حکايتِ دولت بیخونِ دل

Shargh - - سياست -

طرح جامع تأســیس دانشگاه هنر از ادغام دانشکدههای بدون اتصال به وزارت علوم که جملگی تعطیل و نیمهتعطیل شده بودند را تهیه کردم و در مجله سروش و در روزنامــه اطلاعــات این طرح ادغــام را، همراه با پیشــنهادهای دیگر به چاپ رســاندم و دولتمردان آن زمان فهمیدند موضوع از چه قرار اســت و چون روحیه سازندگی هم داشتند، کمک کردند دانشگاه هنر تأسیس شد. در آن زمان آقای دکتر شــریعتمداری وزیر علوم بود و آقای دکتر حبیبی و خانم دکتر طاهره صفارزاده هم مســئول چنین برنامههایی بودند. هر سه نفر با ذوق و اشتیاق از طرح من استقبال کردند و آن را در جلسههایی که یادم هست آقای دکتر رضا داوری، شمس آلاحمد، دکتر فرشــاد و شــخصیتهای دیگری که من هیچ کدام را نمیشناختم، مطرح و تصویــب کردند. کمیتهای که نمیدانم چه کســانی بودند، مأمور تکمیل و تجمیع و عملیاتیکردن آن شــدند. و در زمان وزارت آقای دکتر محمد عارفی کار به نتیجه رسید و دانشــگاه هنر تأسیس شد. البته این جریان چندســالی طول کشید. من به آمریکا بازگشته بودم و دیگر خبر نداشتم به همت چه شخصیتهایی این موضوع تحقق یافت. درود بر آنها.

در این میان تکلیف علاقهمندیتان به ترجمه و نمایشنامهنویسی چه شد؟

از آن زمان تا پایان سال 1395 من حدود 50 نمایشنامه را به زبان پارسی ترجمه کردهام. حدود 18 نمایشنامه کوتاه و بلند هم تصنیف نمودهام که پنج متن آن به چاپ رســیده و چندین و چند بار هم اجرا شــده اســت. اگر «موافق تدبیر من شود تقدیــر» این حدود 18 نمایشنامه کوتاه و بلند را، پس از بازنویســی دریک جُنگ و مجموعه انتشار خواهم داد. البته برای انجام این کار به حدود 10 سال وقت مفید و مؤثر نیاز است و من مطمئن نیستم خیلی وقت و عمری را داشته باشم. به هر حال اگر 10 سال عمر مفید در کار بود، این کار هم انجام میشود. اگر هم نشد، من سعی خودم را کردهام، اما در تقدیرم نبوده است، جای گله نیست.

بــا وجود ایــن نمایشنامههایی که نوشــتید، چرا کمتر از شــما به عنوان نمایشنامهنویس یاد میشود؟

همانطــور که گفتم من نزدیک پنــج نمایشنامهام را انتشــار دادهام، انجمن نمایش آنها را چاپ کردهاند: نیلبک و بهمن، پنجرهای بر بادها، کولهبار، کنار شــیر آتشنشــانی، بیخان و نان، چاپ شدهاند و سرودی کنار گودال، خندستان ماتمیان، آدمها و مرزها، خواجگان شاهین - اژدها و افق در استانبول هم جملگی به صحنه رفتهانــد؛ با این همه، هنوز جامعه فرهنگی ایران از من بهعنوان نمایشنامهنویس یاد نمیکند...؟ باید درباره چراهایش بیشتر فکر کنم!

چطور با این همه عشق و علاقهتان به تئاتر، هرگز فکر تجربهکردن کارگردانی یا بازیگری به سرتان نزد؟

مــن همیشــه گفتــهام: «هنــر نمایــش چراغ-آینهای اســت با تبــار دوگانه، 1. نمایشنامه و 2. نمایش. این هنری که نه فقط خلاصه همه هنرها، بلکه خلاصه زندگی اســت.» این درختِ دوتنه یک چراغ-آیینه است. و نمایشنامه تنه ادبی این چراغ-آینه اســت. من درحالیکه بیشتر شــاخههای این هنر را دستکم در سطح دانشــگاهی تجربه کردهام، به ادبیات نمایشــی و نمایشنامهکاری )دراماتورژی( روی آوردهام. چون من نهادی ادبی دارم. ادبیات هنری اســت که هستیمایهاش – ماتریالش- سخن است. و من هم عاشق سخنم و در خانوادهای سخنور هم بالیدهام و بار آمدهام. طبیعی و منطقی است که به نمایشنامه که بخش ادبی هنر نمایش است، عشق بیشتری داشته باشم.

