ملال ف با زنگدتگگویشهرود خرر دمنغدیابِ هنر تجلیل از منوچهر معتبر در هنرهای زیبای پسران

Shargh - - هنر -

از آنجا کــه نمیتوانیــم بدون اینکه به گذشــته بپردازیم، به امروز برســیم، پیش از هر سؤالی و بعد از دیدن تابلوها و البته پیشــینهای که از شما مطالعه کرده بودم برایم سؤال شد که کار هنری را ابتدا از تئاتر شروع کردید یا از نقاشی؟ از تئاتر.

در چه ســنی اتفاق افتاد و به چه بهانهای به سراغ تئاتر رفتید؟

در اصل من از سال 2014 شروع کردم به نقاشی، تئاتر را از ســال 1966 و 67 شروع کردم، خانواده میخواستند من دکتر شــوم و بهاجبار من را فرستادند دانشگاه ملی. مقدار زیادی پول دادند و ماشــین خریدند و ســاعت طلا خریدند که تشــویق کنند بروم طــب بخوانم و مــن هم میگفتم میخواهم بروم تئاتر، بالاخره رفتم دانشــگاه و دانشجوی پزشــکی شــدم، اوایل تئوری خواندم، بعــد از مدتی باید میرفتیم در اتاق تشــریح، وقتی رســیدم دم اتاق تشریح و جنازه را دیدم که دارد تشریح میشود، غش کردم و افتادم زمیــن، آوردندم بیــرون، زنگ زدند خانه ما، ماشــین آمد و من را بردند خانه و آنجا مادربزرگم به دادم رســیدم، گفت نمیخواهد دکتری بخواند و بعد از آن پدر اجازه داد.

پدر هنرمند بود؟

بابا از آکادمی شــروع کرد، بعد خودش استاد آکادمی شد، در نقاشی و مجسمهســازی بینظیر بود. اصلا مادر و پدر من در هنرهای زیبا با هم برخورد کردند، مادرم رشــته خیاطی و دیزاین لباس میخواند، با هم آشــنا میشوند و بعد با هــم ازدواج میکنند و بعد اتفــاق بدی برای پدرم در آکادمی میافتد. هنوز دانشــجو بود که مجسمه اقوام مختلف را میسازد، وقتی کار تمام میشود، مدیر آکادمی نام خودش را میگذارد زیر مجسمهها و امضا میکند. پدرم از شــدت ناراحتی آکادمی را ترک میکند و ســالها دست به مجسمهســازی و نقاشی نمیزند، میرود در کار تئاتر با برادرش یک گاراژ میگیرند و شروع به کار میکنند.

آن زمان وضعیت تئاتر ایران چگونه بود؟

مردم بیشتر تئاتر میرفتند. یک زمانی آقایی که در ایتالیا و اروپا خیلی معروف اســت و به او میگویند شاکال ایتالیا، آمد ایران و گفت من را ببرید آنجایی که مردم میروند تئاتر، او را بردیم تئاتر لالهزار، عاشق تئاترهای لالهزار شد و گفت این تئاتر است چرا میگویید تئاتر نداریم، این تئاتر است.

چه چیز تئاتر برای شما جالب بود؟

وقتی تمام سالن میخندیدند برایم مهم بود.

یعنی ریاکشن مخاطب برای شما مهم بود؟

هم مخاطب و هم کسانی که روی صحنه بودند؛ یعنی بدهبستانِ پشتســرهم که هیچوقت قطع نمیشد، من از همان زمان بهنوعی عاشق تئاتر شدم، بعد در خانه ما یک کتابخانــه بود و هرجای خانه ما یک کتــاب باز بود، مادرم کتابهــا را که میخواند، خیلی بامزه تعریف میکرد؛ مثلا ربــهکا را خوانده بود، کوچک بودیــم؛ بهجای اینکه قصه تعریف کند، مثــلا چخوف میخواند و داســتانهای او را تعریف میکرد، پدرم هم همینطور.

بهنوعی برای شما بازی میکردند.

