دنکیشوت علیه فربوخیوانیدهیفاستی عایریووئیسسکونوئیل به مناسبت انتشار دوباره ترجمه فارسی «با آخرین نفسهایم»

Shargh - - ادبيات - علی شروقی

جــاش كوهن در مقدمــه كتاب «چگونــه فرويد بخوانيــم» از يک زيگموند فرويد عروســكی سخن میگويد، تقديمیِ يک دوســت، كه بالای سر او در قفسه كتابهايش جاخوش كرده اســت. كوهن اين فرويد عروسكی را نمادی میداند بــرای فرويدی كــه جامعه مصرفی آن را «بیخطر» كــرده و به «نقش و نگاری معمولی در كاغذ ديواری هزار رنگِ فرهنگ» تقليل داده است. كوهن با اشاره به اين فرويد عروســكیِ دكوری مینويسد: «تكريمی دوپهلوتر از اين سراغ داريد كه در آنِ واحــد بالا میبرد و زمين میزند؟ فرويــد اكنون آنقدر بزرگ و درعينحال كوچک شــده است كه بهصورت عروسكی پلاســتيكی برای بازی پسربچهها در كارخانهها توليد انبوه شــود و مارک تجاری بخورد. فرويد به حيات ابدی دســت يافته است اما در سلولهای مردهی پلاستيكی كه قابل تجزيهی زيستشناختی نيست. هرآنچه در افكار و آرای او زنده بود امروز به لطف توليد انبوه از ناافتاده و جانباخته: افشــای وجوه مختلف عقدهی اُديپوس كه زمانی تلخ و ناگوار بود امروز تا حد كليشــهای خندهدار ســقوط كرده...» آنچه كوهــن در اين مقدمه، تيزبينانه تشــريح میكند همان پدری است كه بازار از سوررئاليسم درآورده است و سالها پيش لوئيس بونوئل، اين فرويدیترين كارگردان سوررئاليست سينما، در خاطراتش به تلخی از آن سخن گفته و در كتاب «با آخرين نفسهايم» دربارهاش نوشــته اســت: «اغلب از من ســوال میكنند كه كار سوررئاليسم به كجا كشيد؟ درست نمیدانم چه جوابی بايد بدهم. گاهی با خودم فكر میكنم كه اين جنبش در جنبههای فرعی به پيروزی رســيد، اما در جبهه اصلی شكست خورد. برتون، الوار و آراگون در شمار بهترين نويســندگان فرانسوی قرن بيستم درآمدهاند و در همه كتابخانهها جايگاهی ويژه دارند. امروزه ماكس ارنست، سالوادور دالی و رنه ماگريت از نامدارترين نقاشان هستند و آثارشان در همه موزهها به نمايش گذاشته میشــود. اما موفقيت فرهنگی و پيشــرفت هنری برای بيشتر ما اهميت زيادی نداشت. جنبش سوررئاليسم هدفش اين نبود كه نامش در كتابهای تاريخ هنر و ادبيات جاودانه شود. هدف اصلی اين جنبش، آرزوی بلندپروازانه و البته ناممكن آن، شــكافتن ســقف فلک بود و درانداختن طرحی نو در زندگی. فقط نگاهی به پيرامون كافی است به ما نشان دهد كه ما در اين هدف كه برای ما اصل و اساس بود شكست خوردهايم».

امروزه رد پای بلايی را كه مصرفگرايی بر سر فرويد و سوررئاليسم آورده است در هرآنچه روزگاری رنگی از راديكاليســم داشته و رندانه عرصه نظم مسلط را آشــوبناک میكرده میتوان پيدا كرد؛ تبديلكردن امر اضطرابآور و خطرناک به بازيچهای كه از فرط مصرف رمقش كشــيده شده و به وجودی بیخاصيت بدل شده اســت. از همينروست كه بازگشت به ريشــههای اضطرابزای هر عرصه اكنون اضطرابزدايی شــده، تلاشی میتواند باشد برای احيای وجه راديكال آن و بيداركردن آن جنبههای خطرناكی كه در پشــت غبار تكرار و عادت و مصرف هــرروزه به فنا رفته اســت. بازگشــت به بونوئــل و بازبينی فيلمهــا و گفتهها و نوشــتههای او نيز بازگشت به همان ريشههاســت. بازگشت به چيزی كه آن وجوه اضطرابزا و آشوبآفرين فرويد و سوررئاليسم همچنان با طراوت و نوعی سرخوشــی رندانه و ترديدآفرين، در آن میدرخشــد و منتظر فرصتی اســت تا انرژیاش آزاد و مانند بمبی به سمت جهان ميانمايه و بیخاصيتشده و عميقا بحرانی امروز پرتاب شــود. ترجيح دادم كه نقطه شــروع اين بازگشت را نه متن خاطرات بونوئل كه بخش اول حواشــی آن قرار دهم. حواشــیای كه به چاپ تازه ترجمه فارســی اين كتاب افزوده شــده و شــامل مقالهای از بونوئل در باب ســينما، بريدههايی از مصاحبههای او و مقالهای از اوكتاويو پاز درباره ســينمای لوئيس بونوئل است.

