گف با حتکگاویفرهِاتدناظدرزاودلتهکرمانی،پدر تئاتر بیخدانوشگاِهنی ای درانل

Shargh - - تئاتر -

پروفسور فرهاد ناظرزادهکرمانی، عزت و اعتبار امروزش را وامدارِ عشقی است که در ســالهای بسیار عمرش صرف هنرهای نمایشــی ایران کرده، عشقی که منجر به پژوهش و کوشــش مدام در حــدود نیمقرن از عمر هفتاد ســالهاش شده اســت. تألیفها و ترجمههای متعدد او در سالهایی که هیچ منبعی برای دانشــجویان تئاتر وجود نداشــت تا فقط با چند کلیک بتوان درباره تاریخچه تئاتر در ممالک غرب و شرق مطلع شد چه برســد به این که ژرفتر درباره آنها دانست، بسیار راهگشا بود و همچنین کوشش برای تأسیس دانشکدههای تئاتر توانســت تئاتر آکادمیک را در ایران نهادینه کند. او میگوید علاقهاش به تئاتر ریشه در شــیفتگیاش به ادبیات دارد و از این روســت که نمایشنامهنویسی در همه دورانها عشــق اول و آخر او بوده. اویی که در خانوادهای رشــد کرده که تحصیلات دانشــگاهی برای پدر و مادر و فرزندان اولویت به شمار میرفته را به ســختی به مصاحبه مجاب کردیم و نهایتا با پژوهشگري که سالهاست تن به صحبت با مطبوعات نداده، به گفتوگو نشســتیم تا بدانیم چه مسیری طی شــد تا فرهاد ناظرزادهکرمانی، پدر تئاتر دانشگاهی ایران نام گرفت و توانست شــاگردان بسیاری را که امروز بسیاریشان خود استاد تئاتر هستند، تربیت کند. در ادامه خلاصهای از گستره بیمرز فعالیتهای او را مرور خواهیم کرد؛ آنچه او خودش آن را دولتِ بیخونِ دل دانســته است. روایتی که در آن میتوان ردپای کوششــی یکســره را دنبال کرد و به حرمت این تلاشِ مُدام، به حرمت تئاتر و نهایتا به حرمت استاد فرهاد ناظرزادهکرمانی تمامقد ایستاد؛ و چه روزي براي پاسداشت این استادِ مسلم تئاتر، کسي که همه عمرش دغدغه تدریس و آموزش داشته است، بهتر از روزي که به نام والاي معلم آراسته است؟