بله، داســتان عجیبوغریبی در خانه ما بود. من وقتی 18 سالم شد، دیپلم گرفته بودم، فکر میکردم برایم کادوی بزرگی میگیرند. مادرم مدیر دبیرســتان صــدر در خیابان منوچهــری بود یک روز آمد از مدرســه گفت لباس بپوش میخواهم بروم برای تو کادو بخرم، من را برد کتابفروشی انتشــارات امیرکبیر یک کامیون کتاب خرید و آورد و گفت حالا اینها را بخوان و هفتهای یک خلاصه بنویس و به من بــده؛ مادرم میگفت چون پدرم رفت به طرف هنر، زندگی ما این اســت و در نتیجه نمیخواهــم تو بروی، ولی اینکه بافرهنگ باشم برای او مهم بود، آخرسر هم مادربزرگم به دادم رســید، مادربزرگم من را در خانهاش نگه داشت تا با آنها آشــتی کردم و بعد گفت من میخواهم بروم ایتالیا و تئاتر بخوانم.

ســالهای 35 و 36 میشود؟ چه ســالی رفتید ایتالیا؟

در ســالهای ‪18 ،17 ،40 39،‬ ســال قبل از انقلاب، من رفتم الکساندر فِرسنت.

همان دوره بود کــه پرویز تناولی و هنرمندان دیگر ایرانی در ایتالیا درس میخواندند؟

بلــه، خیلی از بچههای ایرانی در ایتالیا بودند و خیلی از آنها آنجا ماندند. الکســاندر فِرسنت آدمی معمولی نیست و کتابهای زیادی راجع به او نوشــته شده است و بعد هر سال شاگردانش دور هم جمع میشوند، از من هم خواستند بروم درس بدهم، ولی نرفتم، البته در ســالهای اول رفتم، ولی بعد دیدیم خیلی از اینکه ما شــاگرد الکساندر فِرسنت هستیم سوءاستفاده میشود دیگر نرفتم؛ فیلسوف و نویسنده بود، معتقد بود تئاتر تنها روش معالجه روانی آدمهاست.

بهنوعی به هنردرمانی اعتقاد داشت.

صددرصــد و میگفت اســکیزوفرنی را فقــط با تئاتر میشود درمان کرد و تئاتردرمانی یکی از رشتههایی بود که به ما درس میداد.

شروع شما با تئاتر بود و ســالها به تئاتر مشغول بودید، چه شد که به سمت نقاشی رو آوردید؟

نه، وقتی بچه بودم بین شش، هفت سال تا سالی که بخواهم دیپلم بگیرم. ســر هر درسی مینشستم کتابچه نقاشی را بیرون میآوردم و درخت میکشیدم، بعد یک بار معلم من متوجه شــد و من را خیلی کتک زد؛ یعنی مداد را گذاشت لای انگشتم و فشــار داد؛ برای اینکه به درس گوش نمیدادم و نقاشی میکشــیدم. تمام درختهایم را پاره کرد، من خیلی شــوکه شــدم. تا مدتها به نقاشی دست نزدم. تصویر درختهای پارهشدهام خیلی روی من اثر گذاشــت. آن زمان معلمها به طرز وحشــتناکی کتک میزدند، هنوز که هنوز اســت من احساس درد میکنم، وقتی یاد آن قضیه میافتم.

پس نقاشــی را با آن اتفاق کنار گذاشتید و سالها تئاتر و بعد از ســالها که دیگر شاید تئاتر انجام ندادید، دوباره رو آوردید به نقاشی.

سال 2014، یک شب ســاعت یک از خواب بیدار شدم. کلید سالن تئاتر را برداشتم. داخل اتاق خودم بودم و برادرم تلویزیون تماشــا میکردم. کلیــد تئاتــر را دادم به برادرم و گفتم این کلید. از فردا خواســتی مــیروی تئاتر را اداره میکنی اگر هم نخواستی کلید را دور بینداز و درش را ببند؛

ولی دیگر اسم تئاتر را جلوی من نیاور. چرا این همه بیزاری؟

خســتگی این همــه ســال از کار تئاترکردن بــا مردم ســروکلهزدن، به حسابها رســیدن، پول برق و آبدادن، امشــب فروش نداشتیم، دیشب فروش داشتیم، امروز پول نداد همه اینهــا آزارم میداد. بعد رفتم پای کامپیوتر، آهو خردمند سه، چهار ماه پیش وقتی از پیشم رفت، یک مقدار کاغذ و رنگهایش را جا گذاشــت، گفــت اینها را با خودم نمیبرم. مدتها بود به آنها نگاه میکردم، به مستخدمم گفتم بــرو یکی از این کتابچههای کوچک برای من بخر، او هم رفت خریــد و بعد آنها را برمیگرداندم و پشــت آنها نقاشی میکردم، بعد گفتم بزرگتر از اینها بگیرد، بعد رفت بزرگتر گرفت و دوباره من شروع کردم به نقاشیکردن، بعد رنگهایم تمام شد، بعد به مستخدم دیگرم گفتم برویم با هم رنگ و کاغذ بخریم. شروع نقاشیتان از آبستره و انتزاع بود؟

