان هــم نبود كه باران آمده، پاييز شــده، دورتادورشان گل است يا برف...» هر دو داســتان اين كتاب زبانی طنزآلود دارند و دارای وجهی انتقادیاند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.