فروغ در چهار فصل

Shargh - - كتابِ شرق -

تازهتریــن رمانتان، «بالزنها»، بــه لحاظ فُرمی قدری با کارهای دیگری که از شــما خواندهام متفاوت است. گرچه به لحاظ مضمونی میشود گفت که ادامه همان کارهاست و درواقع ادامه چیزی که دیگر به سبک شخصی شما در رماننویسی تبدیل شده است و از طرز نگاهتان به جهان میآید. امــا این تفاوتی که میگویم در سادهتر شدن شــیوه روایت است. یعنی «بالزنها» در قیاس با بعضی کارهای دیگر شــما فُرمی ســادهتر دارد و یک مقدار سرراســتتر اســت. البته سرراست که میگویم در قیاس با کارهای خود شماست.آیا این تفاوت عامدانه و فکر شده بوده؟

تــلاش من همیشــه این بوده اســت کــه کارهایم به ســادهترین شــکل روایت شــود. گاهی به دلیل معناها و فرمی که رمان پیدا میکند شــما هر چقدر هم باز ســعی میکنید، مخاطب احســاس میکند که بــا کار پیچیدهای روبهروست. علاوهبر نسبیبودن ســادگی یا پیچیدگی که به آن اشــاره کردید، ما با مســئله زمان و مقتضیاتش هم روبهرو هســتیم. بخش زیــادی از پیچیدگیهایی که آثار امروز دارند ربط به ســلیقه یا خواست نویسنده و صاحب اثر ندارد و از یک جایی به بعد قضیه به شــرایط و مسایل خاص این عصر برمیگردد. اگر شما بخواهید انسان امروز را همانطور که هست نشان بدهید چارهای ندارید جز آن که از مســیرهای خاصی عبور کنید. نمیتوانیم با شــرایط و مســیرهای دیروز به امروز برســیم. مــا الان در دورانی هســتیم که تغییرات یک قرن را در یک دهه یا حتی کمتر از ســر میگذرانیم. همگامشــدن با زمان برای ما شــرایط خاصی را به وجود آورده اســت. در گذشــته وقتی شــما داستانی را مینوشــتید هم باید مخاطب زمان حال را در نظر میگرفتید و هم گوشه چشمی به آینده داشتید، چون آینده آنقدر دور بود که انگار قرار نبود به این زودیها بیاید. اما الان ســرعت اتفاقات و تغییرات چنان اســت که شما را مجبور میکند چشــمتان بیشــتر پی آینده باشــد، چون دیگر زمان حال معنای خودش را از دســت داده اســت و شما همیشه در نوعی از آینده دارید زندگی میکنید و این، کار را ســخت میکند، چون فهمی که مــا از آینده داریم بر اســاس درکمان از امروز اســت و آیندهای که در ذهن میســازیم معلوم نیســت با واقعیت فــردا چقدر بتواند خــودش را وفق بدهد. نگاه کنید بــه تغییراتی که جوامع در ســایه تکنولوژيهای تازه و انبوه اطلاعات در این چند سال داشــتهاند. معلوم نیست به کدام سو داریم میرویم یــا رفتهایم و خبردار هم نشــدهایم. چــه بخواهیم و چه نخواهیــم داریم تغییر میکنیم و زمان معلوم نیســت با چــه چیزهایی میخواهد عوضمان کند. باید تلاشمان را بکنیم و نگذاریم زمان هر چه از ما میخواهد بســازد و به هر جایی که میخواهد ما را ببرد.

آیا به عنوان نویســنده و هنرمند میتوان هم خود را با زمان وفق داد و هم به قول شــما نگذاشت زمان هرچه میخواهد از ما بسازد؟

بایــد جوری خودمــان و آثارمان را بــا حقیقت زمان وفق بدهیم که موجودیتمان از دست نرود. متاسفانه در

بیشــتر موارد ما میایستیم و میگذاریم شرایط ما را به هر چیزی که دلش میخواهد تبدیل کند و این باعث میشود در نهایــت چیزی از کار در بیاییم که هر چه باشــیم دیگر خودمان نیســتیم. ســایه این بلاتکلیفی را شما میتوانید روی ســر هنر و ادبیاتمان ببینید. تا ســبکی و شگردی و فرمی از راه میرســد همه به ســوی آن کشیده میشوند که شــاید راه نجاتی باشــد و بعد خیلی زود دوباره همه از دور آن چیــز نو ظهور پراکنده میشــوند و دوباره دنبال چیزی نوتر میگردند و ایــن چرخه همینطور ادامه دارد. تازه این اوضاع و احوال باهوشترهاســت، چون خیلیها میچســبند به همان چیزی که زمانــی دور، و بر اثر اتفاق یافتهاند. بعضیها هم برای آن روشهای کهنه توجیهها و اســتدلالهای امروزیتری پیدا میکنند تا کهنگیشــان توی ذوق نزند. اضافه کنید شــما به این مسایل، مشکلاتی را که صرفا جامعه ادبی و هنری ما دارد. هر مشــکلی در هر ســطحی وجود دارد، نویســنده و فیلمســاز و... باید با باجدادن به مخاطب و دستکاری و سطحیکردن اثرش تاوان آن را بدهد.

