ا دو یستع،نستی،یدموبکراننوا رسای،بمیهرمایزی وه عیدیزاده

Shargh - - يشه -

وعده در تصور دموکراسی حک شده است: برابری، آزادی، آزادیبیان، آزادی مطبوعات – همه اینها همچون وعدههایی در درون دموکراسی حک شــدهاند. دموکراسی یک وعده اســت. بههمیندلیل است که مفهومی اســت تاریخیتر از امر سیاســی – دموکراسی تنها مفهوم ناظر به یک رژیم یا یک ســازمان سیاسی است که تاریخ، یعنی فرایند بیپایان اصلاحشــدن و کاملشــدن، در دل آن حک شده است. پس دموکراســی مفهومی سربهسرتاریخی است و بههمیندلیل است که من آن را «در راه» میخوانم: دموکراسی یک وعده است و وعده هم خواهد ماند، ولی در ضمن باید گفت که وصف «در راه» نه به معنای چیــزی در آینده، بلکه به معنای چیزی اســت که باید بیاید، در مقام یک وعده، یک وظیفه، چیزی است که باید بلاواسطه و بلادرنگ بیاید. نباید منتظر باشیم که دموکراسی در آینده اتفاق بیفتد، یا پدید آید، باید همینجا و هماکنون کاری را که لازم است برای تحقق آن بکنیم. این یک فرمان است، فرمانی بلاواسطه و بلادرنگ. البته منظور این نیست که این نوع دموکراســی بناست قالب یک رژیم را به خود بگیرد؛ ولی اگر دموکراســی را دیگر نام یک رژیم ندانیم، در این صورت میتوانیم نام دموکراســی را به هر تجربهای که در آن برابری، عدالت، مساوات و احترام به تکینگی دیگری وجود داشته باشد اطلاق کنیم- پس، این دموکراسی اینجا و اکنون اســت؛ اما البته این به معنای آن است که نباید دموکراسی را به امر سیاسی در معنای کلاسیک آن، یا به ملتدولت، یا به شــهروندی محدود کرد. ما امروز باید، به دلایل بســیاری که همه میدانیم، به رابطهای دموکراتیک نه فقط با دیگر شهروندان بلکه با غیرشــهروندان هم فکر کنیم. هانا آرنت توجه خاصی به این مسئله نشان داد. این تجربهای مدرن است؛ میدانید که پس از جنگ جهانی اول خیل عظیمی از این غیرشهروندان میدیدیم، نه تبعیدیان و نه کسانی که از کشور میزبان اخراج یا به اصطلاح دیپورت شدهاند، بلکه اشخاص آوارهشــدهای که شهروند شمرده نمیشدند، و از نظر هانا آرنت این یکی از ریشــههای اتفاقاتی اســت که در جنگ جهانی دوم رخ داد. این مردمان غیرشــهروند که باید پذیرا و مراقب ایشــان باشیم، ما را وا میدارند به رابطهای دموکراتیک ورای مرزهای ملتدولت بیندیشیم. و این یعنی ابداع روالهای جدید، قوانین بینالمللی جدید و دگرگونکردن حاکمیت ملی. در واقع امروزه میدانیم - بههمیندلیل است که این وظیفه چنین دشوار و پایانناپذیر اســت - که حتی در درون نهادها و سازمانهای بینالمللی هم حاکمیت ملی یک قاعده اســت و نیز میدانیم که به اذن قوانیــن بینالملل برخی ملت-دولتها قدرتمندتر از بقیه قانون وضع میکنند. نه فقط به این دلیل که این قوانین بینالمللی اساســا قوانینی اروپایی متکی به ســنت حقوق اروپایی هستند، بلکه به این دلیل که خود همین ملت-دولتهای قدرتمندتر هستند که قوانین را وضــع میکنند، و در واقع یعنی همینها بر نظام بینالملل حاکماند. پــس، برخی مســائل عاجــل وجود دارد کــه دقیقا محتــاج همین دگرگونی مفهوم امر سیاسی، دگرگونی مفهوم دموکراسی و دگرگونی مفهوم دوستی است. بنا به همین دلایل است که در سمینارها و آثار اخیرم چنین جایگاه ممتازی به مضمون میهماننوازی دادهام. 