افتخار جهانیان است

Shargh - - تئاتر - فرهادمهندسپور

ایــن یادداشــت در بزرگداشــت مردیســت که زیســتن در روزگار او، افتخار همه ما ایرانیان اســت حتا اگر همه ما او را به یکسان درنیافته باشیم. یکــی از ویژگیهای بارز انســانهایی که فخر آدمیتاند شــاید این باشد که چند ساحته و چند وجهیاند. ازاینرو میخواهم بــر این پافشــاری کنم که ما، هــمروزگاران این تنِ درســتکار، از ســر راســتی و ناب بودنش، با چندین و چند فرهــاد ناظرزادهکرمانی روبهرو بودهایم. در روزگار خشکی و خشونت سربرآورده از درون نهادهایی که مدعی خیر و نیکیاند، این تنِ نســتوه، حلقه گرایش به خوبی و درستی و نیکبینی و راستاندیشی و جستوجوی دانش و پیگیری تازگی و نوآوری بوده است.

در دهــه شــصت، زمانــی مــن و همدورههایــم هنــوز دانشــجوی کارشناسی در دانشــکده هنرهای زیبا بودیــم و روزگار نه به ســختی امروز، بلکه دشوارتر، از خود میراندمان و با نگاه بدبینی و تحقیر در ما میشکوهید، دکتــر فرهــاد ناظرزادهکرمانــی به ما میآموخت کــه چگونه بــه دیگران احترام بگذاریم و چگونه بیاموزیم که عزت ما در بزرگی دیگران نهفته است و بهاین شــیوه به ما میاموخت تا بد نباشــیم، حتا با بدخواهان روزگارمان. بعدها که دست مرا گرفت تا کارگردان باشم و بعدتر معلمی که از دستیاری او این شوق را میاموختم، مرا آموخت که: هی، فرهاد یادت باشد دانشجوها ولینعمت ما هســتند. شــگفتا، زنگ صدایــش همچنــان در مــن نواخته میشود.

دانــش را میتــوان آموخــت، تئوریها را میتــوان آموخت، الهیأت و فلســفهها را میتــوان فراگرفــت، فورمولهــا و تعاریف و تاریخچهها را میتوان آموخت، میتــوان به انبانی از اطلاعات تبدیل شــد، شرافت را اما باید زیســت. نــه از نگــرهای اخلاقی، که از منظر حرفهــای تئاتر میگویم که تئاتر، شــرافت ماســت؛ شــرافتی که بایدش زیســت. این را دانشکدهها یا کتابها یــاد نمیدهند. خاســتگاه این فضیلــت اجتماعی کــه تئاترش مینامیم به روشنی از درون زیست ما سر بر میآورد. فرهاد ناظرزادهکرمانی به ما میآموخت کــه چگونه هم در کنار دیگران باشیم و هم از آنان متمایز شــویم. زیرا تئاتر ما را بر آن میدارد تا از تن خودمان، از حصار ســاخته شده زبان و تربیت و فرهنگ بیرون بیاییم تا زبان و تربیت و فرهنگ به دام انحطاط نیفتند و آنچنان تأیید نشــوند که دیگر مورد پرسش قرار نگیرند و نقد نشوند و ارزیابی نگردند. و از همینگذار بود که فرهاد ناظرزادهکرمانی میآموختمان کــه ما، خــود نیــز بخشــی از همین جمعیت زبــان و تربیــت و فرهنگیم که بایــد از در مخالفت باخود درآییم، اُپوزیســیون خودمان باشیم و با یورش به داشــتههایمان، با نقــد کردارهای خودمــان، خودمــان را در تئاتر تازه و زنده کنیم. یادمان میداد که خودمان، نخستین منتقد خودمان باشیم، هم در زندگی و هــم در تئاتر و به این ترتیب، تئاتر را به زندگی میپیوســت و هشیار میشــدیم که چگونه چیزها و چیزها و چیزهــا، از دانش و کــردار و کتاب و تأمل و احســاس گرفته تا هرچه که ما را درمینوردد، در ما باید به التفات به خودِ در حالِ تغییرمان بدل شود. ما در هوای فرهاد ناظرزادهکرمانی داشتیم میاموختیــم کــه چه هســتیم و چه میتوانیم بکنیم و چرا باید با خودمان روراست باشیم تا بتوانیم با دیگران در تئاتر، زندگی کنیم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.