میل و علاقه به تئاتر و هنر نمایش از چه زمان در شما شکل گرفت؟

من از دوران دبســتان، حدود هشتسالگی حس کردم خیلی به هنر نمایش علاقه دارم. حتی پیش از آن هم کارهای نمایشی بچهگانه، تقلیدکردن، مضمون کوککردن، داستانســاختن، تعریف فیلمهایی که دیده بودم یا نقلِ خاطرهها، با رویدادها، با آب و تاب، بهطوری که برای اطرافیان جاذبه داشــت و سرگرمکننده بــود؛ همه این کارهای نمایشگــون را انجام مــیدادم و اطرافیانم را به خنده میانداختم، سرگرم میکردم. هنوز 10 سال نداشتم که همراه پدرم به «جامعه باربد »ی رفتم که هنرمندی بهنام «اسماعیل مهرتاش » آن را اداره میکرد. تئاتر یا دقیقتر تماشاخانه او، در خیابان لالهزار جنوبی بود. مهرتاش که با پدرم دوست بود، نوع خاصی از تئاتر ادبی - موسیقایی ایرانی را به وجود آورده که مخصوص خودش بود. اما در همان ســالن نمایشهای کمدی مردمپســند، بومی-سنتی هم اجرا میشــد که من از تماشــای آن خیلی میخندیدم. یادم هست در یکی از آن کمدیهــا که طنزی دربــاره دکترها و خدمات بیمارســتانی در ایران بود، آنقدر خندیدم که دلدرد گرفتم. پدرم گفت اگر بیشــتر بخندی تو را پیش یکی از همان دکترها میبرم. شــاید نویسنده آن از نمایشنامه «سردرگمی پزشکان» نوشــته «جرج برناردشــاو» اقتباس کرده بود؛ نمیدانم. فکر نمیکنم. شباهت داشــت، اما خیلی خندهدارتر از سردرگمی دکترها بود که شاید 20 سال بعد آن را دیدم. در آن زمان آقایان مجید محســنی، اصغر تفکری و گمان میکنم آقای عزتالله انتظامی، مطمئن نیستم، در آن تئاتر، پیشپردهخوانی میکردند و بسیار هم محبوب بودند و پیشپردهخوانیها، شــبیه «تک - طربسازی» =( استند آپ کمــدی = ‪Stand Up Comedy‬ ) فرنگیها و ینگهدنیاییها بود. یک «طربســاز» )= کمدیــن = Comedian) بــا گفتار و رفتار خود تماشــاگران را میخنداند. در جامعه باربد، معمولا به ابتکار آقای مهرتاش «تابلو» مثلا «تابلوی حافظ» اجرا میشــد. نمایشهایی خنیاگرانه و ادبی، همراه با موسیقی، آواز و رقص. یکی از آن تابلوهای نمایشی، همانطور که گفتم درباره زندگی حافظ شیرازی و ارتباط فرشتگان با او بود. ساقی و محتسب هم در آن نمایش حضور داشتند. شاید این بیت را تجســم کرده بودند: «دوش دیدم که ملائــک در میخانه زدند - گِلِ آدم بهسرشــتند و به پیمانه زدند! ...» و تابلوســازی از غزلهای دیگر. شاید یکی از شــخصیت نمایشی، شاید «محمد گلاندام شیرازی»، دوست حافظ بود که گویا دیــوان غزلیات حافظ را، از حافظ که قصد نابودی آن را داشــت، به خواهش و حتــی زور از او گرفته بود . «محمد گلاندامشــیرازی »، بهاینترتیب حافظِ حافظ شده بود. مطمئن نیستم، گفتم شاید! از آن زمان، در نهایت تعجب پدر و مادرم، من از علاقهمندانِ تئاتر شــده بودم! و هر وقت پدرم میخواست به تئاتر برود و به مادرم پیشــنهاد میکرد که همراه او برود، من پیش مادرم خواهش میکردم مرا هم همراه ببرند. مادرم هم، وساطت میکرد و حتی جای خودش، مرا همراه پدرم روانه میکرد. برخلاف همسنوسالهایم به تماشای «تئاترهای مرسوم آن زمان»، بیشتر از رفتن به سینما و تماشای فیلم، علاقه داشتم. همسنوسالهایم به ســینمای وسترن و ســینمای جنگی علاقه داشــتند. من به نمایش زنده که آدمهای زنده آن را میآفریدند، بیشــتر جذب میشــدم. اصــلا این موضوع که چند نفر دور هم جمع شدهاند تا داستانی را بهصورت نمایش زنده نشان دهند، برایم جاذبه داشت. جاذبهای سحرانگیز. خیال میکردم آن آدمها دارند کارهای جادوگران را میکنند.

یادتان هست اولین نمایشنامهتان را کی نوشتید؟

حدود 12 ســال یا بیشتر داشــتم که در کتاب درســی دوره دبستان داستان «اللهوردیخان» ســردار شــاهعباس صفوی را بارها خواندم. او ســرداری بود که پرتغالیها را که برای استعمار جنوب ایران تا حوالی بندر بوشهر را تسخیر کرده بودند، بهسختی شکست داده بود و شاید به این موضوع که ایران هم مثل هند تجربه استعمارشــدگی داشته باشــد، پایان داده بود. اما در کتاب تاریخ دبستان چیزی درباره پایان زندگی اللهوردیخان نوشته نشده بود.