یکــی، دو تــا درخــت و منظــره کشیدم، بعد رفتم سراغ همین قابها که میبینید. دوســتی دارم در گالری آرت کــه آمــده بود آنجا یــک کاری داشت، کارهای من را دید گفت شهرو تو چرا نمایشگاه نمیگذاری؟ آنها را برد، برای من نمایشگاه برگزار کرد در ایتالیا، خیلی گویا استقبال شد. چه تعداد تابلو آنجا بود؟

32 تــا، این اتفاق بــرای یکی، دو سال پیش است. کسی که تئاتر کار کرده است، با واقعیت بیشــتر سروکار دارد با چیزی که میبیند و لمس میکند از اشیا گرفته تا آدمها، بعد یکدفعه در نقاشــی برود ســراغ چیزی که وجود خارجی نــدارد؛ یعنی انتزاع، تصاویــری که در دنیای واقعی نمیبیند.

من در کار تئاتریام، کمپوزیسیونهای اسکولتور نقاشی دارم؛ مثلا با نور تئاتر من به نوعی نقاشی میکردم در روی صحنه، پرسوناژها از یک رنگی به رنگ دیگر میرفتند، تنها این نیست، خیلی موزیک را در کارهایم دخیل میکردم. ولی تئاتر هرچه آبستره باشد، شما یک صحنه دارید و کلی خرده تصویر و شــیئی که میتوانید لمسش کنید، تصویری برابرش داشته باشید، در نقاشی ما دیگر صحنه نمیبینیم. گویا پشت تئاتر را دارید نشان میدهید. بله، در آنجا یکدفعه کلمه برای من تبدیل میشــد به صــدا یا مثلا به جای اینکه بگوید دوســتت دارم، یک صدا میآمد یا یک اکسپرســیون تصویری بود که جای نقاشــی است. شــما به هیچ رنگی در کارها نــه نگفتید و منعی از استفاده رنگ نداشتید.

نه. به آموزههای آن اســتادتان هم برمیگردد که هنر درمانگر است، احساس کردید یک بیماریای دارید که

با شکل دیگر هنر میتوانید درمانش کنید.

یکسری از کارهایم درســت نشاندهنده تحول خودم است.

میتوان گفت هنرمند حرفی دارد که یک روزی میتواند با یک شکلی از هنر که تئاتر باشد، بیان کند. یک روزی با یک شکل دیگری از هنر؟

بله، به شــرط اینکه خودش را کریستالیزه نکند در یک فرم. من حتی مونتاژ موزیک کردم برای کار خودم، خودم را در یک فضا نبســتم، من آشنایی دارم با موزیک کُنتورپرا که کمتر تئاتری دارد، یک موسیقیای است که خیلی دوست ندارند؛ ولی من خیلی دوســت دارم؛ در یکی از کارهایم از کارهای ژانسون استفاده کردم.

نکتهای که این نقاشیها دارد این است که من در کارها اصلا هیچ آداب و ترتیبی نمیجویم؛ یکی در صحنه جنگ اســت، یکی در صحنه آرامش. این روحیه، برای من روحیه جالبی اســت که گویا هیچ جایی متوقف نمیشود.

خستگی این همه سال از کار تئاترکردن با مردم سروکلهزدن، به حسابها رسیدن، پول برق و آبدادن، امشب فروش نداشتیم، دیشب فروش داشتیم، امروز پول نداد همه اینها آزارم میداد. بعد رفتم پای کامپیوتر، آهو خردمند سه، چهار ماه پیش وقتی از پیشم رفت، یک مقدار کاغذ و رنگهایش را جا گذاشت، گفت اینها را با خودم نمیبرم

بله.