اولين بخش اين ضمائم، مقالهای اســت مانيفســتگونه به نام «سينما به مثابهی افزار شعر». بونوئل در سرآغاز اين مقاله نوشته است كه يکبار گروهی از جوانان عضو «كانون گسترش فرهنگی» نزد او آمدهاند و از او خواستهاند برايشان ســخنرانی كند. بونوئل اما از آنها پوزش خواســته و دعوتشــان را نپذيرفته و چون ايســتادن در جايگاه سخنران برايش دشــوار و اضطرابآور بوده، به جای آن پيشــنهاد داده كه ميزگردی «با شــركت دوســتانی كه در رشــتههای هنری گوناگون فعاليت دارند»، تشكيل شود و او و ديگر حاضران اين ميزگرد در جمعی «خودمانی» دربــاره «برخی از جنبههای بهاصطلاح هنر هفتم» گفتوگو كنند. پيشنهاد ميزگردی خودمانی بهجای سخنرانی رسمی، انتخابی است هوشمندانه از جانب ســينماگری كه هرآنچه را به سازوكارهای تثبيت و عادتشده مرسوم مربوط میشــد، دســت میانداخت، بیربطی اين امور را پيش چشم مینهاد و طرز مرســومِ مواجهه با نهادهای جاافتــاده را بحرانی میكرد. بونوئل در ادامه مینويســد: «ما روی موضوع ســينما بهعنوان يک شــكل بيان هنری يا به بيان دقيقتر سينما بهمثابهی افزار شعر به توافق رسيديم. البته به جوانب گوناگون و ابعاد گســترده اين مفهوم توجه داشتيم». جوانب گوناگونی كه بونوئل در ادامه برمیشــمارد امروزه در قياس با ســينمايی كه از هر طرف در محاصره اسطوره مصرف اســت، آنقدر كه خود ســينمای نامتعارف هم كليشههای خود را پيدا كرده، عجيب و غريب مینمايد. بیشــک كاردارانِ امــروز هنر و هنرمندانی كه به اســتخدام اين كارداران درآمدهاند، يواشــكی به آنچه بونوئل در صحبت از ســينما بهعنوان وجوه اساسی اين شكل هنری برمیشــمارد خواهند خنديد و از قضا درســت همين وجه دنكيشوتی ماجراســت كه اهميت آن را دوچندان میكند. مخصوصا وقتی اين حقيقت را دريابيم كه نه فقط سينمای بهاصطلاح نامتعارف كه سينمای داســتانگو نيز امروزه وجوه راديكال پيشينش و آنچه را ســبک شخصی هر كارگردان به شمار میآمد از دست داده و به مجموعهای از فرمولها تقليل يافته اســت )و جالب اينكه در اين گوشه دنيا داستاننويسان ما دارند از روی دست همين سينمای تختِ فاقد سبک شخصی داستان مینويسند و طبعا سطح كار در اين سوی دنيا بسيار نازلتر میشود و حتی از استانداردهای كليشــهای در مقيــاس جهانی هم فاصله بعيــد پيدا میكنــد(. عجالتا از اين پرانتز دردسرســاز كه خود میتواند باب بحثی جداگانه را باز كند، بيرون بيايم و بازگردم به بونوئل و آن جنبههای اصلی كه برای سينما برشمرده است: «جنبه رهايیبخش، اعتلای واقعيت، ارتباط با دنيای شگرف ناخودآگاه و ناسازگاری با جامعه خفقانآوری كه ما را دربر گرفته اســت ». امروزه هركس اينها را بخواند خندهای خواهد زد و خواهد گفت : «فقط ديوانهای هموطن دنكيشوت میتواند اين حرفها را زده باشد » و خواهد افزود : «البته در اهميت بونوئل در تاريخ سينما ترديدی نيست» و اين همان تكريم دوپهلويی است كه به قول جاش كوهن «بالا میبرد و زمين میزند». زدن مدال تاريخ هنر بر ســينه بونوئل و لاپوشــانی وجه راديكال و آشوبآفرين سينمای او از طريق همين تكريم.

