این «درد» را نهایت صورت کجا توان بست؟

Shargh - - جامعه - مریم پیمان

آســتین پیرهنــش را کنار میزند. جای ســوزن آزمایشهای متعدد را نشــانم میدهد. «قلبم هم کُند میزند. گفت که باید بســتری بشــوم تا دارو را بخورم». جعبه قرصهایش را به دســتم میدهد. «تــو هم دیگر آمپــول نزن! قرص بخور!» سَــرم را ثانیــهای بالا نمــیآورم. انــگار قرار اســت نهتنها ترکیب دارو را با زلزدن به جعبه کشــف کنم، بلکه تمام روزهــای مصرف قرص جدیــد را تصور کنم. سالبهســال، ماهبهماه، هفتهبههفتــه، روزبهروز و ثانیهبهثانیه زندگی 17ساله با شَک و بودن «اماس» از خاطرم میگــذرد. درمانها و داروها، آزمایشها و معاینههــا، پزشــکها و پرســتاران و همراهان و ناهمراهان از مقابل چشمانم رژه میروند. سختیها و شــادیها را مرور میکنم. وحشت وجودم را دربر میگیرد. از تغییر داروهایی که ســالها به بودنشان عادت کردهام، میترســم. از عوارض جدید هراس دارم و از فکر ســختی ترک اعتیاد دارویی مستأصل میشوم؛ «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زِنهار از این بیابان، وین راه بینهایت» شربت را هم میزند و به رویم لبخند. از دارو میپرسم؛ عوارض، واکنش بدن، ترکیبات و هزار فکر و خیال دیگر. هیچ نمیدانــد. تنها یک روز دارو را تحت نظر اســتفاده کرده و حتی یکبار برگه عوارض و تذکرات دارویی را نخوانده اســت. با تــرس نگاهم بیــن آنفلوانزا، ســرگیجه و تهوع دنبال چیزی میگردد. زیر پاهایم خالی میشــود؛ این دارو هم عفونت ماندگار ایجاد میکند. همه امیدهایم ناامید میشود. قدم میزنم در اتاق . «من نمیتوانم ». نام سرطان مغز استخوان و مــرگ در بین پیامدهای دارویی که ســالها با آن زندگی کــردم، من را به هزیان انداخــت، اما امروز دیگــر توان تکــرار دورههای عفونــت بلندمدت را ندارم. هنوز در ســبد داروهایــم آنتیبیوتیکها جا خوش کردند و با ایــن دارو هم تداخل دارند. ذهن و جســمم را بعد از ماهها، بازیابــی کردم. برای هر تغییــری در آســتانه فصلی گــرم آمادگــی ندارم، حتی اگر آن تغییر قدمی به ســوی ســامتی باشد. لحظهای از فکر ترک تزریق هفتگی امید در رگهایم جاری میشود؛ از این بیم و امید کافه میشوم. سر به آســمان میگیرم؛ «ای آفتاب خوبان! میجوشد اندرونم/ یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت» بیشتر میخوانم تا از امیدهای نامطمئن پزشــک به تغییر داروهایم ســر در بیاورم. حجم زیاد داروهایی که با قرص جدید تداخل دارند، ترس را در دلم خانهنشین میکنــد. جعبــه دارو را بــاز در دســتم میگیرم. قیمت دوبرابری آن نســبت بــه داروی قدیمیام و یکچهارمیاش نســبت به معادل خارجیاش من را به شَــک میاندازد. هر چیزی تــرس دارد، حتی سامتی بدون اطمینان. بسته را روی میز میگذارم. «شرایط استفاده از دارو را ندارم. اول باید عفونت را درمان کرد. شاید بعد». به من نگاه میکند و درباره دارو نویــد میدهــد و از بدیهــای داروی قدیمی حرف میزند. میدانم که چه دردها و مشکاتی را تحمل کردهایم، اما از آینده هیچ خبر ندارم. با امید به من نگاه میکند . «نمیتوانم !» کیفم را برمیدارم و عیــادت را نیمهتمام رها میکنــم؛ «این» درد «را نهایت صورت کجا توان بست/ کش صد هزار منزل بیش است در بدایت.»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.