ترس از تمسخر، انگیزه نوجوان متهم به قتل

متهم میگوید قبل از درگیری موضوع را به ناظم مدرسه گزارش داده اما او واکنشی نشان نداده است

Shargh - - حوادث -

شرق: پســر 16ســالهای بــرای اینکه دوســتانش او را مســخره نکنند و به او نگویند ترسو، با همکلاسیاش دعوا کرد و او را به قتل رســاند. به گزارش خبرنگار ما، رســیدگی به این پرونده چهارم خرداد ســال 95 در پی اعلام نزاع منجر به فوت جلوی دبیرستان پسرانه نیکان در شــهریار در دســتور کار پلیس قرار گرفت. شاهدان به مأموران پلیس گفتند: پس از تعطیلشــدن مدرسه دو نوجوان به نامهای مهران و امیر جلوی مدرســه با یکدیگــر درگیر شــدند و به یکدیگر فحــش میدادند؛ ناگهان در میان دعوا مهران از جیبش یک چاقو در آورد و درگیری آنها شــدت گرفــت و ناگهان امیر غرق خون شــد و به زمین افتاد. شاهدان ســعی کردند مهران را بگیرند اما او به ســرعت از محل حادثه دور شد. همان لحظه با آمبولانس تماس گرفتیم و امیر را به بیمارستان انتقال دادیم اما شــدت جراحــت وارده به او زیاد بود؛ برای همین امیر نتوانســت زنده بماند و در بیمارستان جان خود را از دست داد. بهاینترتیب مأموران کار خود را برای پیداکردن مهــران آغاز کردند و پس از چند روز توانستند او را دستگیر کنند. مهران پس از دستگیری به مأموران گفت: تازه به مدرســه... رفته بودم و دوستان زیادی نداشتم. امیر چند بار سر راهم آمد و بیدلیل به من گیر داد؛ با من بحث میکرد و میخواست کاری کند که مثل بقیه بچههای مدرسه از او حساب ببرم اما من جوابش را میدادم و اجازه نمیدادم به من زور بگوید. روز حادثه در مســیر خانه به مدرسه با امین برادر امیر درگیر شــدم اما دعوایمان زیاد جدی نبود. زنگ تفریح امیر به کلاس ما آمد و گفــت: «تو با امین دعوا کردی. زنگ آخر دم در مدرســه میبینمت». برای اینکه دعوا نشــود، با یکی از همکلاسیهایم به ســراغ امیر رفتیم و از او عذرخواهــی کردیم امــا امیر فحش داد و گفت ترســو، میترسی کتک بخوری. به امیر گفتم با دعوا که چیزی حل نمیشود؛ یا کتک میخورم یا باید تو را بزنم و بعــدش دیهات را بدهم. امیر گفت یک کاغذ بیاور که بنویســم اگر تو مرا زدی از تو دیه نگیرم و شروع کرد به فحشدادن. هنوز زنگ آخــر به صدا در نیامده بود که به اتاق ناظم مدرســه رفتم و ماجــرا را برایش تعریف کردم. به ناظم مدرســه گفتم امیر مرا تهدید کرده و به من گفته زنگ آخر جلوی در مدرســه منتظرت هستم. از او خواســتم بعد از تعطیلشــدن مدرسه جلوی در مدرسه بایستد و جلوی این دعوا را بگیرد اما ناظم فقط من را نگاه کرد و ســری تــکان داد و زنگ را به صدا در آورد. کیفم را برداشــتم؛ نمیدانستم چه کار باید بکنم؛ فقط میدانســتم وقتی پایم را از مدرسه بیرون بگذارم، دعوا شــروع میشود. از مدرسه خارج شدم. دیدم امیر با پنج نفر از دوستانش جلوی مدرسه منتظر من است؛ تا من را دیدند شــروع کردند به فحــشدادن. ناگهان امیر به ســمت من حمله کرد و یقهام را گرفت. سعی کردم خودم را از دســت او بیرون بکشم و او را بزنم اما تعداد آنها زیاد بود؛ برای اینکه آنها را بترسانم، چاقویم را از جیبم در آوردم و به طرف امیر گرفتم. امیر ســعی کرد چاقو را از دســت من بگیرد؛ با هم درگیر شــدیم؛ دیگــر نفهمیدم چه اتفاقــی افتاد که چاقو در ســینه امیر فرو رفت و او نقش بر زمین شــد. خیلی ترســیده بودم؛ بچههای مدرســه و مردم به ســمت ما آمدند. نمیدانســتم باید چــه کار کنم؛ چاقــو را در خرابهای نزدیــک مدرســه پرت و از محــل فرار کــردم. تا اینکه مأموران پلیس من را شناسایی و دستگیر کردند.

مهران ادامــه داد: هر روز آرزو میکنم که ای کاش دعــوا نمیکردم. همــهاش به خاطــر اینکه بچههای مدرســه من را مســخره نکنند و به من نگویند ترســو، ماندم و دعوا کردم. از دعوایی که کردم، خیلی پشیمانم؛ نمیخواســتم امیر را بکشم؛ فقط میخواستم کمی او را بترســانم تا دعوا تمام شود. بهاینترتیب با توجه به شــکایت اولیای دم و سایر مدارک موجود، پرونده برای رســیدگی به دادگاه کیفری اســتان تهران ارسال شد و بهزودی مهران پای میز محاکمه حاضر میشود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.