تو سؤالپیچِ او هستی

Shargh - - ب - عباس جوانمرد نویسنده، بازیگر، کارگردان دوم مارس 2017- اُنتاریو کانادا

روحالله جعفری دکتر است؛ دکترای او در مدیریت و برنامهریزی فرهنگی است، اما تخصص یا گرایشش در تئاتر است. من خودش را بیشتر از دکترایش دوست دارم، چون او هست که دکترایش هست. آدم عجیبــی اســت و در بعضی موارد و جاها بیهمتاســت؛ نه از جهت خوبی و بیبدیلی، از جهت شکل و شمایل و رفتار. شما را که بیابد، وِلکُنت نیست. تلنبار سؤال و بحث و بحرانِ بلوغِ بلیغ است. میپرسد، بیآنکه بیتوضیحِ کوتاه قانع باشد. مگر میشود با چنین سمجی بهراحتی سر کرد؟ وقتی حوصلهات را از پاسخ شفاهی سر میبرد، سؤالهایش را مینویسد. هفتهای دو، سه بار، دستکم، تو سؤالپیچِ او هستی.

ببینیــد، ما از ســالها پیش در کانــادا مقیم بودیــم. او که برای پایاننامــه کارش مــرا گیر آورده بــود، لااقل هفتهای دو، ســه روز، ســؤالپیچم میکرد. دیدم بهراســتی دارد خانــواده را خانهخراب میکند. گفتم: «داری چه میکنی پسرجان؟» گفت: «مانعی ندارد». گفتم: «برای تو مانعی ندارد، امــا برای خانواده چرا». یک هفتهای دیگــر تلفن نبود و بعد از 10 روز، بســتهای از D.H.L (دیاِچاِل( به دســتم رســید با یک کتابچه تقریبا 200صفحهای و باور نمیکنید با بیش از 800 ســؤال. خدایا این چه آدمی است؟ میدانید، اینطوری است دیگر؛ سمج و پیگیر و مســتمر. آدم غریبی است این روحالله. هرطور باشــد تا جواب قانعکننده سؤالش را نگیرد، وِلکُنت نیست. ســر ساعت زنگ میزند؛ بهموقع میآید، اما رفتنش موقع ندارد. در کانادا چون کارش با من تمام نشده بود، به تهران وقتی رفتم، با من قرار گذاشت که ببیند مرا.

ســر موقع، زنگِ در صدا کرد، روحالله پشــت در بود. درِ پایین را کــه باز کردم، لحظهای بعد او را دیدم که شــاد و قبراق با گیوههای ســینهجونی )گیوههایی اســت که کف چرمیاش با مَملُوی از گره نخهای تابیده با موم، پوشیده شده است( روی پلهها است و پیراهنِ ننهحســنی که با سلیقه مادرش بُرش یافته بود، به تن داشت. لِفت میدهــم که او را بهتر بشناســید. به گمان من فقط او باید بپرســد؛ میپرســد و این مال دوران جوانیاش بود، اما نه خیال کنید الان آن سؤالهای زیاد را ندارد. بهراستی گاهی این سؤالهای خستهکننده، غبطهبرانگیز هم هست.

میدانیــد چــرا؟ چون جوابــت برایــش قانعکننده نبــود و تو میفهمیــدی کــه او منظورش از لایــه دیگری از معناســت که تو خــود به آن فکــر نکردهای. به این دلیل اســت که بــرای تو گاهی غبطهبرانگیز میشود. روحالله، نویسنده هم هست. نقــد و نظر هم مینویســد. اثر تعبیر میکنــد. میگویم برایتان، کارگردان هم هست؛ کارگردانی هم کرده است. اما مثل همهچیزش، نامتعارف اســت. اولین کارش را که دیدم، اســمی غریب و طرح و اجرائی غریبتر داشــت... آخرین کارش نیز اینگونه بود... اسمش «من چهجوری ممکنه یه پرنده باشــم؟» بود. شــما را به خدا اسم نمایشنامــه را نگاه کنید... در صحنهای دراز و طولانی یک ســالنِ پهناور، پســرکی معصوم و نوجوان بــا بَزکی تُند روی صحنهای رها شده بود، بیهیچ کامی، که همه در همهحال، انگولک و ناخُنکش میزدنــد... این قانون از کجا آمده بود؟ اما هر چه بود، آنجا قانون و رســمی بود پُرنفرت و زشت، اما بود و «عادی» هم شده بود. من از همه شناختهای عادیشده بیزارم...

ایــن روحالله بیآنکه بنماید، آدم زبل و باهوشــی هم هســت و گاه غبطهبرانگیز میشــود. میپرســد، اما وقتی پاســخ میگیرد، از لایــه و بُعد دیگری باز همان ســؤال را میکنــد و از این لایه و بُعد دیگر سؤالش، میفهمم که او را به گستردگی دانایی میرساند؛ این است غبطهبرانگیزی او. میداند من که این تمهید او را میدانم، اما ســؤالش را با خندهای عجین میکند که با نمک است. بس کنم این نقل نمکین را، میترسم شورش درآید.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.