نسلگفتبا ا مگونلهاپا هنژا نمسولدبهب « جهاننهگجرانیدکافههتپولرشری» بود

Shargh - - تئاتر - عباس غفاری ادامه در صفحه 11

کافه پولشــری مونولوگی عاشقانه در وصف شــور زندگی است. پولشری زنی « » میانسال است که دائما در زندگی شکست خورده و حتی تا لبه نیستی پیش رفته اما حالا دچار عشــق شــده و میخواهد آرامش را بیابد. کافه پولشری ما را به « » مهرورزی و زیستن با عشق دعوت میکند. چیزی که این روزها کیمیاست! به بهانه این اجرا با الهام پاوهنژاد، کارگردان و بازیگر این اجرا، به گفتوگو نشستهایم.

شما زمانی وارد دانشگاه شدید و تئاتر را شروع کردید که تئاتر ما بازیگران ↙ بزرگی داشــت و در کنار آن یک نسل جوان مســتعد نیز شکل گرفت. من به خاطر دارم که آن زمان شما خیلی پرشور و جدی فعالیت میکردید تا خودتان را ثابت کنید. چه اتفاقی افتاد که به سمت تئاتر آمدید و شور و انگیزهتان برای فعالیت جدیتر در این زمینه به خاطر چه بود؟

دوره علاقهمنــدی مــن به تئاتر، دوره مهندســی و پزشــکی بــود و نه دوره آرتیستشدن. آن زمان مثل الان نبود که پدر و مادرها دست بچههایشان را بگیرند و به آموزشــگاهها و دانشــکدههای تئاتر ببرند، اتفاقا بچهها در آن دوره از جمله خود من، یواشــکی کنکور تئاتر میدادنــد و میخواندند. من عقبه تئاتریام را به لحاظ شــناخت هنری خیلی مدیون خواهرم هستم که بهشدت رمان میخواند. به هر حال دختر همیشه یک چشم و گوشی به خواهر بزرگترش دارد و من هم اینطور بودم. من از خواهرم تأثیر گرفتم و شــروع کردم به نمایشنامه خواندن. بعدها هم خواهرم مسئول فرهنگی دانشکدهشان شد و جلسات نمایش فیلم را راه انداخت که من به واسطه آن فیلمدیدن را شروع کردم.

اولین بار که کنکور دادم، اصلا درس نخواندم و در آخر رتبهام حدود رتبههای 500-400 شد. همان زمان از طریق یکی از آشنایان که در وزارت ارشاد کار میکرد، به بچههای تئاتری معرفی شدم، اما پدرم خیلی سفت و سخت تأکید میکرد که اگر میخواهی تئاتر بخوانی باید به طور آکادمیک وارد این حوزه شــوی. بنابراین پدرم اجازه داد که به کلاس کنکور هنر بروم و من در آن ســالها تحت نظر آقای جعفری شــروع به درسخواندن کردم. ســال بعد در کنکور رتبه 120 را آوردم؛ اما اینبار هم به هر دلیلی رد شــدم. بعــد از آن من دیگر از تحصیلات آکادمیک منصرف شــده بودم، اما آقای جعفری نگذاشــت و گفت که تو میتوانی. آقای جعفری به من پیشــنهاد کرد که در کنکور نیمه متمرکز دانشــکده ارشاد شرکت کنم؛ چون تأکید داشــت که آدم حســابیها در آنجا تدریس میکنند. من هم در کنکور شــرکت کردم و در ســال 69 پس از گرفتن رتبه 3 از میان سههزار نفر در مصاحبههای عملی و علمی، وارد دانشگاه نیاوران شدم.

