سيمينوف 5

Shargh - - ادبيات - احمد غلامی

- ديدی آخر مُردی؟ - من كه هنوز نمردم، دارم نفس میكشــم. نگاه كن قلبم دارد بالا پايين میرود. - نخير مُردی. - نمردم! - چرا مُردی خودت نمیفهمی، اگر میتوانی بلند شو راه برو! ياقوت خواســت خودش را از جا بكند. زور زد اما انگار به زمين پرچ شده بود. - ديدی مُردی. - نخير نمردم! دوباره زور زد. اينبار دســتهايش را روی زمين فشــار داد تا از جا كنده شود، اما نمیتوانست. مثل يک صخره توی دره افتاده بود. فرياد زد: «من نمیخواهم بميرم!» اينبار بيشــتر زور زد تا از زمين جدا شود. كمی تكان خورد و دوباره افتاد. - ديدی گفتم مردی.

ياقوت انگار كه تســليم شده باشد خودش را رها كرد روی زمين و به سقف سنگر چشم دوخت. يكی از تراورسها سياه و روغنی بود و معلوم بود كه مدتها زير ريل قطار بوده اســت. ياقوت بــه ريلهای قطار فكر كــرد. به تراورسهايی كه زير ريلها هســتند و با پيچهــای بزرگ به آنها پرچ میشوند. از مرخصی كه برمیگشت، كنار پنجره قطار میايستاد. زل میزد به دشت، به خانهها، به باغها، به همه چيزهايی كه جلوِ نگاهش قرار میگرفت و تاب برمیداشــت و دور میشد. صدای چرخهای قطار روی ريل را دوســت داشــت. صدای تتقتتق ممتدی كه لحظه كوتاهی قطع میشد و باز دوباره ادامه پيدا میكرد. - ياقوت چرا اينقدر جلوِ پنجرهای، بيا بتمرگ!

صدای مادر را از توی كوپه میشنيد، اما جوابش را نمیداد. درختها گرد میشــدند و در انتهای دشــت پرواز میكردند. خانهها میچرخيدند و میچرخيدند و دور میشــدند. آدمهای پياده، ســوار قاطر يا دوچرخه سرعتشان كم میشد، چرخ میزدند و پشت قطار گم میشدند. - ياقوت تو مُردی. حالا بلندشو برو، ديگر كارت تو جبهه تمام است.

ياقوت زور زد. فكر میكرد نمیتواند بلند شــود، اما اينبار سبک مثل پر كاه از زمين جدا شد. از سبكی خودش تعجب كرد. انگار يک جای كار اشكال داشت. اينهمه سبكی با آن پرچشدن روی زمين جور درنمیآمد. برگشت به جايی كه خوابيده بود نگاه كرد. ياقوت همانجا روی زمين بود. رفت بالای سرش ايستاد. در چشــمهايش نگاه كرد. «ياقوت تو مُردی!» بعد تمام تنش لرزيد. پس اينكه بالای ســر ياقوت ايستاده كيست؟ حالا بدون اينكه سرش به سقف كوتاه سنگر بگيرد راحت میتوانست راه برود. ســنگر به همان كوچكی قبل بود. اما انــگار معيار اندازهگيری معنايش را از دســت داده بود. ياقوت میتوانست توی سنگر راه برود بدون اينكه سرش به سقف بگيرد. چرا؟ جوابی برايش نداشت و مهمتر از همه اينكه دنبال جواب هم نمیگشــت. انگار از اول هم همينطور بوده. «ياقوت تو مردی!» ياقوت ديگر زور نمیزد از جا بلند شــود. چون آدم فقط يکبار از خواب بيدار میشود و او حالا از خواب بيدار و از زمين كنده شده بود و با اينكه پاهايش روی زمين بود، احســاس میكرد دارد پرواز میكند. دوری توی سنگر زد. ســيمينوف را از گوشه سنگر برداشت، گلنگدن را كشيد و آن را مســلح كرد. آمد بالای سر ياقوت كه مثل تختهسنگی تهِ دره افتاده بود، ايســتاد و اسلحه را گذاشت روی پيشــانیاش و شليک كرد: دنگ... ياقوت نعرهزنان از خواب پريد. اولين كاری كه كرد، دست روی پيشانیاش كشــيد. ســوراخی روی آن نبود. تمام بدنش خيس عرق شده بود. بلند شــد، ليوانی آب خورد. آب بوی كلمن را میداد. يخها وا رفته و آب گرم شــده بود. سيمينوف گوشه سنگر بود. ياقوت آن را برداشت. ترسيد آن را مسلح كند. از اول هم میدانست اين تفنگ شوم است. تفنگی كه مهيار را كشــت و فاروق را بيچاره كرد و درخشانی را... راستی درخشانی كدام گوری رفته است. چرا توی ســنگر نيست. ياقوت كجاست. برگشت نگاه كرد. ياقوت روی زمين افتاده بود، با سوراخی در پيشانی. صدای ريلهای قطــار میآمد. درختها چــرخ میزدند و به آســمان میرفتند. ياقوت داشت دنبال قطار میدويد. نه، قطار داشت بهسمت او میآمد و ياقوت میدويد تا زير ريلهای قطار لِه نشود. نه، ياقوت هنوز كنار پنجره ايستاده بود و داشــت دشت را نگاه میكرد. «ياقوت، مادر! بيا بشين تو كوپه جلو راه مردم را نگير.»

ياقوت برگشت توی كوپه را نگاه كرد. همه همانطور كه روی صندلی نشسته بودند، جزغاله شده بودند. ياقوت از پنجره بيرون پريد. توی كانال میدويد. اين درخشــانی كدام گوری رفته اســت. به انتهای كانال رسيد. درخشانی آنجا بود. داشــت با دوربين سنگرهای دشمن را نگاه میكرد. تا او را ديد گفت: «كدام گوری بودی؟ يک ســاعت اســت دارم نگاهشان میكنم. يالا بيا اول آنكه لب ســنگر نشسته و كاغذ دستش است را بزن! خيلی عوضی است. تمام بچههای ما را تارومار كرده.» ياقوت از دوربين سيمينوف نگاه كرد. كسی آنجا نبود. خواست بگويد آنجا كه كسی نيست، نگفت. شــليک كرد. درخشانی دوربين را گذاشت روی چشمش و گفت: «حــرف نداری ياقوت! كلهاش را داغون كــردی.» آنقدر جدی گفت كه ياقوت شــک كرد. دوباره از توی دوربين ســنگر دشــمن را نگاه كرد. كنار پنجره ايستاده بود و سنگرهای دشمن چرخ میزدند و از جلو پنجره قطار كمانه میشــدند و به آسمان میرفتند. برگشت و به درخشانی نگاه كرد. درخشــانی بالای ســرش بود. صدايش میزد: «ياقوت! ياقوت! تو نبايد بميری...» - ياقوت تو ديگر مُردی!

ياقوت، مچاله گوشــه كانال افتاده بود. ياقوت گوشه كانال نبود كه. او توی سنگر بود. برگشت به سنگر. چشمهايش باز بود و داشت به تراورس سياه و روغنی نگاه میكرد. دلش میخواست از جا بلند شود و برود كنار پنجره و بيرون را نگاه كند. سنگرها داشتند بهسرعت روی ريل میرفتند: تتق تتق...

درخشــانی توی كوچه نُه بود. حوصلهاش را نداشت. دوست داشت برود كنار پنجره و تا قطار به مقصد نرسيده همهجا را يک دل سير تماشا كند. زور زد از جا بلند شود، اما انگار به زمين پرچ شده بود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.