من در کتابخانه پدرم به تصادف به کتابی از آقای نصرالله فلســفی برخوردم که درباره زندگی شاهعباس صفوی بود. با همه جزئیات. ماجرای اللهوردیخان را خواندم که به سبب ابراز جرئت، مورد حسد شاه قرار گرفته بود. شاید شاهعباس از او ترسیده بود و دستور قتلش را داده بود. اولین نمایشنامه من درباره تناقض زندگــی او شــکل گرفت. چون به جای تقدیــر از او، او را کشــته بودند! باری، به وساطت و پادرمیانی معلم انشاء و ناظم دبستان جهان تربیت و البته اجازه رئیس آن آقای ابراهیم بنیاحمد، نمایش را در آمفیتئاتر )سالن سخنرانی( دبستان اجرا کردم. همکلاسیها خیلی خوششان آمد، اما معلمها نهچندان! با وجود این همه تشویقم میکردند. بعدها در تاریخ خواندم بلای قدرناشناسی و مجازات قتل به اتهام برخورداری از جربزه و عرضه نصیب سورنای دوره اشکانیان، ابومسلم دوره منصور دوانقی، شهبراز و شاهین دوره خسرو پرویز ساسانی هم شده بود! بگذریم. همه آن بزرگ-ســرداران پاداششــان مرگ بــود. اولین تجربــه تئاتریام خیلی دلگرمکننده بود. در دوره دبیرســتان که در مدرســه دارالفنون درس میخواندم و انصافا دبیرستان آبرومندی بود، دوباره آن تجربه را تکرار کردم. نمایشنامهای با اقتباس از موشها و آدمها نوشــتم که گویا جالب بود. وقتی ســر کلاس آن را خواندم، دبیر انشــاء طعنه زد، فکر کرد دارم نوشتههای پدرم را به نام خودم، جا میزنــم. و این کار بههرحال از نظر او نوعی دزدی بــود. این ماجرا را برای پدرم تعریف کردم و از او خواستم به دبیرستان بیاید و با آن دبیر صحبت کند و حقیقت را بگوید. پدرم هم شوخی یا جدی، برآشفت که چرا آن دبیر چنین سوءتشخیصی داده و نوشــتههای یک اســتاد ادبیات که او بود، با نوشته یک دانشآموز هفده، هجدهساله که من بودم، عوضی گرفته است! در این میان مادرم بود که به میان آمد و تســلایم داد. به یادم آورد که نوشــته من به اندازهای خوب و به اصطلاح پروپیمان و پخته بوده که با نوشــتههای پدرم، یک استاد ادبیات دانشگاه، اشتباه گرفته شده. این دومین باری بود که احساس موفقیت میکردم. در جایی خوانده بودم که شــغل صادق هدایت فقط نویسندگی بوده. او پس از مدت کوتاهی که در بانــک ملی به عنوان مترجم زبان فرانســه در بخش روابط خارجی بانک کار میکرد، اســتعفاء داده اســت. من هم تصمیم گرفتم دنبالهروی او شــوم. فقط بنویســم و زبان انگلیســی و عربــی را آنقدر خوب یاد بگیرم کــه از آن دو زبان، به پارســی ترجمه کنم. خوب، با پرسوجو و مشــورت با این و آن تصمیم گرفتم پس از اخذ دیپلم دبیرستان به بیروت بروم و در دانشگاه آمریکایی بیروت ادبیات انگلیســی و ادبیات عربی بیامــوزم. و پس از دریافت درجه لیســانس، به ایران بازگردم و نویســنده و مترجم شــوم. البته نویســنده نمایشنامه. فکرم این بود که آنقدر در نمایشنامههای مشهور جهان مطالعه و تحقیق کنم که از فوت و

فنهای آن زبان به اصطلاح، «شــگردها و شیوههای نمایشکارانه» =( Drama- ‪turgical Devices And Techniques‬ ) آن، ســر در آورم. یادآوری کنم، اصطلاح «شگردها و شیوههای دراماتورژیک» =( نمایشنامهکارانه( را من بعدها وقتی در آمریکا دانشجوی ادبیات نمایشــی بودم، یاد گرفتم. و برای آن، برابر نهاد پارسی برســاختم. خلاصه کلام آنکه فکرم این بود پس از آموختن دو زبان، انگلیسی و عربی، نمایشنامههای بزرگ و عالی دنیا را، از روی زبان انگلیســی یا زبان عربی، به زبان پارسی، برگردانم. و همزمان خودم هم نمایشنامه بنویسم. دیگر به این موضوع فکر نکرده بودم که در ایران با نوشــتن نمایشنامه و ترجمه آن، زندگی تأمین نمیشود! درحالیکه اولین دغدغه هر کسی امرار معاش است!

و برای این امرار معاش چارهجویی کردید؟

بله. زود به فکر افتادم تحصیلاتم را تا حدی که بتوانم اســتاد دانشگاه شوم، ادامــه دهم و وقتی زندگیام از راه معلمی تأمین شــد، همزمــان دو کار دیگر، تصنیف و ترجمه نمایشنامه را ادامه دهم، اما نمیدانستم که روزگاری اقتضاء میکند که به جای نمایشنامه، برای دانشجویان کتاب درسی بنویسم و در رشته هنر نمایش و گرایشهای آن، دورههای کاردانی، کارشناسی، کارشناسی ارشد و... تأسیس کنم و راه بیندازم و مدیریت کنم. طرح دانشکده و دانشگاه هنری بریزم و در عملیاتیشــدن آن طرحها، بکوشم. همه این کارها چنان وقتگیر است که نمایشنامهنویسی به حاشیه کشیده میشود.