آن زمان آقایان خسروی، زنجانپور، دکتر صادقی، بیضایی، حکیم رابط و اساتید دیگر در دانشــگاه نیاوران حضور داشتند. در سال 70 آقای زنجانپور میخواست نمایش «ســاحره ســوزان» نوشــته آرتور میلر را با ترکیبی از یک گروه حرفهای متشکل از حبیب دهقاننسب، مجتبی یاسینی و فرشید زارعیفر با دانشجوهای ســال اول یا دومی به روی صحنــه ببرد که از من هم بــرای ایفای نقش در آن نمایش دعوت کرد. اســتارت کار تئاتری من از آنجا زده شــد و من دیگر تئاتر را ادامه دادم تا اینکه در ســال 73 برای ایفای نقشــي در ســریال «در پناه تو» به آقای لبخنده معرفی شدم؛ اما آن پروژه به خاطر مشکل مالی متوقف شد. چندی بعد زندهیاد مســعود رسام که تست مرا در دفتر آقای شهسواری دیده بود، از من درخواست کرد که در سریال «همسران» بازی کنم و من به همین طریق وارد فیلد تصویر شدم. البته ورود من به عرصه تصویر هیچگاه به معنای کنارگذاشتن تئاتر نبود؛ چون تربیت و تفکر من طوری بود که هر یک یا دو سال، در یک تئاتر به روی صحنه بروم و هیچوقت تئاتر را کنار نگذارم.

به دانشگاه نیاوران اشــاره کردید که اتفاق خیلی خوبی بود؛ اما متأسفانه پس از چهار، پنج ســال تعطیل شد. در دانشــگاه نیاوران اساتید برجستهای تدریس میکردند که تأثیر عجیب و غریبی روی نســل بعدی تئاتر گذاشتند و هنرجویان آن دانشــگاه هم عمدتا بعدها افراد کارآمد و سرشناسی شدند. به عنوان یک فارغالتحصیل در دانشگاه نیاوران، با گفتههای من در مورد اساتید و هنرجویان این دانشگاه چقدر موافق هستید؟

صددرصد. بیاغراق اکثر بچههای دانشگاه نیاوران نظیر فرهاد اصلانی، امیر آتشــانی، فریبا کامران، آذر اخوت، گیتی صفرزاده و غیره، همگی در شــاخههای مختلفی درخشان ظاهر شدند. فضای دانشگاه نیاوران بسیار هنری و آرتیستیک بود. من اصول نقد را با آقای سیدحســینی میگذرانــدم و یا واحد بومی ادبیات را شــاگرد آقای جمــال میرصادقی بودم. در کلاس آقــای میرصادقی ما مجبور بودیم که قصه تحویل دهیم، در حالیکه هیچ دانشگاهی در تدریسش دانشجو را به داستاننویســی مجبور نمیکند. یادم میآید که چند جلسه از کلاس آقای میرصادقی را به خاطر اجراهای «ساحره سوزان » غیبت کردم که آقای میرصادقی به من گفت که ما داریم تو را تربیت میکنیم که بروی روی صحنه، پس قصهات را تحویل بده و برو سر کار. ایشان غیبت را اشکال نمیدید و اجازه میداد که من به روی صحنه بروم.

من بهترین کلاسهای تئوریک را هم با دکتر صادقی میگذراندم که به نظرم ایشــان یکی از تئوریســینهای بزرگ ما در زمینه تدریس هستند. آقایان خسروی و زنجانپور هم دیگر اســاتید ما بودند؛ در واقع ما یک بوســتانی داشتیم پر از این اســاتید بزرگوار. نمایشــی را با آقای علی دهکردی بازی میکردم که شــب دوم اجــرا از انجمن اســلامی آمدند و جلوی اجرای آن را به خاطر تم عاشــقانهاش گرفتند. فردای آن روز آقای خسروی در محوطه دانشگاه مرا دید و با لبخند گفت: شنیدهام توقیف شدهای، از امشب بیا من کارت دارم. ایشان یک روز نگذاشت من بیکار بمانم و رسما مرا در نمایش «باغ آلبالو » که در سالن چارسو به روی صحنه میبرد به عنوان دستیار خودش انتخاب کرد.