احســاس میکنــم میترســید واقعیتی را خلق کنیــد و یکی بیاید خرابش کند. این باعث نشده بروید سراغ آبستره؟ حتی در تئاتر که گفتید ســعی کردید بیشــتر بروید سمت تخیل و چیزی که خروج از واقعیت است؟

وقتــی بچــه بــودم داســتان غمانگیزی در زندگیام اتفاق افتاد؛ من یک برادر بیمار داشــتم و تا سال 2013 درگیر برادر بیمارم بودم که از نظر مغزی آدم جالبی بود، باشــعور بود، باسواد بود کتاب میخواند، در کار تلویزیــون و عکس موجود عجیبی بود، البته تهــران ازدواج کرده بود و بعد زنش او را رها میکند و دو فرزنــدش را هم میبرد و او بــا وضعیت بیماریاش تنها میماند. آوردمش نزد خودم. در 12 سال بیماریهای مختلف داشــت تــا بیمارهای مختلف به ســرطان تبدیل شــد، من و برادر دیگرم، هشت ســال زندگی خود را وقف این برادرم کردیم. کسی که نمیتوانست درست راه برود و تعادل نداشت، اصل قضیه از سال 2005 شروع شد و سال 2008 شدیدتر شــد و ما او را برای درمان میبردیم؛ ولی او زندگی روزمره خودش را میکرد؛ یعنی هفتهای یک بار او را میبردیم فیزیوتراپی، گاهی وقتها ما او را به زور بیرون میبردیم؛ یعنی من شــخصا به چیزی فکر نمیکردم فقط به خوراک و پوشاک و راحتی او. دو تا مستخدم گرفته بودیم از او نگهــداری کنند. هرچه میخواســت بــرای او فراهم میکردیم و به او رســیدگی میکردیم تا اینکه از اکتبر2012 وخیمتر شــد؛ یکباره اواخر 28 ژانویه 2013 حالش خیلی بد شد. یک شــب خیلی سرفه کرد، او را بردیم بیمارستان، 48 ســاعت آنجا بود بعــد روز 29 ژانویه با آمبولانس او را برگرداندند خانه، برادرم دیگرم با پسرش بالای سر او بودند، بعد به من گفت من گرســنهام است برایم شام درست کن بخورم، من هم گفتم باشد، رفت داخل اتاق بخوابد، وقتی پرستارش میرود فشــارش را بگیرد میبیند او فوت کرده است. این قضیه برای من عجیبوغریب و شوکی بزرگ بود. البته میدانســتیم ولی باورش سخت بود و فکر میکردیم درمانش جواب میدهد. برادر دیگرم هم بعد از این ماجرا من را ترک کرد و رفت پاریس، من ماندم و یک مســتخدم و خیلی طول کشید تا حال من خوب شود. در سال 2014، آهو آمد. خیلی خوب بود با هم بیرون میرفتیم، تئاتر، گالریها را میدیدیم؛ یعنــی آهو به زور من را این طرف و آن طرف برد و حال من خوب شد. من یک اتاق کار دارم، آهو گاهی در اتاق خودش نقاشــی میکرد و گاهــی هم در اتاق من. مدتی آمده بود نزد من و اینجا نقاشــی میکرد وقتی رفت وسایل نقاشیاش را جا گذاشت.

هلیا همدانی باعثاش شد. بعد آرش تنهایی را به من معرفی کرد و گفت ایران آمدی با او تماس بگیر. کارهای تو خیلی مطابق ذوق اوست و میتوانید با هم همکاری کنید.

پــس این ایــده را داشــتید که بیاییــد ایران یک نمایشگاهی داشته باشید؟

بله.

به نوعی ترسیدید واقعیت را بکشید.

نمیدانــم بعدها کــه ‪60 50،‬ تابلو کشــیدم، برادرم و خواهــرم که در لــورف کار میکنند، وقتــی کارهای من را دیدند گفتند اینها مانند ریک تن است؛ گفتند البته به او 12 هــزار دلار پول میدهند، ولی به تو هیچی نمیدهند، ولی میتوانی ادامه بدهی و بکشی ]میخندد[ چون او ریک تن است و تو خردمند.

اکنون شروع دوران نقاشی شماست. چه ایدههایی دارید؟

ایدههای بســیاری دارم کــه دوســت دارم دنبال کنم. دوســت دارم با چیزهای برجســته کار کنم؛ یکسری فلز خریدم که یک طرفش نقرهای اســت و یک طرفش سربی و با اینها شروع کردم یکسری کارها کردن؛ با اینها میشود یک طرحهایی را درآورد.

بعــد از آن نمایشــگاه در ایتالیا دیگر نمایشــگاه نگذاشتید؟

نــه؛ قرار بود در پاریس نمایشــگاه بگذاریم ولی من به ایران آمدم.

