روزنامهنگاری که کشاورز شد یا ...

Shargh - - هنر - لیلی فرهادپور

۳0 کیلومتر از جاده ســاوه را طی کــرده بودیم. از شــهر پرنــد گذشــتیم و نتوانســتیم یــادی از این شهرکسازیهای نابخردانه در حومه تهران نکنیم و بحث بر سر اینکه چطور بهجای گسترش روستاها در اطراف تهران، فقط با آپارتمانسازیهای لانهمرغی )بــه قول مرحــوم گلآقا) «ســوفاف» بــرای مردم درســت کردند که صدایشــان بخوابــد. هفته پیش بــود. من بودم و ســیروس علینژاد عزیز که اســتاد همــه ما در روزنامهنگاری اســت و نیکو علیاکبری که مستندســاز اســت و در پی ســاختن مستندهای چهره از روزنامهنگاران. بنا بر آدرســی که در دست داشتیم، پیچیدیم به جاده خاکی و مابین علفزارهای پــر از گلهای زرد و ســفید اردیبهشــتماه، راندیم و به لالههای ســرخی که هرازگاهــی میان آنهمه ســفیدی و زردی رخ مینمودند تحسین فرستادیم. بــه مزرعهها رســیدیم. مزرعهها و باغهای پســته. درختچههای پســته را شناختیم چون شبیه هیچیک از درختچههایــی کــه دیــده بودیم، نبودنــد. بچه تهران و شــمال درخت پســته نمیشناسد! کرتها تشــنه نبودند. هنوز گرمای کویری تابســتان به آنها نرســیده بود. جاده از میان دو مزرعه )یا باغ( پسته رد میشــد. یکی درختان بزرگتری داشت و دیگری جوانتر بود. به خانه اول رسیدیم که صاحبخانهاش «علی حکمت» اســت، همان که ســردبیر روزنامه دومخــردادی «خرداد» بــود، اما مــا میهمان خانه بعدی بودیم که دیوار حیاطش از انتهای دیوار حیاط خانه حکمت، شــروع میشد. اینیکی ویایی بزرگ و دوبلکس بود و البته بســیار مدرن و زیبا. دورتادور خانه را اســتخرهای آب )که درواقــع محل ذخیره آب مزرعه بود( مانند دریاچهای مستطیلشــکل در آغوش گرفته بود و پل چوبی لغزانی میهمانان را تا ایوان ورودی همراهی میکرد. اینجا خانه ماشاءالله شــمسالواعظین بود؛ ســردبیری که مدتهاســت ســردبیری نکرده است؛ روزنامهنگاری که از روزنامه کیهان شروع کرد و به روزنامههای جامعه و طوس، نشــاط و عصر آزادگان رسید و اسم روزنامههایش را گذاشــتند روزنامههای زنجیرهای و بعد عزلتنشین شد و بعد همان سال اول ریاستجمهوری روحانی دعوت به کار شــد و قرار شــد دوباره روزنامه منتشر کند و ســیروس علینژاد را بهعنوان معاون انتخاب کرد و آن روزنامه ســر زا رفــت... ؛ نه به دلیل حکم دادگســتری، بلکه به دلیل نامردمی برخي دوستان مطبوعاتياش. سیروس علینژاد و شمسالواعظین بعد از مدتها بههم رســیدند و از نیاز جامعه برای روزنامهای همهگیر گفتند و امید برای انتشــار چنین روزنامــهای... و از تیراژ حداقلــی مطبوعات گفتند و تأســف خوردند و روزنامههای روز را بررســی کردند تا وقت آن شد که برویم در باغ پسته گشتی بزنیم.

همانموقــع بود که باران زد؛ بارانی سیلآســا و چشمان شمس درخشید و خدا را شکر کرد و گفت: «اندازه دوبار آبیاری جلو افتادیم.» باران شدت گرفت و اینبار نگرانی در چشــمان شمس نشست که نکند باران تبدیل به تگرگ شود و سردرختیها را بزند.

باران آرام گرفت و شمس هم. در تعجب ماندم که سردبیری که میشناختم تا چه اندازه یک کشاورز تمامعیار شده اســت؛ تمامعیار به شکلی که دلش با مزرعــه میتپد و روزی دوبار به مزرعه سرکشــی میکند و پنج کیلومتر دور مزرعه میچرخد و نگران آب و باد و باران است و محصولش.

به شــمس گفتم مزرعهداری شــما هــم مانند روزنامهداریتان است با همان عشق.

در راه بازگشــت، ســیروس علینژاد بــاز هم از روزنامــه میگفت و روزنامهنویســی، من گفتم دیگر تحمــل کار در روزنامــه را نــدارم و ترجیح میدهم همیــن روزنامهنــگار مســتعفی باشــم و او گفت روزنامهنگاری یک شغل نیســت، یک ازدواج است، یــک ازدواج ارتودکســی کــه نمیتوانــی ازش دل بکنــی و بعد بحث رأیدادن کردیــم و اینکه باید به روحانی رأی بدهیم، رأی ندهیم چهکار کنیم. اتوبان ســاوه به تهران رسید و شــهر دودگرفته که از باران بهاری خیس شــده بود، دوباره چهره پرترافیکش را نشان داد. دم دکههای روزنامهفروشی روزنامههای فروشنرفته مانده از صبح، خیس شــده بودند، ولی کســی باکش نبود چون تا چندساعت دیگر نماینده توزیع میآمد و برگشــتیهای نمکشــیده امروز را بار میزد. غروب بهاری در پیش بود... .

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.