معتقدم که نسل هنرجوی آن زمان نسبت به نسل امروزی نسل جنگندهتری هم بود. آن موقع بازیگران حرفهای زیادی وجود داشــت، اما تعداد ســالنها و نمایشهــا خیلی زیاد نبود و کفاف آن همه بازیگــر حرفهای را نمیداد. به نظر میآمد که در آن شرایط یک هنرجوی جوان رشته تئاتر کمتر میتوانست خودی نشان دهد؛ اما خیلیها جنگیدند و توانستند کار خودشان را به رخ بکشند.

فکر میکنید که علت جنگندهتربودن آن نسل چه بود؟

شــما وقتی پلهها را به ترتیب یکی پس از دیگری طی میکنید و به پلههای بالاتر میرسید، دیگر بهخوبی ارزش گامهایی را که برمیدارید میدانید. من کارم را با اجرا در تماشاخانه سنگلج آغاز کردم و بعد به سالن اصلی تئاتر شهر رسیدم. اولیــن اجرایم در تالار وحدت هم 13 ســال پس از آن اتفاق بود که همین باعث میشد قدر آن سالنها را بیشتر بدانم، اما وقتی الان یک نفر بهیکباره وارد سالن اصلی تئاتر شــهر میشــود یا در تالار وحدت اجرا میکند، متوجه شأنیت هنری خود نمیشــود. به نظرم نسل جوان امروز یک نسل شتابزده و عجول است که میخواهد خیلی زود در بهترین سالن شهر، یک نقش جدی و اساسی را بازی کند، اما طبیعتا اینطور نمیشود.

از یک زمانی هم بعد مالی تئاتر مطرح شــد و روی مســائل دیگر این هنر تأثیر گذاشــت. عجیب اســت که چرا دولت برنامه خصوصیسازی را از تئاتر شــروع کرد. قاعدتا الان در هیچکجای دنیا دولتها تئاتر را به حال خود رها نکرده و همچنان به گروههای تئاتری سوبسید میدهند، اما متأسفانه در ایران هیچ حمایتی از گروههای تئاتری نمیشود. البته این حمایت میتواند حمایت معنوی هم باشد، اما همین حمایت معنوی هم از تئاتر برداشته شده است.

دقیقا. برداشــتن همان اندک حمایت مالی دولت از تئاترها هم باعث شد که تئاتر دقیقا نزدیک شود به جریان سینمای چشمرنگیها. من یادم است که در یکی از اجراهای سال آخر دانشــجویی خیلی سخت مریض شده بودم. دکتر صادقی مرا دید و گفت که چه شــده؟ بازیگر حق ندارد مریض شود. من به همان حالت طنزمانند و دوستانه گفتم آن بازیگری که حق ندارد مریض شود، سر ماه حقوقش را میگیــرد و از این بابت هیچ ناراحتیاي نــدارد، اما در ایران هرگز چنین امنیتی نیســت. ما در قانون اداره کار تعریف نشدهایم؛ یعنی هیچ هویتی نداریم، پس از هرگونه حمایت مالی، نرمافزاری و سختافزاری محروم هستیم.

البته آن چیزی که بچههای تئاتری در مورد تئاتر خصوصی تقاضا میکردند، ابدا این نوع از تئاتری که میبینیم نیست.

سالنهای خصوصی هم اتفاقا فقط برچسب خصوصی دارند چون دولت بر آنها هم یکسری نظارت دولتی دارد.

دولت به سالنهای خصوصی هم کمکی نکرد. چند نفر اولی که سالنهای خصوصی تئاتر را تأســیس کردند، ریســک بزرگی را به جــان خریدند و هم بهلحاظ مالی و هم بهلحاظ معنوی متضرر شدند. بعد از آن هم از طرف دولت به سالنها کمکی نشد و فقط رویشــان نظارت دولتی صورت گرفت. در آخر هم نتیجهاش این شد که خیلی از سالنها استاندارد نیستند و شرایطشان هم طوری شــده که یکسری گروهها یک مدت را به یک ســالن میروند و مدتی بعد به یک ســالن دیگر. در این زمینه خود سالندارها هم مقصر نیستند چون بالاخره آنها هم باید خرج خودشان را دربیاورند.