4. از چه رو میهماننوازی؟ من باید - و این فرمانی اســت نامشــروط - پذیرای دیگری باشم و از دیگری اســتقبال کنــم؛ زن یا مرد هرکه میخواهد باشــد، بدون قیدوشرط، بدون خواســتن مدارک، نام، سوابق یا پاسپورت. این اولین گام گشــودگی نســبت من با دیگری است: گشــودن فضایم، خانهام، مســکنم، زبانم، فرهنگم، ملتم، کشــورم و خودم. راست اینکه، لازم نیســت این فضا را بگشایم چون خودش گشوده است، این فضا پیش از آن که من در موردش تصمیمی بگیرم گشــوده است: بنابراین فقط بایــد آن را باز نگه دارم یا ســعی کنم به نحو نامشــروط این فضا را باز نگه دارم. ولی البته این نامشــروطبودن چیز هولانگیزی اســت، ترسآور اســت. اگر بنا را بر این گذاشــتیم که هرکسی بخواهد بتواند به فضای من، مســکن من، خانه من، شــهر من، کشــور من، زبان من وارد شــود، و اگر همه مثل من فکر کنند که این ورود بدون قیدوشرط به فضای من ممکن اســت جای همه چیز را در این فضا عوض کند، ناراحتــی به وجود بیاورد، همهچیز را به هم بریزد و حتی خراب کند، در این صورت ممکن اســت بدترین چیزها اتفاق بیفتد و من هم باید نســبت به همه اینها گشــوده باشــم، به خوب و بد آن. ولی البته از آنجا که این میهماننوازی نامشــروط ممکن اســت به انحراف از این اخلاقِ دوســتی منجر شود، باید این نامشــروطبودن را مشروط کنیم، باید درباره نســبت فرمان نامشروط و شرط ضروری مذاکره کنیم، باید این میهماننوازی را سازماندهی کنیم و این یعنی به میان آمدن پای قانون، حقوق، قرارداد و البته مرز، قوانین مربوط به مهاجرت و مانند اینها. همه ما بهخصوص در اروپا، در دو طرف کانال مانش با مسئله مهاجرت مواجهیم، اینکه تا کجا باید پذیرای دیگران باشیم. لذا برای اندیشــیدن به سیاســتی جدید برای میهماننوازی، رابطهای جدید با شــهروندی، باید به تمام این مسائلی که در چند دقیقه گذشته نظری به آنها انداختیم از نو بیندیشیم. اجــازه دهیــد قبل از آن که جســتوجو در این ســنت از مفهوم دوســتی را رهــا کنیم، بــه چیزهایی کــه درخصوص شــهروندی و غیرشــهروندی گفتم یک نکته دیگــر را هم اضافه کنــم. به راحتی میتوانیم در عالم خیال قسمی دموکراسی تصور کنیم که جهانوطن باشد و قالبی جهانوطن داشته باشد. میدانیم سنتی وجود دارد که قائل به جهانوطنی است، اگر وقت داشتیم میتوانستیم این سنت را هم بررســی کنیم، سنتی که از یک طرف میراث تفکر یونان و رواقیون اســت که مفهوم «شــهروند جهان» را نزد ایشان میبینیم و از طرف دیگر میراث پل قدیس در ســنت مسیحی اســت، در اینجا نیز شاهد دعوتی هستیم برای شهروندی جهان، البته در مقام برادر. پل قدیس میگوید همه ما برادریم، پس بیگانه نیســتیم، در مقام شــهروندان جهان متعلق به جهانیم؛ و همین ســنت اســت که میتوانیم آن را بــرای مثال تا کانت دنبال کنیم، همــو که در مفهوم جهانوطنیاش شــرطهای