اما چه شــد که از ابتــدا، تئاتــر نخواندید؟ چه مســیری در تحصیلات دانشگاهی طی کردید؟

در سالهای پایان دبیرستان، پدرم توصیه میکرد تئاتر تفننم باشد، نه شغلم. بههرحال، پس از آنکه در نیمه دهه 1340 - سالش را درست به خاطر نمیآورم - از دبیرســتان دارالفنون «دیپلم ادبی» گرفتم، در کنکور سراســری برای قبولی در دانشــکده ادبیات و علوم انســانی و اجتماعی دانشگاه تهران، شرکت کردم. و در رشــته ادبیات و جامعهشناســی )علوم اجتماعی و انسانی( پذیرفته شدم. این پذیرفتهشدن در آن کنکور بســیار رقابتی و سخت، به دلیل این موضوع بود که من ســه معلم خصوصی عالیمقام داشتم که یکیشان همکار پدرم بود و آقای دکتر هادی عالمزاده استاد زبان فارسیام، دانشجویش بود، پدر دکتر حسین الهیقمشهای استاد انگلیسیام، آیتالله قمشهای هم همکار پدر بود. آیتالله مطهری، همکار پدرم، چند جلسه، از سر لطفی که به پدرم داشت، به من عربی یاد داد. خداوند عمر دکتر هادی عالمزاده و دکتر الهیقمشــهای را به کوههای بیابان پیوند بزند! در دانشــکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، «ادبیات فارســی و علوم اجتماعی» خواندم و ســال بعد در کنکور دانشــکده هنرهای دراماتیــک تهران که آقای دکتر «مهدی فروغ» رئیس آن بود، در رشــته ادبیات نمایشــی تحصیل کردم. وقتی دروس تخصصی آن دانشــکدهای که عشــق و امیدم بود - دانشکده هنرهای دراماتیک - را تمام کردم، دیگر ادامه ندادم. چون درسهای عمومیاش را در دانشگاه تهران میخواندم. و اصلا تخصصم بود. در هر دو دانشکده نزد استادانی چون دکتر خلیل خطیب رهبر، علامه «عبدالحسین زرینکوب»، دکتر باســتانیپاریزی، ... دکتر مهدی فروغ، شاگردی کردم. دو سال، هفتهای 36 ساعت سر کلاس حاضر میشدم. علاوه بر آن، کلاس زبان انگلیسی و عربی هم میرفتم. نوجوانی من به این ترتیب گذشــت. در کلاسهای درس و گوشدادن به استادان دانا و باشخصیت.

پس چه زمان برای ادامه تحصیل به خارج از ایران رفتید؟

پس از دریافت درجه کارشناســی، اول به خدمت وظیفه رفتم، ســتوان دوم ژاندارمری شــدم! تجربه بســیار جالبی بود. به همه دانشــجویان تئاتر توصیه میکنم، از دوران خدمت وظیفه برای کسب تجربه در شناخت خود و انسانهای دیگر، اســتفاده کنند. به نظر من برای دو رشــته تحصیلی، هر رویدادی، درسی و تجربهای اســت. یکی تئاتر و دومی حقوق. پــس از ترخیص از خدمت نظام به فرانســه رفتــم. در مرکز مطالعات عالی «اُتز اتود» دانشــجوی تئاتر شــدم. میخواستم در زمینه هنر دوران قاجار پایاننامه بنویسم. اما پس از یک سال، از تحصیل در فرانسه منصرف شدم، به آمریکا رفتم. برادر بزرگم آنجا دانشجو بود و من تصمیم گرفتم به او بپیوندم. در آنجا ابتدا، در دانشگاه سانتاکلارا - کالیفرنیا - در رشــته تاریخ ثبتنام کردم. پــس از مدتی، به فکر افتادم اقتصاد و مدیریت بخوانم. این با خواســت خانوادهام نیز همخوانی داشــت. دو سال طول کشید تا دوره فوقلیســانس اقتصاد و مدیریت )ام.بی.ای( را گذراندم و فوقلیسانس گرفتم. اما با چه خون و دلی. به قول «این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید»! وقتی دانشآموخته «ام.بی.ای » شدم، غصهام گرفت چون با آنچه آموخته بودم و رشــته تحصیلیام بود، به کلی بیگانه بودم. خوب، آن دو ســال را به حساب عمر تلفشده گذاشتم. به هنر نمایش بازگشتم، چون فوقلیسانسم با آن رشته نامرتبط بود، مجبور شدم یک سال و نیم درسهای پیشنیاز هنرهای ارتباطینمایشی را بگذرانم. اما دوباره سرحال آمدم و برایم مهم نبود که دو سال عمرم بدون هدف گذشــت، چون گمشدهام را پیدا کرده بودم. باری، از یکی از دانشگاه اوهایــو، پس از چهار پنج ســال تمام وقت، درجه دکتــری «‪ph. D‬ » گرفتم؛ در پردیس «هنرهای کلامی» ‪Speech Arts(‬ ،)= دانشــکده رادیو، تلویزیون، سینما، تئاتر ‪Faculty of R.T.C.T(‬ )= با تخصص نمایشنامهنویسی یا ادبیات نمایشی.