در این موج همه دارند آســیب میبینند. الان گاه شما یک جنس از اجراها را در ســالنهای رسمی تئاتر میبینید که با تمام احترام، تئاتر آزاد هستند و نه تئاتر آرتیســتیک. این رویه غلط است و باعث میشــود که نوجوانان و جوانان ما هم برونــد و آن تئاترها را ببینند و فکر کنند که تئاتر واقعی یعنی همین. ما خودمان داریم تیشــه به ریشــههای خودمان میزنیم و متوجه نیستیم که چه بلایی دارد تئاتر را تهدید میکند. خیلیوقتها تئاترهایی را میبینیم که متنشان چیز دیگری اســت و اجرا چیز دیگر. همهچیز دارد به سمت گیشهمحوری میرود. همین که من به مدیر روابطعمومی مجازیام بگویم که فعلا عکسی از صحنههای غمگین اجرا به اشــتراک نگذار، چون تماشــاگر حوصله آن لحظــات را ندارد، یک اتفاق دردناک افتاده اســت. درحالیکه باید نمایشهای دردناک تئاتر هم مثل فیلمی چون «ابد و یک روز» بفروشــد. «ابد و یک روز» که فقط بهخاطر جوایز متعددش به فروش چندمیلیاردی نرســید. آن فیلم یک فیلم بســیار تلخ بود که مردم هم دوســتش داشتند. بنابراین کاری که تلخ باشد و مسئله روز جامعه را هم بگوید، قطعا میتواند فروش کند.

خانم پاوهنژاد شــما خودتان در دانشــگاه، تئاتر خواندهایــد و از طرفی حالا مدرس شــدهاید و کاملا با فضای دانشجویان رشــته تئاتر آشنا هستید. دانشجویان فعلی تئاتر چقدر با همدورهایهای خودتان فرق کردهاند؟ به نظر میآید که الان اکثر دانشجویان قصد دارند تئاتر بخوانند تا تئاتر پلی باشد برای رسیدن به تلویزیون و سینما. من از ترمهای یک یا دو برای بازی در تئاتر پیشــنهاد داشتم، اما تفکرم طوری بود که هنوز برای بازی حرفهای زود اســت و باید یک مقدار در این زمینه تربیت شــوم. در وجود ما این تفکر نهادینه بود که ابتدا باید استعداد بازیگری در بازیگر قوام پیدا کند و بعد او روی صحنه برود. آقای زنجانپور که چند شاگرد سالاولی را برای تئاترش انتخاب کرده بود، سر تمرینها با جدیت میگفت که اگر این چند صحنه را امروز درآوردی، نقش برای تــو، در غیر اینصورت خداحافظ. آن زمان قضیه برای هیچکس شــوخی نبود و همه برای بهدســتآوردن نقش تلاش و پویایی لازم را داشتند. الان سر کلاسهایم از هنرجویان میپرسم که در یک برگه برایم بنویسید که چرا به رشته بازیگری آمدهاید؟ جلسه بعد همه برایم برگههایی را میآورند که 90 درصدشان نوشتهاند چون میخواهیم مطرح و شناخته شویم و مــردم از ما عکس و امضــا بگیرند! به همین راحتی و صداقــت. من واقعا با آدمهایی به تعداد انگشــتان دســت روبهرو میشوم که دلشــان بخواهد با هنر چیزی را تغییر بدهند، بقیه همه فکرشان جای دیگری است.

فکــر میکنید چرا در یکی، دو دهه اخیر تفکــر هنرجویان بازیگری به این سمت رفته است؟

به نظرم تا حدودی اقتضای مسائل اجتماعی هم هست. من دلیلش را فقط پای تنبلی جوان امــروزی نمیگذارم. یک جریانی بــا تکنولوژی آمده که خیلی چیزها را از جوان امروز ما گرفته اســت. من در دوران دانشــجویی تمام جذابیت و علاقــهام این بود که کمکهزینه دانشــگاهم را بگیرم و بــرای خرید کتاب به کتابفروشیهای روبهروی دانشگاه تهران بروم. الان چنین تفکری در جوانهای ما از بین رفته و آنها حاضر نیســتند که 40 هزار تومان خرج دیدن یک تئاتر کنند؛ اما 90 هزار تومان میپردازند تا یک ساعت در یک کافیشاپ بنشینند و گپ بزنند.

