مثل هنرپيشه فيلمها

Shargh - - دیپلماسی - مهرداد حجتی

«داش» مدتهاســت لاغــر شــده. پرســیدهام ورزشــی، چیزی مــیرود؟ گفته فشــار رویش زیاد اســت. توقعها بالاســت. همین دوندگــی روزمره بالاخره هرکســی را از پا میانــدازد. نمیتوان زیر فشــار مداوم زیاد دوام آورد. خیلی زور هم داشته باشــی بالاخره آخرش وا میدهی. شما خودت را بگذار جای من، یک ســاعت هــم نمیتوانی دوام بیــاوری، چه رســد به یــک عمر! ایــن حرفها را گارسون داشت میزد. بعد از مدتها مرا دیده بود، داشت از همشهری معروفش «آقداش» میگفت. عکسش را هم نشانم داد، عجب هیکلی داشت!

پرســیدم: «این هیکل را میگویی لاغر شــده؟» گفت: «حالا دیگر آن هیکل ســابق را ندارد. خیلی تراشــیده شــده. آب رفتــه. اگــر از نزدیــک ببینی نمیشناسیش. باورت نمیشود. زمانی کل شهر ما از او حســاب میبردند. باورت نمیشود اگر بگویم بــرای خــودش ابهتی داشــت. اصلا یــک چیزی. باید آنموقع میدیدی. مگر کســی جرئت میکرد روی حرفش حرف بزند. وقتــی حرف میزد همه لالمونی میگرفتند. کســی جیک نمــیزد، اما باید حالا ببینی».

میپرســم: «عیالوار اســت؟» میگوید: «خیلی هــم عیالوار اســت. بــه خاطر همین هم هســت که زیر فشــار اســت. تو همین تعطیلات نوروز که دیدمــش، گفت فشــار اقتصــادی دارد کمرش را میشکند. نمیتواند از عهده خرجومخارج آنهمه عائلــه برآیــد. خانوادهاش خیلی شــلوغ اســت. یکی دانشــگاه میرود، یکی مدرسه، آنیکی وقت ازدواجش اســت. دیگــری بیکار اســت. خلاصه وضع روبهراهی ندارد. به همین خاطر نگرانشــم». میپرسم: «چرا؟» میگوید: «به او مدیونم. خیلیها در آن شــهر به او مدیونند. بــرای خیلیها کار جور کرده. پشت خیلیها را گرفته. خیلیها را به خیلی جاها رســانده. آدم دلش میســوزد وقتی میبیند حالا دیگر آن کبکبه و دبدبه ســابق را ندارد. همین چندوقت پیش یک همشهری جلو همه اهل محل ضایعاش کرده و بعد هم راهش را کشــیده و رفته. همــه اهل محل هم ایســتاده بودند تماشــا. البته کسی به روی خودش نیاورده، اما هرچه باشد، برای او خوبیت نداشته».

میگویم: «واقعا اســمش داش است؟» لبخند میزنــد و میگویــد: «مثــل هنــر پیشــه فیلمها. چهارشــانه و قدبلند». میگویم: «حالا چرا اینها را به من میگویی؟» میگویــد: «همینطوری. گفتم شاید به درد فیلمنامهای، چیزی بخورد. داستانش شــنیدنی اســت. اگر روزی دلت خواســت، سیر تا پیازش را برایــت تعریف میکنم. یــک جاهاییش خیلی تکاندهنده اســت. عکسهای جوانیش را هم دارم. اگر خواستی برایت میآورم».

میگویم: «بماند برای یک وقتی دیگر. اگر اجازه بدهی حالا میخواهم زنگی به دوستان دستچپی و دستراستیام بزنم ببینم در چه وضعی هستند؟ شاید توانســتیم هفته بعد همینجا دور هم جمع شویم. تو که مخالفتی نداری؟»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.