خوگاف تهوگبا روممرددیرک هاع بد سضارایسنرخوااه اهریرشاراندا کاردست

Shargh - - حوادث -

شرق، شاهد حلاج نيشــابوري: وارثان زن جوانی که در یک سانحه رانندگی همراه فرزندان و شوهرش جانش را از دست داده بود، اعضای بدن او را اهدا کردند. سامان عباسی، مسئول فراهمآوری اعضا و هماهنگکننده پيوند اعضای دانشگاه شهيد بهشتی استان کهگيلویهوبویراحمد دراینباره به خبرنگار شــرق گفت: ســهيلا قرهغانی ۴۶ســاله از اهالی و مردم شهرســتان بهبهان بود که در ســانحه تصادف کل خانوادهاش را از دســت داده و در نهایت از سوی وارثانش دو کليه، کبد و قرنيههایش اهدا شــد تا زندگی را در قالب همنوعانــش ادامه دهد . در ادامه، اردشير قرهغانی ، بردار سهيلا، درباره آنچه اتفاق افتاد میگوید:

ماجرای مرگ مغزی خواهرتان چطور اتفاق افتاد؟

خواهــرم بــه همــراه همســر و دختر و پســرش و پســر من برای تفریــح و زیارت به زیارتگاهی در اســتان کهگیلویهوبویراحمد رفته بودند که ساعت هفت عصر روز چهارشنبه 24 فروردین، در راه بازگشت دچار سانحه رانندگی شــدند و ظاهرا با ســرعتی حدود صد کیلومتر ماشینشان واژگون شــد و از پل پایین افتاد و جانشان را از دست دادند. وضع ماشــین بسیار خراب بود؛ در واقع چیزی به نام ماشــین باقینمانده بود. شــوهرخواهرم و پسر و دختر خواهرم با وجود اقدامات تیم پزشکی، فوت کردنــد. خواهرم هم با وجود همه تلاشهای پزشــکان معالج و امیدهای ما، دچار مرگ مغزی شد و تنها کسی که از سرنشینان آن خودرو زنده ماند، پسر من بود.

وقتــی ما به محل رســیدیم، گفتند شــوهرخواهرم، مرحوم علی مشــغولالذکر، در دم جان سپرده و بقیه آه و ناله میکردند و نفس میکشیدند. پسر خواهرم، سعید مشغولالذکر را که 21ساله و مهندس بود، به بیمارستان رســاندند؛ ولــی در اورژانــس بــه رحمت خــدا رفت. خواهرزادهام شیرین مشــغولالذکر هم وقتی من بالای سرش رسیدم، نفس میکشــید و و دکتر نجفی زحمت کشــید و او را جراحی کرد؛ اما حجــم صدمات داخلی و خونریــزی به حدی بــود که حتی بعــد از بندآمدن خونریزی، او را به بیمارستان خوزستان فرستادند؛ چون کار بیشتری از دستشــان برنمیآمد؛ اما یکساعتونیم بعد از رسیدن شیرین به خوزستان، او به خاطر خونریزی داخلــی و صدمات فوت شــد. خواهرم هــم به خاطر صدمات وســیع در بخش مراقبت ویژه بســتری شــد. همزمان پســر من پس از انجام اقدامات اولیه به شیراز منتقل شد. در آن زمان خواهرم هنوز زنده بود؛ اما اقدام مؤثری برای او نمیشد انجام داد؛ چون ضایعات مغزی او خیلی شــدید بود و پزشــکان هرچه توانســتند انجام دادند؛ اما خواهرم دچار مرگ مغزی شــد. آن موقع بود که من به دوســتم، آقای پرهیز، گفتم به ما کمک کند تا زودتــر بتوانیم برای اهدای عضو اقدام کنیم تا فرصت و اعضا از دســت نرود. حتی در ساعات اولیه که اقداماتی برای اهدای عضو انجام شــد، ما هیچچیز را امضا نکرده بودیم و صرفا بهخاطر درخواســت شــفاهی من کارها شروع شد. در خوزستان هم مسئولان اهدای عضو به ما خیلی کمک کردند و بعد از تماس تلفنی همکارانشــان در کهگیلویهوبویراحمد، سریع به خانه ما رفتند و اوراق را تکمیــل کردند و صبح روز بعد تیم برداشــت اعضا از شیراز آمد و کار کامل شد. دکترها خیلی زحمت کشیدند و مردم و کادر اهدای عضو اســتان کهگیلویهوبویراحمد بهویــژه اهالــی کهگیلویــه و کادر درمانی بیمارســتان امامخمینی دهدشــت، تلاش زیادی بــرای کمک به ما کردند. اگر تســلی و همکاری آنهــا نبود، تحمل این غم آنقدر برای ما سنگین بود که شاید توان آن را نداشتیم.

چه شد که تصميم به اهدای عضو گرفتيد؟

وقتی به من گفتند خواهرم دچار مرگ مغزی شــده و برگشــت ممکن نیست، بدون اینکه کادر درمانی از من بخواهنــد، به آنها گفتم میخواهم قبل از اینکه اعضای بدن از بین برود، برای رضای خدا اعضایی را که میتوان از آنهــا اســتفاده کرد، بــرای پیوند به بیمــاران نیازمند بردارند. حتی خواســتیم ترتیبی بدهند افرادی که عضو را دریافت میکنند را نشناسیم چون باور داشتم که برای رضای خدا این کار را کردهایم.