چه شد در ایران به فکر نمایشگاه افتادید؟ امروز فکر میکنید همان تعبیری که استاد شما کرد به نوعی نقاشی بهانهاش شد برای گذر از آن سال بدی که داشتید؟

بدون شــک مــرگ بــرادرم در تحــول مــن از تئاتر به ســمت رنگ و نقاشــی رفتــن، خیلــی اثرگذار بــود؛ یک حالت در خودفرورفتن داشــتم و در نقاشــی آدم احساس درخودفرورفتن دارد، ولی در تئاتر اینطور نیســت، در تئاتر آدم باید خودش را باز کند، تئاتر داستان دارد.

در تئاترهایتان خیلی ارجاع داشتید به داستانهای ایران و شاید برمیگردد به سالهایی که به جای کادوی دیپلم به شما کتاب میدادند. اکنون چقدر نقاشیهایتان وامگرفته از داستانهای ایرانی است؟ اصلا به این قائل هستید یا نیستید؟

من فکر میکنم یک مقدار از رنگهای ایرانی در کارهای من است.

چطور طیف رنگهایی را ایرانی میدانید؟

آبی و ســبز خیلــی در ایران زیاد اســت. در گنبدها، در مســاجد، بعد رنگ قرمز رنگ فرش ایرانی است، رنگهای فیروزهای، ســبز و آبــی درمیآمیزد با فــرش قرمز ایرانی، تصویری که از ایران دارم در این طیف رنگ اســت حداقل ایران قدیم، ایــران مادربزرگ من، ایران آبی و آرام اســت، فیروزهای اســت، قرمز شــادیاش اســت. یک زمانی هر خانــهای میرفتید یک فــرش قرمز پهن بــود بالاخره هر کوچهای میرفتید یک پلاک لعابی آبیرنگی زده شده بود، درها در شهرهای کوچک همیشه یا آبی یا سبز بود.

از تئاتر امروز ایران اطلاعی دارید؟

نه، چیزی الان ندیدم، قرار است بروم ببینم.

شــما در نمایشهــا و تئاترهایتــان ســراغ داســتانهای خیلی خاص و مردمــی ایران رفتید، رستم و اسفندیار، ســودابه و سیاوش، گیلگمش و همین اواخــر لیلی و مجنون را برای جشــنواره کار کردید. چرا خردمند میرود سراغ داستانهای کهن ایران؟

بــرای اینکه به مردمــم بگویم ببینید مــا صاحب یک فرهنگی هســتیم که به دنیا فرهنگ داده است، ما به دنیا فرهنگ دادیم. فرهنگ ایران ‪1 2‬هزار سال قدمت دارد.

خردمند پس از ســالها کــه در ایتالیا زندگی کرده است، هنوز علاقه و شیفتگی به فرهنگ ایران دارد.

بله، جانشین چیزی نمیتواند بشود.

اکنون شــما روی بوم سفید چه میکنید با همه این اطلاعات تئاتری؟ یــا کلا تئاتــر و المانهایش را کنار گذاشتهاید؟

نــه، تئاتــر یک فضای قابل لمس اســت، نقاشــی من اینطور نیست، نقاشــی میرود سمت چیزی که من حتی ناآگاه هستم، تئاتر قدمبهقدم آگاهی دارد.

یعنی شما سالها تلاش در فضای آگاهی و حرکت در مســیر روشــن را و دیالوگ را رهــا کردهاید و امروز به ناخــودآگاه و ناآگاهــی و مونولــوگ رو آوردهاید و میخواهید ناشناختهها را کشف کنید؟

بله، ســفری به یک جهان ناشــناخته است، انسان یک ســفر ناشناخته دارد که باید کشــف کند که درون خودش چه چیزهایی میگذرد و چه چیزهایی به دســت میآید و چه چیزهایی نهفته هستند؛ یعنی مانند موسیقی، موسیقی همینطور است. میگویند بتهوون گوشش کر بود؛ ولی او میگفت من با گوشهایم نمیشنوم با درونم میشنوم.