پس از سالها بازیگری در عرصه تلویزیون و تئاتر و همینطور دو تجربه در سینما، چه اتفاقی افتاد که بالاخره تصمیم گرفتید به سمت کارگردانی در تئاتر بروید و چرا برای اولین کارتان نمایشنامه «کافه پولشری » آلن وتز را انتخاب کردید؟ من هیچوقت دغدغه کارگردانشدن نداشتهام و هنوز هم ندارم. من حتی در مقام بازیگر هم فکر میکنم که تئاتر یک کار گروهی اســت که کارگردان یک آدم باهوش است که از تخصص همه استفاده میکند و در نهایت یکسری چیزها را از فیلتر خود عبور میدهــد. اولین اثری که نام من در آن با عنوان کارگردان آمد، نمایشنامهخوانی اثر «قضیه متران پاژ» نوشــته الکســاندر وامپیلوف بود که در آن یک تیم فوقالعاده متشکل از آقایان حسن پورشیرازی و سیروس ابراهیمزاده نمایشنامهخوانی میکردند. آن نمایشنامهخوانی به نفع زلزلهزدگان آذربایجان انجام شد و کار بسیار موفقی هم بود.

بعــد از نمایشنامهخوانی «قضیه متــران پاژ» برای اجرای آن متن روســی ایدههای خیلی جالبی داشتم؛ چون متن بسیار بامزهای بود و خیلی خوب با شرایط جامعه ما هماهنگ میشــد. آن نمایشنامه یک متن هشــت پرسوناژی بود که هشت بازیگری که من در ابتدا برایش چیده بودم، پنج نفر تیپ بودند. همه اینها مســتلزم بودجه زیادی بود که هرچه بالا و پایین میکردیم، میدیدیم که بودجه آن تأمین نمیشود. در آخر با یک تهیهکننده به توافق رسیدم و یک تیم فنی پشت صحنه متشــکل از همه اعضای فنی «کافه پولشری» بهعلاوه رضا مهدیزاده را آماده اجرا کردم که بازیگر نقش اول نمایش دو، ســه روز قبل از شروع تمرینات یادش آمد که متن روسی دوســت ندارد! البته ایشان بعد از آن سر از یک سریال درآورد. این اتفاق در ذوق من زد و من باید یک بازیگر جایگزین میکردم که چهره باشد و بتواند بفروشد؛ چون در غیر این صورت بحث تهیهکننده به میان میآمد و بودجه نمایش. این چالش یک مقدار من را اذیت کرد و در نهایت تصمیم گرفتم که مدتی بیخیال آن نمایش شوم.

همــان روزهایی که از اجرای نمایشنامه «قضیه متران پاژ» منصرف شــده بــودم، آقای اصغر نوری یک متن ترجمه را برای من فرســتاد و من خواندم. یک آقای جوانی قــرار بود آن را کارگردانی کند و از من هــم به عنوان بازیگر دعوت کردند که در نهایت آن نمایش به ســرانجام نرسید و متوقف شد. بعد از آن آقای نوری گفت که این متن خیلی حیف است و من تصور کرده بودم که کار میشود و شما آن را بازی میکنید. مدتی گذشت و من در جایی آقای نوری را دیدم و گفتم که خودم میخواهم متن «کافه پولشری» را کار کنم و ایشان هم خوشحال شد و قبول کرد. در نهایت سال قبل مراحل تولید این تئاتر کلید زده شد و کارهای مجوز آن را انجام دادیم تا اینکه برای امسال آماده اجرا شد.