از کجا با موضوع اهدای عضو آشنا شدید؟

به هر صورت من فرهنگــی و معلم و تحصیلکرده هســتم. میدانم خیلی افراد ممکن است به ریه، کبد و کلیه نیاز داشته باشند. میدانستم یک کبد میتواند چند نفر را نجات دهد و اصلا قصد تبلیغ هم نداشــتیم؛ فقط میخواســتیم اعضای بدن او اهدا شــود تا تعدادی به زندگــی باز گردند؛ چون باور دارم چه کاری بهتر از اینکه زندگــی دوبارهای به دیگران بدهي: «هر نفســی که فرو میرود ممد حیات اســت و چــون برمیآید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شــکری واجب». ما با این کار در کار خیر و نعمتی که به عضوگیرندگان داده شده است، شریک شدیم.

خواهرتان درباره اهدای عضو با شما صحبت کرده بود؟

در زمانی کــه در قید حیات بود، انگار رفته بود بانک اطلاعاتی اهدای عضو کارهایی کرده بود؛ اما ثبت نشده بود. البته من اصلا اطلاعی نداشتم و بعد که برای اهدای عضو رضایت دادیم، متوجه شدم.

شــما این تصميم را به تنهایــی گرفتيد یا با دیگر اعضای خانواده هم مشورت کردید؟

مــن فرزند ارشــد خانواده هســتم؛ پــدرم به رحمت خــدا رفته و مادرم هــم با من مخالفتــی نمیکند. وقتی این تصمیم را گرفتم، رفتم گفتــم مادر من این تصمیم را گرفتم و او هم موافقت کرد. بعــد هم خواهر و برادرم را در جریان گذاشــتم که آنها هــم موافقت کردند. البته این را از قبل میدانســتم که مخالفت نمیکنند و در واقع من برای احترام به آنها گفتم و اگر هم قبول نمیکردند، با آنها صحبت و قانعشان میکردم و میگفتم اینکه پسر من زنده است، معجزه است؛ ولی اگر کسی ماشین را ببیند، باورش نمیشــود که یک درصد کسی در آن ماشــین زنده مانده باشــد. حالا که تقدیر این اســت که خواهرمان را از دست بدهیم، مصلحت است جان چند نفر را نجات دهیم.

اوضاع پسر شما چطور است؟

پسرم هنوز حالش خوب نیست و تا چند روز پیش در آیسییو بود و تازه او را به بخش عمومی آوردهاند؛ اما وقتی آن اتفاق برایش یادآوری میشود، بدنش میلرزد. جمجمه پسرم داریوش، آسیب جدی دیده و ترک خورده بود و خونریزی داشت که خوشبختانه خونریزی سریع کنترل شــد؛ اما الان ریه او آسیب جدی دیده است، کبد هم خیلی آسیب دیده و طحال و کیسه صفرای او را هم به خاطر شدت آسیب بیرون آوردهاند؛ ولی ستون فقرات و نخاع ســالم است و لطف خدا بوده است که به پسرم حیات دوباره داده است.

توصيه شما به افرادی که ممکن است شرایط شما برایشان پيش بياید چيست؟

بههرحــال چه بخواهیم چه نخواهیم بعد از مرگ و دفن جســد، تمام اعضای بــدن از بین میرود و در خاک میپوســد. اگر خود من یا یکی از بستگانم خداییناکرده باز هم دچار چنین اتفاقی شــویم، حتما این کار را تکرار میکنم. خدا اعضای بدن را در اختیار ما گذاشــته است؛ امــا چه اشــکالی دارد وقتــی که خودمان یــا عزیزمان نمیتواند از آن اعضا اســتفاده کند، آن را در اختیار فرد دیگری بگذاریم تا از آن استفاده کند. بهتر است نگذاریم اعضای بدن از بین برود و حیات دوباره به دیگران بدهیم و فرد دیگری با اعضای بدن عزیزمان ببیند، نفس بکشد یا مثلا قلب عزیزمان در سینه دیگری بتپد. این به ما حس خوب و بیهمتایی میدهد.

واکنش اطرافيــان وقتی از اهــدای اعضای خواهرتان مطلع میشدند، چه بود؟

واقعیت ماجرا این اســت که ما بــه واکنش دیگران کاری نداشــتیم. همه از ما تشکر میکردند و در واقع کار ما یک نوع امر به معروف بود که باید در جامعه نهادینه شــود. هرکس از من میپرســید چرا ایــن کار را کردی، میگفتــم میخواســتم از مال خــودش برایش خیرات کنم و چه دارایی بهتر از این که مال دنیا نیســت و هیچ شبههای در آن وجود ندارد. الان این فرهنگ در خانواده ما نهادینه شــد و اگــر من یا هریک از اعضــای خانواده «قرهغانــی» اتفاق مشــابهی برایمــان رخ دهد، قطعا اعضای بدنش را اهدا خواهیم کرد؛ چون میدانیم فردی که مرگ مغزی شــده است، برگشــتپذیر نیست. همه همسایهها، آشنایان و افرادی که ما را میشناختند از کار ما تشــکر کردند. واقعیت این است که این کار تسکینی برای من و خانوادهام بود؛ چــون میدانیم اعضای بدن خواهرم در سراسر کشور جان دارد و زنده است. امیدوارم علم آنقدر پیشرفت کند که امکان اهدای دست و پا هم فراهم باشد و اهدای تمام اعضای فردی که مرگ مغزی شده است، ممکن شود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.