تمامرُخِ نیمرُخ شده

Shargh - - جامعه - شارمین میمندینژاد

*

سکوت شــبزده بیمارســتان، تقســیمی است بین دردی که امید به درمانــش میرود و مرگی که بیدرمان اســت. سال 1386. ســاعت دو نیمهشب در خاموشــی طبقــه منفی یک، خــودم را به راهرو منتهــی بــه آزمایشــگاه و رادیولــوژی میرســانم. زمزمهای زیرلب داشتم: «خدایا! عاجزانه از تو کمک میخواهم. انتهای این راهــرو، مرگ مظلومی دیگر نباشد». صدای خرخرِ چرخِ تخت، از خرناسه خواب زندگی بیدارم میکند. مییابمشان، هر دو نفر را؛ آن مادر که بــر تخت خوابیده و یکــی از دختران عضو جمعیت امــام علی)ع( در آن روزگار که تخت را به سمت اتاق رادیولوژی هُل میداد. آن دختر 21 ساله در عنفــوان جوانی، به کوچههــای خطرخیزِ اعتیادِ شــهر زده بود و از تاریکترین نقطه افیون، مادری را در عــذاب یافته بود و بــر درد او همه صبر و توکل و محبتی بار شــده بود؛ به حدی که احساس میکردم تخت مادر بر اهورای عشــقِ آن دختر روان شــده و کلماتِ مهــر و امیدش، بــرای آن زن، به حد لالایی گوشنوازی نجوا شــده بود. به آن تپشِ زیبای وصل نزدیک شــدم. چیزی در انتهای آن راهرو ، «هســت» شــده بود که با تشخیص ســرطانی که برای آن زن داده بودند، بهزودی نیست میشد و ترسم درماندنِ عاشقی جوان در هجر و فصلِ مادری رنجدیده بود. خدا را صدا میزدم که نگذار دوباره شــاهد شکستن امید و عشــق باشم. دم مســیحایی کجایی تا نفس بگیری در جان یکی زن مظلوم سرزمینم تا رستاخیزی کند از بســتر مرگ، پیش چشمان تشنه منتظرانی که ســهم عدالت این زن را میخواهند. بالاخره در این کائنات، جایی باید باشــد که معجــزهای اتفاق افتد. جرئتــی یافتم که چهره مــادر را بنگرم. تمامرُخَش، نیمــرخ شــده بود. چشــم چپش را تخلیــه کرده و گونــه و فکش را تا پایین تراشــیده بودند. تنها لبش به لبخندی در آنســوی بیصــورتِ صورتش، آواره و چروکیده بود. بچهســالمادری کــه در نوجوانی، به عقدِ مردی از افغانســتان درآمــده بود؛ مردی از شــانههای زخمی پامیر که در پاورچیــنِ مرددِ مرغ مرگ بر زمین سوخته، آنجا که دیگر هیچ دانه مهری برای برچیدن نیســت، هجرت کرده بود. ســهمش از فرار از جنگ پنجشــیر در اینســو، شیره و تریاک و هروئین و خماری شد. نمیخواست کسی زندگیاش را تاراج کند، اما آن مــرد، امروز غارتگر زندگی زن و فرزندش شــده بود و در جنــونِ مواد، همان کاری را با اهل خانــهاش میکرد که متجــاوزان با میهنش کــرده بودند. مادر جوان ســرش را بــالا آورد و مرا ملتمسانه نگریست. ناگهان آهوی نگاهش بر جانم دوید و از خودم پرسیدم اگر این مادر بمیرد سرنوشت فرزندانش چه خواهد شــد؟ آینده آن دو کودک که از ســوءتغذیه شدید، در هشتسالگی و چهارسالگی به هیبت کودکی یکساله مانده بودند، چه میشود؟ رنجِ شدید دو کودک را در تفاوت مهیب سن واقعی و سن زیستیشان وقتی به سخن درمیآمدند، میفهمیدی؛ فهمِ هشتسالگی در تنِ درمانده یکساله! آن زن در بضاعتِ دانشجویی آن ســالهای ما در مقابل افیون و جنگ، بدرقه شــد و آرزوی تغییــر احوال زندگی آن دو کودکش به صبح پس از مرگِ مادر و نیستشــدن ناگهانی خانوادهاش، به یأس تبدیل شــد. 10 ســال از شــبِ مرگ آن مادر گذشــته؛ اگرچه توان و یارانمان افزون شــده، همچنان جنگ، همسایه ویرانی ماست و افیون، همدم خانههایمان، مادران چشــم و چهره میبازند و فرزندانشــان، بار هشتسالگی را در قامت یکساله بر دوش میکشند.

*مؤسس جمعیت امدادی دانشجویی امام علی)ع(

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.