برای استاد شاعر کیومرث منشیزاده

Shargh - - هنر - جهانگیر كوثری

ســال ۱۳55 برای اولینبار در کاس ادبیات سال اول دانشــکده هنرهــای دراماتیك دورود اســتادی از جیرفت با ۳8 ســال ســن و چهــرهای خندهرو که راه گفتوگــو و حتی شــوخی را از همــان روزها باز گذاشــته بود، برای مــا جذاب بود. از تمــام پدیدهها شــناخت نســبی و خوبی داشت و در شــعر و کتاب استاد بود. کاس ســال پنجاهوپنجیها کمی با دیگر کاسها و ســالها تفاوت داشــت و بچههای شلوغ تا دلتان بخواهد داشــتیم. بزرگ و کوچك، تهرانی و شهرستانی، ســینمایی و تئاتری، شیطان، آرام و مباد که اســتادی کمی وامیداد!! کیومرث منشیزاده در آن زمان ســادگی خاصی داشت و شیطنتهای ما را چندان جدی نمیگرفت و بههمیندلیل کاس درس اســتاد با شوخی و فضای بســیار باز و دوستانه اداره میشد. طبع بلندی داشت و نقد اجتماعی و سیاسی آزادی داشــت و کمی که فضا تندتر میشد، میگفت ماشین ســیاه دم در است و یعنی نقطه ورود به خط قرمز. اهل سیاست بود و بالاخره فیزیك اتمی خوانده بود و بدش نمیآمد دانشجویان نیز کمی وارد حوزه سیاست شــوند. سخنان و حرفهایش دلنشین بود و اوقات خوبی با او داشــتیم. دو سال بعد انقاب شد و دانشــکده هنرهای دراماتیک هم در قلب انقاب و نقطه مرکزی محلههای تصمیمگیری قرار داشــت، انقــاب فرهنگی که آمد و اســتادان مــا یک به یک کنــار رفتند یا در گوشــههای این خاک گوشهنشــین شــدند. کوچ گزینه اول بــود و گاه مرگ و فوت! پرویز شــفا رفت، خســرو هریتاش ســکته کرد. دکتر فروغ گریخــت، دیلمقانی و امیرافشــاری رفتند، رحمانیان و دیلمقاني در ایران نیســتند و امثال منشــیزادهها ماندند. اســتاد را دیگر ندیدیم، مگر در محفلهایی یا تئاتر و بزرگداشــتی. انگار در منظر دوگانه زندگی، او تردیــد را حس کرده بود؛مانند بــرگ درخت گردویی که بر پهلوی یک سراشــیبی خم شــده است، دلهره تنهایی و پیداکردن راهی برای گریز از آن. شعرهایش را میگفت؛ اما بوی افسردگی میداد، رنگپریده بود و آفتاب از او گریزان. هنوز دوســت داشت با شاملو، اخوانثالث و آتشی و سپانلو بنشیند و نادر ابراهیمی برایشان شــرح اتفاق بگوید، گلدانها را آب نمیداد و نگاهــش را از باغچههــا گرفته بــود؛ اما همچنان باور صادقی داشــت. در فراســوی این جبر به زندگی و زندهمانــدن حریص بود. کتابها را میخواند، برای دیدن نقاشیهای ایران درودی به نمایشگاه میآمد. به دنبــال آن بود تا از آب اثیری لته بخورد و غصهها را از یــاد ببرد. لته همــان رودخانهای که در دوزخ از آب آن مینوشــند تا همهچیز را از یاد ببرند. اســتاد ما داشت پیر میشد، شکســته میشد و عشقبازی با زندگی را از یاد برده بود. بیماریها میآمد، یکییکی و گاه گروهــی بــه تــن لاغــر و غیرمقــاوم او حمله میکردنــد. چه انــدازه نیاز به کمک دوســتان برای همزبانی داشــت؛ اما غرورش اجازه نمیداد. بارش را حاضر نبود بر دوش دیگران بگذارد. میخواســت بخشــش کند. نمیدانســت چرا مانده است! من را برای چه نگه داشتهاید؟ آن یک دم کی فرا میرسد؟ رنجها و شــادیها را مــرور میکــرد. دوران جوانی دوران شعر، دوران سیاست و سیاستبازی. نازلی ناز تو و ناز دو چشــمت ما رو کشته نازلی! گفت خودتان را خســته نکنید، تمام اســت، همه دوستانم زودتر از من از این جاده گــذر کردهاند، من هم با گردش باد و آب و مختصر میروم. جادهها بیدارند!!

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.