معرفی میکنم: ترسناکترين موجودات روی زمین...

Shargh - - هنر - شاهرخ دولکو

آیــا رؤیای مهاجرت به آمریکا، کانادا یا اســترالیا را دارید؟ آیا شــما هم جزء معدود افرادي هستید که تابعیت یکی از کشــورهای اروپایی را کسب کردهاند؟ آیا به این میاندیشید که این کشور جای زندگی نیست و بایــد جایــی دیگــر- در اتوپیایی که مــن نمیدانم کجاست- رحل اقامت بیفکنید؟

اگر اینگونه است نیازی نیست بقیه این یادداشت را بخوانید. موضوع این یادداشت شما نیستید و نکته آن به کار شــما نمیآید. خودتان را خسته نکنید و به رؤیایتان برگردید.

آیا شــما تصمیم دارید در انتخابات پیشرو برای تعیین رئیسجمهور مملکت شرکت کنید؟ آیا بر این باوریــد که با رأی تکتک شــما آینده این کشــور رقم میخورد و بهترین شــرایط ممکن برای زندگی شما و کسانی که دوســت میدارید فراهم میشود؟ آیا فکر میکنید حقی که بابت رأیدادن به شــما داده شــده ســهمِ - هرچند- اندک شــما از دموکراسی و تعیین سرنوشــتی اســت که خودتان باید آن را مطالبه کنید و به دســت آورید؟ اگر اینگونه است شما هم نیازی نیســت بقیه این یادداشــت را بخوانید. موضوع این یادداشــت و نکتــه آن – حتی فــارغ از آنکه به کدام کاندیدا رأی میدهید- به کار شما نمیآید. خودتان را بابت خواندن این یادداشت خسته نکنید و به انتخاب درستی که کردهاید برگردید.

ایــن یادداشت برای کســانی نوشته میشود که تصمیم دارند رأی ندهند؛ جماعت خاموش؛ آنهایی که یک گوشه نشستهاند و به بقیه میگویند که حریف را برایشان لِنگ کند. آنهایی که مطمئن هستند رأیشان تأثیری در انتخابات ندارد. آنهایی که میپندارند همه کاندیداها از یک قماشــند و فرقی بینشــان نیســت. آنهایی که فکر میکنند اگــر رأی دهند یعنی موافق اوضــاع مملکت هســتند و چون از وضــعِ موجود دلخورند ترجیح میدهند در این شوي «رضایتمندی» شــرکت نکنند. آنهایی که دلشــان میخواهد نان و ماستشان را بخورند و کاری به کارشان نداشته باشند و آنها هم کاری به کار کس دیگری نداشــته باشــند. آنهایــی که تصورشــان از وجود دموکراســی در یک کشــور صفر و صد اســت: «یا این مملکت یکشبه گلستان میشــود و ریشه هرچه فقر و تباهی و فساد و رانت اســت برچیده میشود تا این مملکت تبدیل به بهشت شود یا بگذاریم اصلا دموکراسیای وجود نداشته باشد تا به قهقرای کامل برویم و منتظر باشیم تا از خاکســتر این آتش، ققنوسی سر برآورد».خواهر و بــرادرِ عزیزِ من. اشــتباه میکنی و تاوان اشــتباه تو را، نــه تو که تمامی هموطنان و آشــنایان و خانواده و دوســتان و فرزندان تو میدهند. ما همه سوار یک کشــتی هســتیم و تو حق نداری به ایــن دلیل که از بعضی از مسافران این کشتی یا خدمه آن یا از ابرهای سیاهی که آسمان بالای سرت را فراگرفته دلخوری، از پاروزدن شــانه خالی کنی و این کشــتی را با همه مســافران آن - مســافرانی که حتما تعدادی از آنها کسانی هســتند که دوستشــان داری و به آیندهشان علاقهمندی و دلت برای موفقیت آنها میتپد- گرفتار گردابی کنی که نتیجهای جز غرقشــدن این کشــتی ندارد. این سهم بسیاربسیار کوچکی که از دموکراسی نصیبت شــده است را در کف دســتت نگه دار. آن را بیهوده از دســت نده که فردا همین را هم نخواهی داشــت. به احترام فردای بهتری که میتواند نصیب من و تو شــود ســکوت نکن و به دســت خودت این فردا را به کســانی که دوستشان داری هدیه کن. نگاه کوچکــی بینداز به حقایقی که این روزها در گوشــی موبایلت به تو روزهای تلخی را گوشــزد میکند که تو به دســت خودت آن را رقــم زدی؛ به اینکه اگر تو هشت ســال قبل در جرگه 18میلیون رأی خاموشی قرار نمیگرفتــی که انتخابات را تحریم کند و به پای صندوق رأی نرود، بر این کشور آن نمیگذشت که تو خود بهتر میدانی. یک لحظه خاموشی تو، ذرهای از آن نوری که میتوانســت آن سیاهی را شکست دهد کم کرد. یک لحظه ســکوت تو، ذرهای از آن صدایی که میتوانست شنیده شود را خاموش کرد. حقت را در دست بگیر. سفتوسخت. مثل جان شیرینت از آن نگهداری کن. نگذار آن را از دســتت دربیاورند. آن را به ثمن بخس نفروش به کسی که میتواند آیندهات را تاریکتر کند. نمیگویم مثل من بیا و حتما به حسن روحانــی رأی بده. میگویم رأی بــده. به هرکس که بر اســاس منطق و وجدان و انصافت میپنداری که میتواند ذرهای - فقط ذرهای- از سیاهی و تلخی این روزهــا بکاهد رأی بده، ولی رأی بــده. خواهر و برادرِ هموطــن من، انتخابات از رگ گــردن به تو نزدیکتر اســت و تو، اگر به ندای آن توجه نکنی، روزی جانت را خواهد گرفت. آن روز تو ترسناکترین موجود روی زمیــن خواهی بــود؛ موجودی که به خــودش و به دوستان و همراهان و هموطنانش رحم نکرد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.