وودی آلــن در «آنیهــال» لطيفــهای تعريف میكند به ايــن مضمون كه يــک نفر مــیرود پيش دكتر و میگويد بــرادرم خيال میكند مرغ اســت، دكتر بــه طرف میگويد خب چرا نمیبريش دارالمجانيــن؛ جواب میدهد، چون به تخممرغهايش احتياج دارم. جامعه ســرمايهداری نيز هرچند جنون بونوئلی را مخل آسايش خود میداند اما به تخممرغهای او احتياج دارد. بونوئل در همان مقاله مانيفستگونه «ســينما به مثابهی افزار شعر» كه به چاپ جديد ترجمه فارســی خاطراتش ضميمه شده، میگويد: «ســينما بدون واسطه به تماشاگر میرسد، به او انسانها و اشيای مشخصی نشان میدهد، در تاريكی و سكوت، بر آرامش روانی او چنگ میاندازد، تخيل او را بهاصطلاح رهايی میبخشد و بدين ترتيب بيش از هر فرم بيانی ديگری تأثيرگذار است. از طرف ديگر با سينما راحتتر از هر رسانه ديگری میتوان مخاطب را فريب داد و او را تحميق كرد. متأسفانه به نظر میرســد امروزه اكثريت غالب توليدات ســينمايی وظيفه ديگری غير از اين برای خود قائل نيســتند. پرده ســينما تابلويی است برای تجلی فقر اخلاقی و بیمايگی معنوی اينگونه فيلمها...»؛ اين حرفها درباره ســينمايی كه تجلی فقر اخلاقی و بیمايگی اســت، انگار نه از زبان فيلمسازی كه سالها از مرگش میگذرد كه از زبان ناظری امروزی گفته شــده كه تيزبينانه سينمای امروز دنيا را رصد میكند و در آن پيشرفتی جز پيشرفتهترشدن ابزار و تكنيک نمیيابد. بونوئل جنبه راديكال و رهايیبخش ســينما را ازدسترفته میبيند، همچنان كه جنبه رهايیبخش سوررئاليسم را، و امروزه برای درک ماهيت راديكال سوررئاليسم چه چيز بهتر از رجوع به سينمای او میتواند جوينده كنجكاوی را كه به فروشندگان مكاتب هنری مشكوک است ياری كند؟ اگر الان كسی بپرسد سوررئاليسم چيست، برای دانســتن كليات میتوان او را به كتابهای تاريخ هنــر ارجاع داد. اطلاعات اين كتابها اما فقط به درد بيســت گرفتــن در كلاس درس تاريخ هنر میخورد. ليكن برای درک جان و جوهر سوررئاليســم، ســينمای بونوئل بهمراتب كارآمدتر از مدخلهای تاريخ هنر اســت.خواندن خاطرات رمانگونــه بونوئل در كتاب «با آخريــن نفسهايم» ما را در درک هرچهبهتر ســينمای او ياری میكند. خاطراتی كــه همچون مجموعه فيلمهای او مجموعهای درهمتنيــده از لذت و اضطراب و رؤيا و شــوخی و خنده و شــرارت و ترديد در امور بديهی پنداشــته و حساسيتی فوقالعاده نســبت به سياست و حوادث جهان است. او از اعماق جهانی رازآلود سخن میگويد بیهيچ ادعايی مبنی بر داشتن پاسخی روشن و قاطع به معماهای اين جهان. برعكس، تأكيد او برخلاف پاسخفروشــانِ حلالمسائلنويس، بر حفظ جوهر معمايی و رازآلود جهان اســت و اين يكی از عواملی اســت كه ســينمای او را از خطــر تاريخ مصرف پيداكــردن در امان نگه میدارد و آن را از ســينمايی كــه همان مؤلفههای فيلمهای او را بهصورت مكانيكی و با حذف وجه رازناک و اضطرابآفرينشان بازتوليد میكند، متمايز میسازد.

بونوئل در همان مقاله مانيفســتوار، مرگ رازآلودگــی را يكی از دلايل اُفتِ ســينما و بیمايگی معنوی و اخلاقی آن میداند و میگويد: «در سينمای امروز از رمز و راز كه جانمايه هر هنری اســت، نشانی نمیبينم. نويسندهها و كارگردانها و تهيهكنندگان سخت مراقب هستند تا پنجره اكران سينما به دنيای رهايیبخش شــعر بسته بماند، تا مبادا آرامش كســی درهم بريزد». او فيلمی را مثال میآورد كــه «بافت نمايشــی آن حرف نــدارد. صحنهگردانی آن بینظير اســت. بازیها فوقالعادهاند. فيلمبرداری بســيار عالی است و ... اما اينهمه مهارت و استعداد، تمام اين فوت و فنها برای روايت داســتان ابلهانهای بــه كار رفته كه بیمايگی معنوی آن نهايت ندارد». امروزه بازخوانی مانيفســت هنری بونوئل حتی بيش از روزگاری كه اين مانيفست نوشته شد ضرورت يافته است. اين بازخوانی شايد بتواند آن جنبه رهايیبخش را نه فقط به سينما كه به تمامی اشكال هنری بازگرداند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.