در بیان توانگری و معلمی

Shargh - - تختهسفيد - علی بهشتینیا کنشگر صنفی-رسانهای معلمان، شهریار

یکی از توانگران در صورت درویشــان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشســته و مدح معلمان آغاز کرده، ســخن بدینجا رســانیده که معلمی شــغل انبیاست و معلمان از جمله انبیا هستند. مرا که خود از جمله انبیا و معلمانم این ســخن ســخت آمد و گفتم ای یار! توانگران، دخل مســکیناناند و ذخیره گوشهنشینان؛ اگر قدرت جودست وگر قوت ســجود توانگران را به میســر شــود که مال مزکی دارند و دل آسوده. پیداســت که از معده خالی چه قوت آید و از دســت تهی چه مروت و از دست گرســنه چه خیر؟ گفت این شنیدی و آن نشنیدی که معلمان مرد میدان رضایند و تسلیم تیر قضا ایشان ]معلمان[ خرقه ابرار و نیکان پوشــند و در لقمه حلال کوشــند. مقام ما توانگران کی به مرتبه ایشان رسد که در مقام ایشان گویند : «اولئک لهم رزق معلوم » معلمان کسانی هستند که رزقشــان معلوم اســت. حالی که توانگر این مبالغه فرمود، عنان طاقت از دســت تحمل برفت؛ تیغ زبان برکشیدم و گفتم حالی هر کجا معلمی بینی، گویی تلخی دیدهای و سختیکشــیدهای را دیدهای. توانگر گفت مذمت معلمان روا مدار که ایشــان چون ابر آذارند و مدام بر نهال دانش میبارند. اما توانگران بنده درمند و بر مرکبی دگر سوارند. القصه توانگر وصــف معلمان کرد و من وصــف توانگران، عاقبالامر دادخواهی به پیش قاضی بردیم که قاضی مصلحتی جوید. قاضی روی بــه من کرد و گفت: ای که گفتی توانگــران رزق وافر دارند و دلی فارغ. مگر آن زمان که تو درس میخواندی این توانگر همکلاسی تو نبود؟ آن زمان توانگر کتاب و دفترش را خرج شــکمش میکرد و تو خرج مغزت و اینگونه خرج مغز تو از شــکمت بیشتر شد. حال که ردای معلمی بر تن کردهای به قضا رضا بده و از توانگری بگذر. پس از ســخنان قاضی، ما چنان کردیم و توانگر مرکب اســتطاعت خود را ســوی بازار جهانید و من هم ردای معلمی بر تن کردم و آشــفته و پریشــانخاطر به آنچه گذشت اندیشیدم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.