چند هزار دانشــجو طی این سیوچند ســال تربیت کردهاید. رابطهتان با

دانشجویانتان را برای خود چطور تعریف کردهاید؟ من به دانشجویانم همیشه به چشم ولینعمت و کارفرما نگاه کردهام. موضوع پیچیدهتر اســت، من میدانم اگر احترامــی دارم و اگر حقوقی، این احترام و حقوق بهخاطر حضور دانشــجویان به من اعطاء شــده است. گمان میکنم همه استادها باید چنین حس و حالی را داشــته باشــند. احترام به دانشجو به معنای پیروی از آنان و دانشجوســالاری نیست. هرگز. دانشجو برای یادگیری و آموختن سراغ استاد آمده و نه برعکس. مقصودم ایجاد جو صمیمیت و ســهولت پرســش از استاد و در دســترسبودن او و پیروی از حقیقت و منطق اســت. و از همه مهمتر، پرهیز از خودبینی و خودمحوری و گندهدماغی و تفرعن و فخرفروشی است. اگر دانشجویان تواضــع را در همه ابعادش از استادشــان نیاموزند، از چه کســانی بیاموزند؟ رفتار استاد، خواه و ناخواه، توسط شماری از دانشجویانش الگوبرداری میشود. و استادی کــه نخواهد توفان درو کند، نباید باد بکارد. من حدود 33 ســال، هر ســال بهطور متوســط هر سال یکصد دانشجوی جدید داشتهام، یعنی بیش از سههزارو 300 نفر را در درسهــای خود آموزش دادهام. به بیش از 300 نفر، شــگردها و شــیوههای پژوهش یــاد دادهام و آنها پایاننامه خود را زیر نظر من نوشــتهاند و از این رهگذر «پژوهشــگری» آموختهاند. ارتباط و مناسبت شاگرد - استادی با بیش از سه هزار و ســیصد دانشجو و شــاید هم بیشتر. ممکن اســت از جنبه آماری هم که حساب کنیم، شــاید به بــروز رودرروییهــای حادثهانگیز و اصطکاکهــای ناگوار و کنش واکنش ناجور بیانجامد. اما من هنوز از هیچ دانشــجویی، به هیچ عنوان با کمترین بیادبی و بیاحترامی مواجه نشــدهام و همیشــه از آنها، در بالاترین سطح، احترام و دوســتی و محبت دیدهام. البته در بســیاری از مواقع، بعضی از دانشــجویانم با بعضی از نظریات من، به صراحت و گاهی با صدای بلند مخالفت کردهاند. در چنین مواردی که خیلیخیلی هم اتفاق افتاده، به اســتقبال نظریات مخالف آنها رفتهام و بــا دقت به آنها گوش دادهام تا ریشــههای عدم تفاهم و توافــق را پیدا کنم. در دنیای بدون مخالف و رقیب نمیتوان زندگی کرد، مگر آنکه آدم در گورستان زندگی کند. معلم وقتی با مخالفت یا به چالش کشیدهشــدن مواجه میشــود، احساس زندهبودن میکند و اینکه بیشــتر باید مطالعه کنــد. اصلا در هنر و ادبیات حقیقت مسئلهای است که از اصطکاک افکار مختلف روشن میشود. هر انسانی حق دارد نظر دیگران را بپذیرد و نظر خودش را مطرح کند. در دانشــگاه آزادی بیان عقاید به اوج خود میرسد.

