سيمينوف 4

Shargh - - ادبيات - احمد غلامي

- یاقوت بلند شو، باز که زانوی غم بغل گرفتی. - من نمیام، با یکی دیگر برو - یعنی چی، یعنی رفیق نیمهراهی؟ - نه، هر کاری میکنم، نمیتوانم کاری را که کردم فراموش کنم. - کدام کار؟ - کشتن همان سرباز را میگویم، خودت را به خریت نزن! - یاقوت! از تو بعید است اینطوری حرف بزنی. - تقصیر خودت اســت. چرا ســیمینوف را دادی دستم، مگر نگفتم این تفنگ شــوم است؟ مگر نگفتم این ســیمینوف مهیار را کشت و فاروق را بیچاره کرد، نگفتم؟ حالا هم بالاخره نیشش را به من زد... - این حرفها چیه میزنی یاقوت، این اســلحه اگر شــلیک کرده تو روی ماشه فشار دادی، اگر به هدف زدی و مخ آن سرباز را ترکاندی نشانهگیریت خوب بوده، چه ربطی به این بیچاره دارد؟ - یعنی میخواهی بگویی من آدم کشتم؟ - یاقوت اینجا جبهه است. اگر دوست نداری بجنگی حرفی نیست، اما اگر نکشی آنها تو را میکشند. - بکشــند به جهنم، به درک. بگذار من را بکشــند. چرا اســلحه را دادی دستم. - من اسلحه را دادم دستت، ولی خودت شلیک کردی، مگر نگفتی بزنــم کنارشــان فرار میکننــد. خوب بعد تصمیمت عوض شــد و یکیشان را از ریخت انداختی. - چرا اینجوری حرف میزنی؟ - چهجوری؟ - من کسی را از ریخت نینداختم. - خیلی خب پسر! ولی گوشکن، تو تیرانداز قابلی هستی، تیراندازی توی خون تو است. - این اولینبارم بود که شلیک میکردم. - میدانم، ولــی تمرکزت حرف ندارد، دســتهایت نمیلرزد. این یعنی اگر تو بخواهی بهترین تکتیرانداز گردان میشوی. - نه نمیخواهم حاضر نیستم دیگر به طرف کسی شلیک کنم. - خب به آدمها شلیک نکن. بیا چند تا قوطی میگذارم لب خاکریز، به آنها شلیک کن، تا ببینیم چند مرده حلاجی.

درخشــانی دست یاقوت را گرفت و از ســنگر بیرون کشید. چند قوطی خالی کنســرو و یک قوطی پر را برداشــت و گذاشــت روی بلندی و برگشت و سیمینوف را آورد، مسلح کرد و داد دست یاقوت و گفت: «بزن!» یاقوت ســرش را بالا گرفت و گفت: «دســت بردار، من دیگر با این اســلحه شــلیک نمیکنم». درخشانی گفت: «فقط آن قوطیهــا را بــزن، هر کدام کــه من گفتم، تا ببینی این اســلحه خودبهخود شلیک نمیکند». یاقوت مردد نگاه کرد. درخشانی برای اینکــه او به تردیــدش غلبه کند گفت: «بجنب پســر، آفتاب پیرمان را درآورد». یاقوت اســلحه را گرفت. زانویــش را زمین زد و از توی دوربین تفنگ به هدفها نگاه کرد. احســاس کــرد که آدم دیگری شده اســت. باز احساس ناشناختهای وجودش را پر کرد. مثل وقتی که به آن ســرباز شــلیک کرد. اول اســلحه را روی بوتهها گرفت تا آنها را بترســاند. بعد ترســید؛ ترسید که آنها نترســند و فرار نکنند. اگر یاقوت مطمئن بود که آن ســربازها میترسند و فرار میکنند، به آنها شــلیک نمیکرد. آنچــه او را وادار کرد تا به آنها شــلیک کند، تــرس خودش از نترســیدن آنها بود. بعد همانطــور که از دوربین بــه قوطی کنســروی زل زده بود، فهمید اگر آدمها از هم نترســند، جنگ تمام میشــود. درخشــانی فریاد زد: «خوابت برده؟» یاقوت خودش را جمعوجور کرد. درخشانی گفت: «قوطی سمت راست.» یاقوت نشــانه گرفت و به حکم غریزه نفسش را در سینه حبس کرد و وقتی مطمئن شــد درســت هدف گرفته است شلیک کرد. قوطی خالی پرید روی آسمان. درخشانی گفت: «حرف نداری پسر، قوطی ســمت چپ». قوطی ســمت چپ را از وسط به دو نیم کرد. یاقوت احســاس کرد تمام بدنش از شوق لبریز شــده است. حالا احساس ناشــناخته را لمس میکرد. احساسی که گرمش میکرد. احساسی که به او میگفــت، هر کاری را بخواهد میتواند بکند. درخشــانی گفت: «وســطی!» یاقوت نشــانه گرفت و شلیک کرد، قوطی کنسرو پر لوبیا روی آســمان متلاشی شــد و دانههای لوبیا روی آسمان به پرواز درآمدند. درخشــانی گفــت: «دل و رودهاش را ریختی بیرون، لاکردار». یاقوت خندید و به ســیمینوف نگاه کرد، بعد دســت روی آن کشــید. تازه داشت سیمینوف را میشــناخت. درخشانی گفت: «آمادهای برویم جلو؟». یاقوت جوابش را نداد. دوباره سیمینوف را لمس کرد و مبهوتِ قد کشیده و دوربین روی شانه آن شد. دوربینی که همهچیز از توی آن وضوح بیشــتری پیدا میکرد. یاقوت چشــم روی دوربین گذاشــت و به ســرابی که در دوردستها میدرخشید خیره شد و بیاختیار شلیک کرد. صدای گلوله فضای تهی دشت را شکافت و در خلاء گم شد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.