شرح این هجران و این خون جگر

Shargh - - سیاست - احمد مسجدجامعي

از میان پیشــههای آنروز کــه در محله ما در کنار در شرقی مســجد جامع هنوز زنده بود، دو کار به فراموشی رفتنــد؛ یکــی برنجکوبــی و نــه شــالیکوبی و دیگری صافکردن میخ. برنجکوب محله ما، مغازهای کمعرض و مستطیل داشت. در دو سوی مغازه دو گودال بود، یکی از گودالها شــکل هاون بزرگی داشت و در بالای گودال روبهرو کارگری بود که برنج را میکوبید. در فاصله بین این دو گودال، اهرمی چوبی قرار داشت که گوی چکشمانند چوبی، حجیم و سنگینی با این اهرم بالا و پایین میرفت و وقتی پاییــن میآمد، به شــدت روی برنجهای گودال میکوفت و رفتهرفته آنها را آرد میکرد. کارگری که در گودال مقابل بود، با پا روی سر دیگر اهرم فشار میآورد و باعث بالا و پایین شدن گوی مقابل میشد، مانند الاکلنگ و برای حفظ تعادل خود، دو دستگیره را که بالای سرش بود، میگرفت. کنار این مغازه سرتون حمام قیصریه قرار داشت که خانوادهای از مردم نور، مالک آن بودند و آنجا را در اختیار اهالی رینه گذاشته بودند تا تون را بتابانند. این خانوادهها سایر حمامهای بازار را هم اداره و نیروی مورد نیاز آنهــا را تأمین میکردند. به هرحال ســاکنان نوری کوچه ما میگفتند در مازندران هم، همین کارگاه هست با این تفاوت که در آنجا، سر اهرم برنجکوب چنگک است تا بتواند پوست برنج را جدا کند و به آن «پادنگ» میگفتند. اما نوع دیگری هم از آن بود که با آب کار میکرد و به آن «اودنگ» میگفتند. پیشــه دیگر آن سالها، صافکردن میخهای کج و کوله بود، در آن زمان میخ، ارزشی بیشتر از امروز داشت، محصولات خارجی، معمولا جعبههای چوبی داشتند که با میخ سرهمبندی شده بودند. وقتی کالا را برمیداشتند، تخته و میخ را از هم جدا میکردند. میخهای کج و کوله را پیش میخصافکنها میآوردند و بــه آنها میفروختند. میخصافکنهــا آنها را روی سندانهای کوچک با چکشی معمولی صاف میکردند و میفروختند. این مغازهها، روبهروی چلوکبابی مرشد در بازار نجارها یا صندوقســازها بود و همیشــه پیتی فلزی از میخهای دســت دوم در آنجا میدیدیم. البته میخهــا اندازههای مختلف داشــتند و کســی که میخ میخرید، بایســتی شماره میخ مورد نیازش را میگفت. یک بار یکی از کارگران مشتی میخ در ظرفی ریخت و به مرشد گفت شما که اهل کرامات هستید، بگویید که در این کاســه چند میخ است؟ مرشد خندید و گفت من از اهل کرامات نیستم.

کلهپزی مشهور محله، متعلق به کَل احمد در بازار مسجد جامع بود که معمولا برای میهمانیهای معمول ماه رمضان به او ســفارش غــذا میدادیم. طباخی کل احمد غذای ویژهای داشــت به نام «توپی» که مانند آن را هیچگاه در طباخیهای دیگر ندیدم. کل احمد شیردان را با برنجی زردرنگ، شاید زعفرانی، پر میکرد و درش را میبست و با شکافتن آن میشد برنج را همراه با شیردان خورد. این خوراک که به خاطر شــکلش، توپی خوانده میشد، شــاید در رقمخوردن سرنوشت یکی از فرزندان این پزنده باذوق بیتأثیر نبوده است؛ چون فرزندش، علی پرویــن، از چهرههای نامدار و ماندگار فوتبال امروز ایران است. کسی چه میداند؟ شاید بین توپی و رشته ورزشی موردعلاقه فرزندش نوعی ارتباط وجود داشــته باشــد. از خانوادههای هنری کوچه مســجد جامع، باید از آقای مجید مظفری نام ببرم که از اســتقلالیهای پروپاقرص امروز است و منزلشــان در کوچه ثقفی، روبهروی خانه ما بود و از همان زمانها در کارهاي فرهنگی مثل چاپ و صحافی بودند. از نویســندگان بنام این کوچه میتوان از حســین ملکییزدی نویســنده کتاب مشــهور تاریخ بیستساله ایران یاد کرد.

***

بــاز هم بگویم؟ دیگر چه بگویم و چگونه بگویم که هجر ما را نیســت پایان...؛ چرخزدن در کوچه مســجد جامع و محلههای اطراف آن شــاید در چند ســاعت به پایان برسد؛ اما گامزدن در هزارتوی خاطرات این محله، با آدمهایش و دلبستگیها، اعتقادات و خصلتهایشان، با بناهایش، آداب و سنتهایش و همه چیزهایی که در گذار زمان، اندکاندک رنگ باخت، تمامی ندارد.

راســتی چه بر ســر محلههایی مانند کوچه مسجد جامع آمد و چرا ما ســهلانگارانه و از سر غفلت اجازه دادیم از آنها فقط خاطرات شــیرینی باقی بماند که در ذهن و روح شهروندان نقش بسته است و با رفتن آنها، به تاریخ سپرده خواهد شد؟ شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر

*منابع در روزنامه شرق موجود است

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.