مهم این است که استاد و دانشجو هر دو بخواهند به واقعیتها پی ببرند. در مجموع خدا را شــکر میکنم که رابطه و مناسبت من با دانشجویانم، با استثنای بسیاربسیار نادر و ناچیزی، به اصطلاح «راضیه مرضیه » بوده است. هم من از آنها راضی بودهام و هم آنها از من. خدا را شــکر میکنم که در این 33 سال معلمی و در کلاسهایی که با ســههزارو 300 دانشجو داشتهام و با سههزارو 300 صورت و سیرت روبهرو شــدهام، هنوز حتی یک مورد هم بیلطفی و بیاحترامی از یکی از آنهــا هم ندیدهام! هر وقت هم حس کردهام به هر دلیلی، میزان مشــارکت و حضور دانشــجویان در کلاس من یا انجام پژوهشنامه آن، مطلوب نبوده و کاری در جهت بهبــود آن نمیتوانم ان12.1جام دهم، هرگز خودم را به کلاس تحمیل نکردهام. از تدریس در آن کلاس خودداری کردهام که راه برای مدرسان دیگری که بهتر و بیشتر و روانتر از من، به نیازهای آن کلاس پاسخ میدهند، باز شود. هدف این اســت که دانشجویان - البته دانشــجویان واقعی - به دانایی برسند. افتخار میکنم که بیش از سههزارو 300 دانشجو، بخوانید فرزند، داشتهام. شماری از آنها حتی بیشتر از فرزند به من محبت نمودهاند و مینمایند ؛ «برادر بزرگی » یا «پدری» میکنند! خیلی خوب است آدم فرزندهایی داشته باشد که زحمت بزرگشدنشان را پدرانشــان کشیده باشــند و محبتشان نصیب ما شــود! به این میگویند دولت بیخونِ دل.

اصغــر فرهادی کارگــردان و فیلمنامهنویــس مطرح ســینمای ایران در مصاحبهای گفته بود هیچوقت شــما را بهعنوان استادش فراموش نمیکند. از دوران دانشــجویی او و حضورش بر سر کلاسهایتان در دانشکده هنرهاي زیبا چه خاطرهای دارید؟

آقای اصغر فرهادی دانشــجویی زیرک، ریزبین و نکتهسنج بود. چشمهایی نافذ و باهوش و پرسشــگر داشت. بسیار باادب و فروتن بود و هنوز هم هست. البته من دلم میخواســت او این جایگاهی که در سینما به دست آورده در تئاتر کسب کرده و بــه اصطلاح این گل را به ســر تئاتر زده بود. اما او علاقه و اســتعداد فراوانی به سینما داشــت. خیال میکنم «سینماییبودن» هم، نشانهای از آیندهنگری و هوش او بود. او را از حدود ســال 1370 که جوانی از اصفهان بود میشــناختم. «پریســا بختآور» که بعدا همســرش شــد هم دانشــجوی من بود و یادم هست فرهادی نمایشنامه «ماشیننشــینها» را در دوران دانشجویی نوشت و کارگردانی کرد که خانم بختآور هــم در آن نقشآفرینی میکردند. ســالهای 1370 تا 1375 دوره خوبی بود. دانشجویان با استعداد و تلاشگری داشت. نمونهوار خانم نغمه ثمینی هــم گمان میکنم همکلاس آقای اصغر فرهــادی بودند. به هر حال، من به همه دانشجویانم که عشــق به انسانیت و عشق به هنر داشتهاند و تلاش هم کردهاند و با شرافت زیســتهاند افتخار میکنم و امیدوارم روزی شاهد باشم تا اصغر فرهادی همانطور که برای فیلمنامهنویسی جایزههای جهانی گرفته، در نمایشنامهنویسی نیز جایزهای جهانی را نصیب خود کند.

تماشاخانه ایرانشهر، چند سال پیش یکی از سالنهای تئاترش را به نام شما کرد. چطور این اتفاق افتاد؟ آیا با کسب اجازه از شما بود و شما در جریان ساخت و شکلگیری این سالن بودید؟

در زمانی که این نامگذاری صورت گرفت من در فرانسه بودم و دانشجویان سابق که به من علاقه بســیاری داشتند، همفکر و همداستان شــدند که این کار را انجام دهند. وقتی به من خبر دادند، یکه خوردم چون این اولین بار در ایران بود که نام یک مدرس دانشگاهی بر تماشاخانهای گذاشته میشد!

آیا هرگز مدیران ایرانشهر تصمیم نداشتند تندیسی از شما برای نصب در کنار این سالن بسازند؟ چون سالن مقابل که به نام استاد سمندریان است به تندیسی از ایشان مزین شده... .

به من گفتند خیال دارند تندیسی از من درست کنند و کنار در ورودی تماشاخانه بگذارند. حتی قرار شد آقای رامین اعتمادیبزرگ مجسمه بسازند و قالبگیری هم انجام شد اما مدیریت ایرانشهر تغییر پیدا کرد و مجید سرسنگی از آنجا رفت و شاید «کشتبان را سیاســتی دگر آمد!» حتی آقای مهندس مهدی شفیعی از دانشجویان ســابقم قرار گذاشــت که یک تالار مطالعه را مخصــوص کتابهایی که من وقف میکنم، تعیین کنند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.