چه چیزی در متن نمایش «کافه پولشری» نظر شما را به خود جلب کرد؟

نمایشنامه «کافه پولشــری» با تمام ضعفهای دراماتیکی که دارد، خیلی امروزی اســت. شاید من اگر آن را 10 سال پیش میخواندم، آنقدر برایم جذابیت ایجاد نمیکرد. خانم پولشری که نقش اصلی این نمایش است، دقیقا زنی است همســن و ســال من در دوره میانســالی. دغدغههای ذهنی من در متن «کافه پولشــری» و در شخصیت خانم پولشــری وجود دارد. دغدغههایی که خیلی از آدمهای امروزی با آن گریبانگیر هستند؛ نظیر نبود روابط، دیرشدن و ازدستدادن زمان. مســئله مرگ در چند ســال اخیر برای همه جامعه ایران قابلدرکتر شده و من هم شــخصا به خاطر ازدســتدادن پدرم، مرگ را به شکل باورپذیرتری به چشم دیدهام. آدم تا وقتی پدر و مادرش را از دست نداده، هیچوقت باور نمیکند که قرار است یک روزی آنها دیگر نباشند؛ اما وقتی پدر یا مادر آدم فوت میشود، مفهــوم مرگ شــکل واقعیتری پیدا میکنــد و برخورد آدم بــا آن هم جدیتر میشــود و آدمی درمییابد که مرگ تنها چیزی اســت کــه در مقابلش حقیر و ناتوان اســت. حالا باورکردن مرگ بــه آدم میگوید که فرصت زیادی ندارد؛ پس باید از فرصتی که برایش باقی مانده، اســتفاده کند. من همه این دغدغهها را در «کافه پولشری» دیدم.

نمایش «کافه پولشری» در مدت اجرا از زبان خانم پولشری روایت میشود که این کاراکتر مدام از مرگهای گذشته و فرصتهای ازدسترفته میگوید؛ اما به اعتقاد من در آن خیلی شــور زندگی وجود دارد. در واقع نمایش «کافه پولشری» بیشــتر از آنکه بخواهد راجع به مرگ باشد، دعوت به زندگی و شور است. خودتان هم با این نکته موافقید؟

دقیقا. شــما وقتی متوجه هیجانات پولشری و گذشته و جنگها و تلخیهای او میشوید، ارزشهایش را بیشتر درمییابید. شغل خانم پولشری مواجهشدن با آدمهاست. کافه جایی است که همه طیف سنی در آن اجتماع میکنند و همین مسئله خانم پولشری را عاشقتر میکند و او دلش میخواهد که زندگی را بیشتر در آغوش بکشد.

در جاهایی از نمایش بهویژه آنجایی که خانم پولشــری به پسر جوان ابراز عشــق میکند، انگار که یک نمایش بهظاهر کوچک به یک اتفاق یا حتی یک رمان خیلی بزرگ در ستایش عشق و زندگی تبدیل میشود. گویا خود آقای وتز هم از جایی خواسته متنش را به یک متن باشکوه تبدیل کند. نظر شما چیست؟

به نظرم متن دارد نشــانهگذاری میکند. شــاید شــما 10 صفحــه اول متن را بخوانید و حس کنید که تکلیف متن مشخص نیست، اما متن دارد با مطرحکردن خروج از خانه، ازدواج ناموفق و... کدگذاری میکند. این کدگذاریها نشان میدهد که ما با یک متن ســاده مواجه نیســتیم و به مخاطب میگوید که منتظر باش تا جلوتر یک ســیلی بخوری. من در کارگردانی نیز ســعی کردهام این نمایش در دو پارت باشد که آن اعترافها و ابرازعلاقهها پارت اول را از پارت دوم جدا میکند.

دغدغههای ذهنی من در متن «کافه پولشری» و در شخصیت خانم پولشری وجود دارد. دغدغههایی که خیلی از آدمهای امروزی با آن گریبانگیر هستند؛ نظیر نبود روابط، دیرشدن و ازدستدادن زمان. مسئله مرگ در چند سال اخیر برای همه جامعه ایران قابلدرکتر شده و من هم شخصا به خاطر ازدستدادن پدرم، مرگ را به شکل باورپذیرتری به چشم دیدهام

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.