میهماننوازی را میبینیــم. در مفهوم جهانوطنی کانت شــرطهایی هســت: اول اینکه البته همگی باید پذیــرای غریبهها و خارجیها باشــیم، ولی به شرط آنکه این غریبه، این خارجی شهروند کشــوری دیگر باشد، به شرط آنکه حق بازدید به او عطا کنیم نه حق ماندن، و برخی شــرطهای دیگر که نمیتوانم هماکنون خلاصهشان کنــم، ولــی بههرحال باید گفت کــه این مفهــوم از جهانوطنی که بســیار جدید هم هست و بســیار هم ارزش احترام دارد )در نظر من جهانوطنی چیز خوبی است( مفهومی است بسیار محدود. محدود دقیقا با نظر به امر سیاسی، به دولت، به اقتدار دولت، به شهروندی، و به کنترل دقیق اقامت و دوره ماندن در یک کشور. بنابراین، فکر میکنم چیزی که ســعی دارم آن را در کتاب «اشباح مارکس» با تعبیر «بینالملل جدیــد» بخوانم، به بیان دقیق باید این مفهوم از جهانوطنی را پشتسر بگذارد. باید کارهای زیادی صورت دهیــم، و البته باید در همین فضای جهانوطنی و قوانین بینالمللی کــه اصل حاکمیت ملی را زنده نگه میدارد کار کنیم. کارهای زیادی باید کرد، هم در فضای ملی و هم در سازمانهای بینالمللی که برای اصل حاکمیت ملی احترام قائلند، این همان چیزی اســت که امروزه سیاســت میخوانیم، اما ورای این وظیفه که البته وظیفه بزرگی هم هســت، باید به چیزی بیش از جهانوطنی، چیزی بیش از شهروندی بیندیشیم و آن چیز باید راهبرمان باشد. پس میبینیدکه چقدر غریب اســت این مسیری که مفهومی جدید از دموکراسی را ایجاب میکند، مفهومی که بر بنیان این تجربه بیبنیان دوســتی اســتوار است - با ایــن فرض که این تجربه اصــلا زمینه و بنیانی باشــد، و من مطمئن نیســتم که باشد - تجربهای از دوستی که نباید به حدود گذشته خود محــدود بماند، و مفهومی از دموکراســی که باید امر سیاســی را از نــو تعریف کند، نه فقط ورای ملت-دولت بلکه فراســوی خود ایده جهانوطنــی. البته ممکن اســت این منظره بســیار یوتوپیایی یا دور به نظر آید. ولی من اینطور فکر نمیکنم. البته که فاصلهای بســیار هســت اگر در این گمان باشــیم که باید به این چیزها رسید و به نحو انضمامی محققشان کرد، ولی باید گفت همین امروز هم به محض اینکه روزنامهای باز میکنیم، میبینیم که اینها مسائل عاجل و غالب زندگی هرروزه ماســت. در همیــن زندگی هرروزهمــان میبینیم که مفهوم کلاسیک دموکراسی و جایگاه آن در سخنان سیاستمداران و نمایندگان مجلس، متزلزل شده و به چیزی دیگر نیاز داریم. میبینیم که مفهوم شــهروندی، مفهوم مرز، مهاجــرت و از این قبیل در حال از ســر گذراندن دگرگونیهای زلزلهآسای سهمگینی هستند. نه فقط حســش میکنیم، میتوانیم هر روز تحلیلش کنیم. پس آنچه خیلی دور از ما به نظر میرســد و واقعا هم دور اســت، درعینحال هر روز خیلی هم به ما نزدیک اســت. وظیفه داریم هرچه ســریعتر باب این مســائل را به تفصیل از نو باز کنیم، دوباره به آنها بیندیشــیم، دوباره درگیرشان شویم و به نحوی متفاوت مسئولیت آنها را به عهده گیریم. در باب مفهوم اســتقبال از دیگری و میهماننوازبودن نسبت به دیگری: خب، اول اینکه اســتقبال از چــه؟ از یک چیز، هرچه که باشــد؟ دوم این که به نظرم چنین چیزی ممکن است متضمن نوعی پذیرفتن و شــاید در خود ادغامکردن باشــد، و به نظر من مفهوم در خود ادغامکردن مســئلهدار است، چون نهایتا متضمن نوعی جذب و همگونسازی است، و باز هم سؤال پیش میآید که همگونساختن دیگری با چه؟ این بحث ما را میرساند به مفهوم برابری که میتواند قهرآمیز هم باشــد، نمیدانم نظر شما راجع به مفهوم قهر و برابری چیســت: مردم ضرورتا برابر نیستند، ملتها ضرورتا برابر نیســتند، دولتها ضرورتا برابر نیستند و به نظر شما آن عاملی کــه آنها را برابر میکند و بنابراین شــاید مانع جذب و همگونسازی میشود چه صورتی دارد؟ دریدا: متشــکرم. نه، وقتی مــن از میهماننــوازی حرف میزنم موکــدا این فرض را در ذهــن دارم که دیگــری را در خود جذب و با خــود همگون نکنم، امــا این یک معضل لاینحل اســت. من باید در درون پذیرای دیگری باشــم و دیگــری را به درون راه دهم، بدون این هیچ میهماننــوازی در کار نخواهد بود، دیگــری باید در فضای من پناه یابد یا مقدماش گرامی داشــته شــود، باید فضــای خودم را به روی دیگری بگشــایم، بیآنکه دیگــری را در فضای خود ادغام کنم. ادغامکردن دیگــری در فضای خود یعنی اینکــه از او بخواهم زبان مرا یاد بگیرد، یا دین مرا بپذیرد یا انگلیســی یا فرانسوی شود، امروزه اینهــا از جمله شــرطهای پذیرفتن دیگری اســت، گفتار جناح چپ است، گفتار غالب جناح چپ، «نسبت به مهاجران میهماننوازیم به شرط آنکه شــهروندان فرانسه شوند، به سکولاریسم احترام بگذارند و زبان فرانســه یاد بگیرند»، این یعنی جذب و همگونسازی. به این میگوییم ادغام و یکپارچهشدن و البته میتوان این کار را به شیوهای نو انجام داد و این بخشــی از میهماننوازی است: اگر من میخواهم درِ خانه خود را بگشایم البته تختخواب من میشود تختخواب تو، میخواهی از تختخواب من استفاده کنی؟ هنوز تختخواب است، باید به آن عادت کنی؛ این چیزی اســت که مــن میخورم میتوانم چیــزی را که میخورم به تو بدهم؛ باید بــه آن عادت کنی. ولی این تنگنای غریبی اســت، از یک طــرف باید به تکینگــی و تفرد دیگری احتــرام بگذارم و از طرف دیگــر از او نخواهم که به فضای من یا به فرهنگ من احترام بگذارد و به آن تعرضی نکند. این همان چیزی است که در ابتدای بحثم در مورد نامشروطبودن گفتم. اگر میهماننوازی نامشروط خودم را پیش میگذارم باید قبول کنم که دیگری ممکن اســت فضای مرا ویران یا فرهنگ خود یا زبان خود را به من تحمیل کند، مسئله همین است: میهماننوازی نه باید جذب و همگونســازی باشــد، نه قبولاندن فرهنگ خود، و نه صرفا اشغال فضای من توســط دیگری. ازهمینروست که لحظهبهلحظه باید دربــاره آن مذاکره کرد، و تصمیم به میهماننوازبودن که بهترین قاعده برای این مذاکره اســت، در هر لحظه باید از نو گرفته شــود، با تمام مخاطرههایی که در بردارد و میدانیم که بســیار هم پرمخاطره اســت. میهماننوازی - و میهماننوازی نامی است بسیار کلی برای تمام نســبتهایی که با دیگری داریم - بایــد ثانیهبهثانیه از نو ابداع شــود. میهماننوازی قاعدهای از قبل معلوم ندارد، چیزی اســت که بایــد ابداع کنیم، مثل زبانــی جدید. وقتی دونفر که بــه زبانی واحد سخن نمیگویند به هم میرسند چه باید بکنند؟ باید ترجمه کنند، اما ترجمه نوعی ابداعکردن اســت، ابداع راهی جدید برای ترجمهکردن که طی آن ترجمه فقط امری یکطرفه نیســت بلکه دوطرفه است، و چگونه باید چنین کاری کرد؟ دشــواری کار همین اســت، این کاری سیاســی است، صورتی جدید از سیاست- البته این کار همیشه نوعی سیاســت بوده ولی امروزه به موجب تحول در ارتباطات، درهمرفتن مرزها، وجود وسایل ارتباطی راهدور اضطرارهایی جدید یافته است. امروزه جهانیشدن مفهومی مغشوش است و پردهای است که چشم ما را به برخی امور غیرمفهومی و گاهی هم به برخی ترفندهای سیاسی و استراتژیهای سیاسی میبندد. خیلیها سعی دارند این تصور را به خورد ما دهند که جهانیشدن یعنی بازار آزاد، چیزی که باید از آن حمایت کرد یا صرفا آن را پذیرفت. لذا من در بهکاربردن این واژه تردیدهای بسیار زیادی دارم چیزی که من از یک لحاظ در بحث شــما ندیدم تبیینی اســت برای این مســئله که چرا مرزها، حاکمیت و ســاختارهای قدیمی سیاســت در حال دگرگونیاند. به نظر نمیرســد قادر باشــید به فرایندی که بســتر و زمینــه رویدادن این تحولات اســت نام و عنوانــی بدهید و به نظــرم میتوان منظور گفتههای شــما را در چارچوب تعبیر جهانیشــدن فهمید، یعنی شکلگیری یک فضای اجتماعی مشــترک، یک جهان معنایی واحد کــه در آن تمام این ســاختارهای قدیمی که ســعی در مطلق و ثابتکردن تفاوتها دارند در حال تغییرند. اما در ضمن به نظرم این زمینهای است که باید صورتی جدید از دموکراسی را بر آن بنیان نهاد، و این زمینه را باید در مفهوم جهانیبودن و در مفهوم اتحاد جهانی یافت. مایلم جواب شما را در مورد این مسئله بدانم؟ دریــدا: هر چیزی کــه تا این لحظــه گفتم راجع بــه همین چیزی بود که شــما «جهانیشــدن» خواندید، همان که ما در زبان فرانسه با تعبیــر «موندیالیزاســیون» از آن یاد میکنیم. این تنها چیزی اســت که گفتهام، ولی چرا از عنوان «جهانیشدن» استفاده نکردم؟ چون امروزه جهانیشــدن مفهومی مغشوش اســت و پردهای است که چشم ما را به برخی امور غیرمفهومی و گاهی هم به برخی ترفندهای سیاســی و استراتژیهای سیاســی میبندد. صدالبته چیزی از جنس جهانیشدن در حال رویدادن اســت - البته نهفقــط امروز، این فرایند از مدتها قبل آغاز شــده اســت - ولی به هر تقدیر امروزه این موندیالیزاسیون شتاب گرفته اســت. اما چنانکه میدانید اســتفاده از این کلمه، این کلیدواژه، راه را بــرای برخی مصادرهبهمطلوبهای سیاســی بــاز میکند- مثلا به نام بازار آزاد. خیلیها ســعی دارند این تصــور را به خورد ما دهند که جهانیشــدن یعنی بازار آزاد، یا اینکه آنچه جهانیشــدن را ممکن میکند فرارفتــن ارتباطات متکی به فناوریهــای راه دور از چارچوب دولتهاســت، چیزی که باید از آن حمایت کرد یا صرفا آن را پذیرفت. لــذا من در بهکاربردن این واژه تردیدهای بســیار زیــادی دارم