هنر یعنی نشاندادن

Shargh - - نقد - هادی قهرمانی

چنانچه از نگاه تماشاگری كه هیچیک از این دو داستان )بوفكور و ســه قطره خون صــادق هدایــت( را نخوانده اســت به نمایش بنگریم، آفرینشــگر صحنه از این بهبعد از گورستان به میان جامعه میرود و پرسوناژها )مردمی كه هر یک داستان جداگانهای دارند( با تمایزهای شغلی و جنسیتی و سلسلهمراتب كاری و اجتماعی روی صحنه میآیند تا آنچه بر آنان گذشــته است را روایت كنند. روایت آنان، هم گفتاری است و هم رفتاری.

موجوداتی سرشــار از بیمــاری روانتنی و حتی روانپریشــی كــه از عوامل گوناگــون اجتماعی صدمه دیدهاند، آرزوهایشــان، رفتارهایشــان، تعامل و كاركردهایشــان، جهانبینی و باورهایشان را بازگو میكنند. گویی شــعور ارادی آنان به غریزههای غیرارادی تبدیل شده اســت و هر یک منعی برای زندگی دیگری و تهدیدی بــرای آســایش همدیگر شــدهاند. در ایــن زندگی تلــخ و تاریک دركنارهمبودنشــان یعنــی تجاوز و تعدی به هــم و آزار و رنج و سهمِدیگرخوری پایانناپذیر و... ؛ موجوداتی با هویت خود بیگانه و از اساس بیخویشتنشده. هركســی برای زندهماندن به هر كار كثیفی آلوده شــده است و سرانجام خود راوی گریزان از جمع نیز به همان گودال فرومیافتد و از قبای ژنده پیرمرد خنزرپنزری )كه تمام عمر از او نفرت داشت( سر درمیآورد و به او تبدیل میشود!

نمایشنامهنویس، برای نشــاندادن جمعیت بیرون كه راوی در خیــال آنان را از پنجره اتاق خود )در داســتان بوف كور( دیده بــود، به ابتکاری دســت زده و دیوانهخانه داســتان «ســه قطره خون» را جای داده اســت. ازدحام جمعیت در آنجا با مختصات پرســوناژهایش كه در جستوجوی ســه قطره خون در پای كاج هســتند و در تردید آنکه آیا این خون چیست یا از كیست كه گفته میشــود: «خون مرغ حق اســت» و رفتارهای بیمارگونه دیگری استفاده كرده است تا ژرفای فاجعهای كه انسان بر سر خود آورده را نمایان كرده و دامنه دید تماشــاگر و كشش نمایش را گستردهتر كند و از كســالت توهمــی راوی بکاهد و به نظر میرســد در آن موفق بوده است.

باید پذیرفت كه یک داســتان بدون توطئه، دام و آنتریک، كشش لازم را نخواهد داشت و بیروح و خستهكننده خواهد بود، درعینحال كار هنرمند دســتبردن در واقعیات یا بزرگنشاندادن ایرادهاست. نمایش با نشاندادن صحنه داركشیدن افراد و بگومگوها و شناساندن شــخصیتها، یا در لحظه پایانی نمایش كه به صورت افراد خشن، چوب در دســت، ظاهر میشــوند، حالوهوای بیــرون را بهخوبی ترسیم میكند.

نهتنهــا جامعه به جامعهای جنگزده، قحطیزده، بیماریزده و غارتشــده تبدیل شــده اســت، بلکه آدمهای آن نیز استحاله و به تفاله انسان بدل شدهاند. از خویشتنگریزی و خودفراموشی، برنامه روزانه آنان شده است و كشتار، خوددریدگی، خودفریبی كه بسامدی بر آن متصور نیست افقهای امید را تاریک كرده است.

در پایان زنی كه سوژه مهم داستان است دیده میشود كه آبستن رویدادی تاریخی اســت؛ زنی كه راوی او را معشوقه خود میداند و چون بیراهه رفته است چشمانش را درمیآورد و با این كار، خود او نیز به رجاله تبدیل میشود، او در مسیری ناگزیر گام میگذارد كه از آن نفرت دارد و با خونآلودهشدن دستش، در تن پیرمرد خنزرپنزری استحاله میشود.

اگر طنز را اعتراض انســان به ناهمواریهای هستی بدانیم، این نمایش یک طنز تلخ اســت و از درهمشکستگی انسانِ بهفریادآمده حکایــت دارد. انگار خشــمی فروخورده در هراســی ژرف اســت، موجودی است كه از درون و بیرون غارت شده است.

شــیوه كار هدایت با این تعریف ژان پل ســارتر در كتاب «ادبیات چیســت؟» كامــا مطابقــت دارد. ســارتر میگوید: «هنــر یعنی نشــاندادن، نشــاندادن برای دگرگونكــردن». هدایت میخواهد پلشــتی و زشــتیهای گفتار و رفتار انســانی را عیبیابی كرده و به ســنجش خردمندانه همراه ارزشهای انســانی دربیاورد. سنجش خردمندانه به مفهوم سنجه )نقد( داناگرایانه همراه اخاق شریف و شرافتمندانه انسانی است.

با این نگــرش كارگردان بهخوبــی از عهده یــک كار پیچدرپیچ برآمده اســت. بازیهای جاافتاده پرسوناژها هر یک در جایگاه خود با داستان همگام و مکمل یکدیگرند.

از شــروع نجوای راوی تا قهقهههای پیرمرد خنزرپنزری و اسب بهانتظارنشســته گاری به دقت بازی آغاز میشــود و در اپیزود دوم كه با تور تفکیک شــده است، نقشها یکیک ظاهر میشوند؛ دكتر، قصاب، صغرا سُــلطون، ناظم، آقاتقی گچبُر، حکیمباشــی، عباس تارزن، دایه و زن راوی. همگی در نیکوترین شــکل خود چون رودی مایم و گاه خروشــان جاری میشــوند و ســرانجام در اپیزود سوم گزمهها را اگر قراولان بیگانه بدانیم با نمایشی ستودنی و چوبهایی در دست.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.