دانایی و آگاهی خستهکننده است؟

نه، خستهکننده نیست؛ به شرط اینکه شما با آن چگونه مواجه شــوید، یک چیزی است در قرآن هم وجود دارد، در مولانا هم هســت، در تمام عالم گفته میشــود میگویند کائنات در درون ماست، اگر تو ذرهای درون خودت را کشف کنی، کائنات را کشف کردی، در نتیجه سفری که ما به درون خودمان میکنیم، یک سفر در کائنات است و ژرف و بیپایان است و به طرز عجیبی گسترده است و من فکر میکنم پایان ندارد. شرق: هنرستان هنرهای زیبای پسران تهران از تلاشهــا و خدمات منوچهر معتبــر در بیش از ســه دهه آموزش طراحــی و نقاشــی قدردانــی کــرد. هنرستان هنرهای زیبای پسران تهران به مناســبت هفته نکوداشــت مقام معلم و با حضور استادان و مدرسان و فارغالتحصیلان سالهای دور و نزدیک این هنرستان، در مراسمی تحت عنوان «یاد بعضــی نفــرات...» از تلاشها و خدمــات منوچهر معتبــر در بیش از ســه دهه آموزش طراحی و نقاشــی قدردانی کرد. این مراسم چهارشنبه 13 اردیبهشت با حضور جمعی از مدیران؛ سید عباس عظیمی مدیرعامل موسسه هنرمنــدان پیشکســوت، علیمحمد زارع سرپرست موزه هنرهای معاصر، احســان آقایی مدیر هنرستان هنرهای زیبای پســران و هنرمندانی همچون، عباس مشهدیزاده، بهزاد شیشهگران، جعفــر نجیبی، علی ذاکــری، امیر راد و... برگزار شــد. پس از پخش مستند کوتاهــی از فعالیتهــای این اســتاد قدیمــی بــه کارگردانــی محمدرضا عینــی بــه نــام «رقــص تنهایــی»، محمدحســین اســماعیلی معــاون هنــری و ســینمایی اداره کل فرهنگ و ارشــاد اســلامی اســتان تهران در ســخنانی اظهار کرد: معلمانی که در هنرستانهای هنرهای زیبا به آموزش هنر میپردازنــد، دارای جایگاه ویژهای هستند، چون هنرســتانهای هنرهای زیبا بــه عنــوان شناســنامه و هویت فرهنگی و هنری ســرزمین باستانی و کهن ایران محســوب میشــوند و در حقیقت خاطــره هنری کشــور ما در این هنرستانها شکل گرفته و ماندگار شده است. او ادامه داد: تعلق خاطری که نســبت به این هنرســتانها وجود دارد، نشــاندهنده این اســت که این هنرســتانها حقیقتا تأثیرگذار هستند و بزرگداشــت اســتاد منوچهر معتبر که یکی از معتبرترین اســتادان هنری ایران محسوب میشــوند در حقیقت نمادی از پاسداشت مقام هنر و معلم و به طور کلی شــأن انسانهای بزرگی اســت که در طول سالیان متمادی در این هنرســتانها و سایر مراکز هنری با عشقی وافر و بدون هیچ چشمداشتی اندیشــهها و ارزشهــای والای خود را به نســلهای بعد منتقــل کردهاند. عباس مشهدیزاده مجسمهساز بنام و مدرس دانشــگاه نیز در این مراســم ضمــن تأکید بر اهمیــت و تأثیر وجود چهار هنرســتان قدیمی در شهرهای اصفهان، تبریز و تهران در شــکلگیری قشــون قابــل توجهــی از صاحبــان برجســته هنری، خاطرنشــان کرد: به جــرأت میتــوان گفــت رنگینبودن ســه دهه پربــار 30، 40 و 50 از جنبه هنــری، بیشــتر نتیجــه خروجیهای این چهــار مدارس هنری بــود که در این دههها دایر شــد، آنچنــان که آثار هنرمندان آنهــا در موزههای معروف جهان آویزه دیوارهاســت. او با اشاره به پیشــینه آشــنایی خود با منوچهر معتبر، گفت: مــن منوچهر معتبر را از ســال 39 میشناسم و من پای او را به این مدرســه )هنرستان هنرهای زیبای پســران تهران( کشاندم و کسانی که با او کار کردهانــد اذعان دارند که او برای این مدرسه و هنر کشور یک برکت بوده اســت. در پایان نیز هنرستان هنرهای زیبای پسران تهران، موسسه هنرمندان پیشکسوت و اداره کل وزارت فرهنگ و ارشاد اســلامی استان تهران، هریک با اهدای لوحی از منوچهر معتبر هنرمند پیشکســوت طراحی و نقاشی تجلیل کردند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.