و در این مورد تنها من نیســتم که چنین تردیدهایــی دارم. اما خب بههرحال با شــما موافقم که جهانیشــدن اگر نگوییم زمینه )چون گمان ندارم که جهانیشدن یکجور زمینه باشــد( ولی بههرحال همان فضایی است که این مسائل در دل آن شــکل میگیرد. با شما موافقم، اما خب برای نامیدن این پدیده خیلی راحت به واژه «جهانیشدن » متوسل نمیشوم. شما از طرد جغرافیایی صحبت کردید و اینکه برداشت شما از میهماننوازی چگونه به این مســئله ربط پیدا میکند، ولی حرفی از این نزدید که این طرد جغرافیایــی کاملا به طرد اقتصادی گره خورده است. کشورهایی که آمدن از آنها به انگلستان دشوار است بهواقع نه فرانسه یا آلمان بلکه کشــورهایی فقیرند، اهالی جزایر کارائیب، آفریقا، شــبهقاره هند، و ماندهام که چطور فکر میکنید مفهوم شما از دوســتی، مفهوم غیرمعیار شما از دوستی، میتواند به طرد اقتصادی هم ربط داشــته باشــد، آنهم طرد اقتصادی همگان به افراطیترین شکل آن از جانب مالکان سرمایه. شما که نمیتوانید از مالکان سرمایه بخواهید میهماننواز باشند... دریدا: بااینهمه از آنها میخواهم. خاماندیشــی اســت کــه از آنهــا بخواهیــد، درخواســت ↙ خاماندیشانهای است. دریدا: شــاید، ولی بااینحال از آنها میخواهم. مســئله اقتصاد، با اینکه در این ســخنرانی کوتاه به صراحت به آن اشــاره نکردم، در کانون این بحث جا دارد. مســئله مســئله اقتصاد است، مسئله از آنِ خودکردن و تصاحب، مصادرهکردن. میهماننوازی اقتصاد است. این همان مسئلهای است که کمی پیش هنگام صحبت از همگونسازی و ادغــام به آن اشــاره کردیم. ادغــام و همگونســازی یعنی از آنِ خودکــردن، یعنی اســتثمارکردن و غیره. پس البتــه که به گمان من مسئله ســرمایهداری در مرکز این موضوع جای دارد، اگر پیش از این آن را به این نام نخواندم عذر میخواهم، ولی مسئله سرمایهداری در کنه تلاش من جا دارد. بدونشــک وقتی سعی دارم مفهوم کلاسیک امر سیاســی را به پرسش بکشم یا واسازی کنم مقصود این است که پــای این مفهوم را بــه میدانها، فضاها، قشــرها و لایههای دیگر باز کنم، از جمله به امر اقتصادی یا اقتصاد به معنای موســع کلمه. به معنای مضیق کلمه یعنی ارزش مصرفی و ارزش مبادلهای، سرمایه، ســفتهبازی، بازده مالی و همچنین به معنای وســیعتر دارایی و مال، آنچه مال کســی یا خاص وی اســت، ازآنخودکــردن و تصاحب، و مفهــوم میهماننوازی نباید بیرون از این میدان باشــد و بیرون از این مســئله که چه کســی مالک چیســت. میهماننوازی یعنی گشودن فضــای خود، مواهــب و نعمات خود، خانه خود و کشــور خود. این مفهوم اقتصادی اســت و باید هم به اقتصاد ربط داشته باشد و البته با اینکه ممکن اســت خاماندیش به نظر برســم، چندان هم بیخبر نیستم از مشــکلات فقرایی که در قیاس با ثروتمندان بیشتر متحمل طرد از مرزها میشوند. در کشور خودم هر روز میتوانم چنین چیزی را ببینم، در فرودگاه شاهدم که چه کسانی راحت وارد میشوند و چه کسانی نه، آنهم تحت یک قانون واحد. از پیشنهادتان متشکرم، ولی اینطور نیست که متوجه این مسائل نباشم. حــرف من فقط این اســت کــه چطــور میتوانیــد مفهوم موردنظرتان را از میهماننوازی به مســئله ســرمایهداری مربوط کنید؟ دریــدا: نمیتوانم ایــن کار را همینجا و هماکنــون بکنم ولی به گمانم مسئله همین است، مسئلهای که بیشک باید با آن روبهرو شد. چیزی که من دگرگونی قوانین بینالملل میخوانم مستلزم دگرگونی بازار، دگرگونی بازار جهانی اســت و نمیتوانید بدون اینکه تغییری در سرمایهداری به وجود آورید بازار جهانی را تغییر بدهید. هر چیزی که اینجا میگویم به همین مســئله ربط دارد، برای من سادهتر بود بگویم «خب، این همان سرمایهداری است»، ولی سرمایهداری دقیقا با همین ســازماندهی امر سیاسی، یعنی با ســازماندهی کلاسیک امر سیاسی گره خورده اســت. درعینحال به گمانم مسئله کمی پیچیدهتر از این حرفهاســت، به نظر من پدیدآمدن اشــکال جدید سرمایهداری هم موجب تحکیم مفاهیم قدیمی سیاســت، دموکراسی، دوستی و غیره اســت و هم درعینحال موجب برانداختن این ســنت. بر اثر تحولات جدید سرمایهداری است که همهچیز به لرزه درآمده است. برای مثال وقتی میبینید که قدرتهای رسانهای و فناوریهای راه دور از دست قدرت دولتی خارج میشــوند و بینالمللی میگردند؛ سرمایهداری از یک طرف ساختارهای ســنتی سیاست را تأیید میکند و از طرف دیگر آنها را واسازی میکند. در سرمایهداری وجهی واسازانه وجود دارد و بههمیندلیل است که راهیافتن به مسئله سرمایهداری پیچیده است. ولی با شما موافقم، سرمایهداری مسئلهای محوری است. از نظر شــما آیا میتوانیم مفهومی مثل دموکراسی را دگرگون کنیم بدون آنکه این تلاش را به تلاش برای دگرگونکردن واقعیت مادی پیوند دهیم؟ به عبارت دیگر، در همین نمونهای که شــما از مهاجرت و دموکراسی طرح کردید - در نظام دموکراسی بورژوایی، در ســاحت نظر همه آزادند هرکجا میخواهنــد بروند و هر کاری میخواهند بکنند، مگر اینکه مشــخص شــود رنگ پوستشان فرق دارد یا با سیاستهای فلان کشور همساز نیستند که در این صورت اجازه ندارند از مرز رد شوند - آیا این بدان معنا نیست که اساسا باید بازگردیم به مارکــس و بگوییم که تنها راه فرارفتن از محدودههای دموکراســی بورژوایی پیوســتن به مبارزه استثمارشوندگان علیه اســتثمارکنندگان اســت؟ آیا نباید از ســطح گفتار فراتر برویم و درصدد تلاشی نظاممند برای تغییر جهان باشیم؟ دریدا: حرف من این اســت که ما باید، از طریق دگرگونی سازمان ســرمایهداری و نیز دگرگونی میراث مارکسیســتی، وقایع امروز را هم لحــاظ کنیم، خاصه در چارچوب مســائلی چون شــهروندی و رنگ پوســت و مانند اینها. وقتهایی که در دانشگاه ساسکس سخنرانی نمیکنم در مقام یک شهروند فرانسوی حداکثر تلاشم را برای مبارزه در راه دگرگونی قوانین ناظر به مهاجرت در کشورم میکنم، مسئلهای که هماکنون موضوع بحثی داغ در پارلمان است. من هر مداخلهای که از دســتم برآیــد، خیلی بیادعا و حداقلی، در میدان این مســائل انضمامی و اضطراری خواهم کرد. باید هر دو کار را بکنیم، هم حرف بزنیم هم عمل کنیم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.