سيمينوف 3

Shargh - - ادبيات -

از تــوی دوربين به روبهرو زل زد. كســی كه گِرا مــیداد، چاق بود و ريشش را تراشيده بود. ياقوت نفس عميقی كشيد. میخواست تفنگ را به طرف بوته برگرداند و شــليک كند، اما حســی در درونش بيدار شد، حسی كه ناشــناخته بود. دلش میخواست به آنها شليک كند و ببيند چه اتفاقی میافتد. اما زود پشــيمان شــد. تفنگ را روی بوته چرخاند، چشــمهايش را بست و انگشــتش را روی ماشه فشار داد. صدای مهيبی توی گوشش پيچيد و تفنگ لگد محكمی به سينهاش زد. ياقوت افتاد كف گودال. درخشــانی شــتابزده به طرفش دويد و فرياد زد: «حرف نداری بابا! تو اينكارهای، مخش را داغان كردی»! ياقوت بهتزده بلند شــد و از دوربين به تپه نگاه كرد. جز بوتهای كه لختههای خون و تكههای گوشت از آن آويزان بود چيزی نديد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.