چطور پایتان به دانشــگاههای ایران باز شد و رشــتههای تئاتر را بنیان گذاشتید؟

از ســال 1362 بود که به این فکر رســیدم که در ایران اول باید تئاتری وجود داشــته باشــد که در وهله دوم، من نمایشنامهنویس آن تئاتر بشوم. اینجا بر ســر دوراهی بودم؛ در ایران بمانم یا به آمریکا برگردم؟ دســت آخر هم تصمیم گرفتــم تا آنجا که مقدور و مطلوب اســت، در دانشــگاهیکردن تئاتر در ایران بکوشــم. فکر کردم «نهادینه» Institutionalized() کــردن تئاتر در ایران، فقط از رهگذر دانشــگاهیکردن آن مقدور و مطلوب است، چرا که دانشگاه زیربنای فرهنگ جامعه اســت و دانشگاهیشــدن تئاتر، علاوه بر ژرف و گستردهشــدن، فرهیختهشــدن آن نیز هست. عزمم را جزم کردم و «شرایط امکان» هم مساعد بود. من شــماری دورههای آموزشی تأســیس و راهاندازی و مدیریت کردهام، به تأســیس دانشکده و دانشگاه هنر، روی آوردهام. حدود 60 مقاله تحقیقی انتشار دادهام و 20 کتــاب درســی هم تألیف نمــودهام. یادآوری کنــم، یکبار هم که ســال 1357 بود به ایران آمدیم، در بخش فوقلیسانس دانشکده صدا و سیما مدرس شدم. و بعد به دانشگاه فارابی منتقل شدم. در دوران دولت موقت آقای مهندس بازرگان رئیس موقت دانشگاه فارابی شدم، وقتی 36ساله بودم. واقعا برای این شــغل ســن کمی بود. پیآمد انقلاب فرهنگی تعطیلی دانشگاه بود، یک روز که ســر کار رفتم، در ورودی دانشــگاه قفل بود. سرایدار گفت دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل اســت. من هم استاد قراردادی بودم و در وزارت علوم و آموزش عالی سال 1360، قرارداد استادان قراردادی را تمدید نمیکردند. من که تا دیروز رئیس دانشگاه بودم، یکباره از کار بیکار و خانهنشین شدم. اما در همان زمان متوجه نکته و امکانی شــدم. متوجه شــدم دوسالی که اقتصاد و مدیریت خوانــده بودم، حالا بــه کارم میآیند. از طرف دیگر، فهمیده بــودم که در ایران آن زمانی شــماری دانشــکده، هنرکده و ... وجود داشتند که به هیچ دانشگاهی متصل نبودند. مثلا دانشــکده هنرهای تزیینی، دانشکده هنرهای دراماتیک. به کمک دانســتههایم در اقتصاد و مدیریت چارت دانشگاهی طرح کردم: دانشگاه هنر که ادغامی از همین دانشکدهها بود که رو به انحلال بودند و وزارتخانههای گوناگون. میخواســتند سختافزارهای آن دانشــکدههای هنر بیصاحب را به محل خود انتقال دهند.

اصغر فرهادی دانشجویی زیرک، ریزبین و نکتهسنج بود. چشمهایی نافذ و باهوش و پرسشگر داشت. بسیار باادب و فروتن بود و هنوز هم هست. البته من دلم میخواست او این جایگاهی که در سینما به دست آورده در تئاتر کسب کرده و به اصطلاح این گل را به سر تئاتر زده بود

عسل عباسیان

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.