زوال سنت

Shargh - - ادبيات -

«از دیروز تا حالا تو فكرم. اگه بگم نمیرم چی میشه؟ پیشبینیش زیاد مشــكل نیس. خب دیگــه همهچی تقریبا معلومــه. دســتم رو میگیرن و میندازنــم بیرون! خــب، اونوقت تكلیفم چی میشــه؟ كجا و پیش كی برم؟ زیــر كدوم ســقف زندگی كنم و شــیكمم رو چهجور سیر كنم؟ خیلی فكر كردم اما نتونستم راهی پیدا كنم. كاش میشد مادرم رو كه من رو برای كلفتی به خونه مردم فرســتاد و مهر مادریش رو نثار چارتا بچه شــوهرش كرد، پدرم رو كه خیلی ســال پیش ما رو ترک كرده و هیچ نشونی از خودش به جا نذاشت، لااقل پدربزرگ افلیجم رو كه پای دیوارای ســاكت و خاموش كوچهها روی باســنش میخزید پیدا میكردم. اما از كجا؟ بعد از اون همه جستجو و پرسوجو نشــونهای ازش پیدا نكردم. یه خونه كوچیک و خارج از محدوده شهر با دیوارای آجری وسط یه كوهپایه مشرف به یه دشت سرسبز كه میشــد از اونجا كشــتیای در حال عبور رو دید!... اونم تو یه دشت سرسبز مشرف به دریا تو شهر استانبول! وقتی مردم از چارگوشــه تركیه به استانبول هجوم میآرن، آیا اثری از اون دشــت سرســبز میمونه؟ از اون گذشــته من حتی نمیدونســتم اون دشت سرسبز مشرف به دریا تو خود استانبول بود یا اطرافش. من كسی رو میخواستم كه كنارش آرامش و امنیت داشته باشم، كسی كه ازم در برابر بدیها و زشتیها دفاع كنــه...». ایــن بخشــی از رمان «پنجرهای به شاخسار تاک» مصطفی بالعل اســت كه بهتازگی بــا ترجمه صابــر مقدمی توســط نشــر پیدایش منتشــر شده اســت. این رمان داستان آدمهایی است كه در یک خانه زندگی میكنند. خانــوادهای كه صاحبخانه هســتند و خدمتكار و باغبــان و دیگر آدمهایی كه در خانه كار میكنند. رمان از بخشهای كوتاهی تشــكیل شده و در هر بخش یكی از شــخصیتها به روایت داســتان میپردازد. بخش اول رمان، روایت «سِرمه»، خدمتكار خانه است كه قرار است او را به عقد مردی كه همسن پدر یا حتی پدربزرگش است درآورند. سرمه در برابر این اتفاق دچار تردید و اكراه است اما مجبور است در برابر تصمیم آقا و خانم خانه ســاكت باشــد. بخشهای مختلف رمان، كه هریــک به روایت یكــی از اعضای این خانه مربوط است، همچون تكههایی اســت كــه در كنار هم كلیــت روایت را میســازند و هركــس از زاویه دید خــودش داســتان را پیــش میبرد. اوتاریتبیگ، زنش فكرتخانم و پسر نوجوانشان جودی اعضای خانوادهای هســتند كه در خانه ویلایی داســتان زندگی میكنند. خدمتكار، باغبان، آشپز و بهطوركلــی تمام آدمهایــی كه در این خانه كار میكننــد به خاطر دیدن یک اتفاق از كارشــان اخراج میشوند و دراینمیان تنها ســرمه اســت كه از ویــلا اخــراج نمیشــود. او را مجبور میكنند با حسنیافندی باغبان، همان پیرمــردی كه ســرمه در بخــش اول ماجرای او را توضیــح میهد ازدواج كند. زندگی سرمه بهواسطه این اتفاق دگرگون میشــود و او حالا خود را در مواجهــه با پیرمــردی میبیند كه هر لحظه ممكن اســت بمیرد. ســرمه با غرایز سركوبشده زیادی روبروست و همچنین با جامعهای بهشدت سنتی و محافظــهكار. مصطفــی بالعــل از نویســندگان معاصر تركیه است كه در این رمان به تصویر فضای جامعهاش و ســنتهای حاكــم بــر آن پرداخته اســت. او در این رمان بــا بهكارگیری داستاننویسی ســنتی و روایت مدرن شیوهای خاص از روایت را پدید آورده اســت. آنطور كه در تكــهای از رمان كه نقل شد دیده میشود، نثر رمان به صورت محاورهای ترجمه شده است.

پنجرهای به شاخسار تاک مصطفی بالعل ترجمه صابر مقدمی نشر پیدایش

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.