مشــکلاتی که بر ســر راه تولید و عرضه آثار وجود دارند باعث شــدهاند ایدههای زیادی امروز در سطح جامعه ما به عنوان راهحل این مشــکلات مطرح شــود؛ ایدههایی برای به اصطلاح بهروزشدن آثار که باعث میشوند آثارمان از شکل واقعیشان دور شــوند. شما فکر میکنید راه خروج از این قضیه کجاست؟

مســکنها میتواننــد در کوتاهمــدت صورتمســئله را پاک کنند، اما مشــکل ما را نمیتواننــد حل کنند. ما باید به علت وجودی هنر و ادبیات رجــوع دوباره کنیم و ببینیم چه چیز باعث شــده اســت هنر و ادبیــات جزیی جداییناپذیر از انسان بشــود و بعد دلایل این بودن را تفســیری تازه کنیم. تفسیری که فهم کاملتری از شرایط به ما بدهد. باید دایم از خودمان سوال کنیــم چرا چرخ ادبیات اصلا اختراع شــده اســت. آیا این چرخ واقعا وســیلهای برای ســرگرمی، تخدیر و... بوده یا این چرخ وســیلهای برای به حرکت درآوردن انسان بوده. اگر هدفی اشتباه برای ادبیات و هنر قایل شویم مطمئنا از جای اشتباهی هم سر در میآوریم. هدفگذاری، مهمترین کار یک هنرمند اســت، چون این هدفگــذاری جهانمان را شــکل میدهد. وقتی شــما هدف اصلی هنر و ادبیات را ســرگرمی صرف و... میدانید اثر شــما تبدیل به چیزی دیگر میشــود. خب اگر هدف سرگرمشــدن اســت پس مخاطب حق دارد برود پی هر چیزی که بیشتر سرگرمش میکند و این مســابقه سرگرمسازی معلوم نیست ما را به کجا میرســاند. ما نباید هنر و ادبیات را از منطق اصلی و واقعــیاش خالی کنیم، چون با این کار، داریم کارکردهای منحصربهفــرد یک ابــزار بــزرگ را از آن میگیریم و یک کارکرد غیر واقعــی و جعلی برایش ســرهم میکنیم، یا یکی از کارکردهــای فرعیاش را آنقدر بزرگ میکنیم که کارکردهای اصلیاش را هم از دســت میدهد. بیشتر این

ایدههایی که امروز مطرح میشــوند از نقاط برجســته و موفقیتهای دیروز وام گرفته میشــوند. میگردند ببینند در گذشــته چه چیزهایی جواب گرفتــه، تا آن را به همان ســبک و ســیاق به این صحنه بیاورند، در صورتی که این صحنه آن صحنه نیســت. تولید و انباشــت فراوان آثار در این سالها و تغییر دوران و نیازهای مخاطب و... خیلی از راهحلهای قدیمی را کماثر میکند.

در «بالزنهــا» از مولفههــای رمانها و فیلمهای جنایی، زیاد اســتفاده کردهاید. همچنیــن ارجاعات زیــادی به اینگونــه فیلمها در این رمان هســت که البته با نوعی طنز و شــوخی همراه اســت و به نحوی ضد این مولفهها عمل میکنــد. گویی به عمد آنها را نقض و هجو میکند. یعنی در ظاهر جنایی اســت اما در باطن گویی دارد ژانر جنایی را دســت میاندازد و با آن شــوخی میکند و برخلاف داستانها و فیلمهای کلاســیک جنایی، در «بالزنها» هرچه جلوتر میرویم به جای آنکه گرهها باز شــوند، همه چیز بیشتر به هم گره میخورد و داستان پیچیدهتر میشود. ضمن اینکه برخلاف شکل معمول داستانهای جنایی که از طریق استدلال عقلی پیش میرود اینجا بیشتر با نوعی درک شهودی در حل مسایل سر و کار داریم. ممکن اســت قدری دراینباره توضیــح دهید و کلا بگویید که نظرتان درباره ادبیات ژانر چیست و کارکرد ژانرهای ادبی و هنری قدیمی در هنر و ادبیات امروز چه میتواند باشد؟

ژانرها، تیپهای داســتانی هســتند که به مرور به وجود آمدهاند تــا مخاطبین راحتتر بتوانند با این دســت آثار ارتبــاط برقرار کنند. اینتیپهــای داســتانی قواعــدی را بــه کار میگیرنــد که توجه مخاطب را بیشــتر بتواند به خــودش جلب کنــد. اما اســتفاده فراوان از ایــن قراردادها به مرور باعث شــد که آنها از کار بیفتند یا کماثر بشــوند و نتوانند باز مخاطبشان را مثل قبل دنبال خودشــان بکشــانند، چون مخاطبان دیگر با انواع و اقســام غافلگیریها، روایتها و رویکردهای آن ژانرها آشنا شده بودند و میدانستند در پیچ بعدی چه در انتظارشان است. برای جذب دوباره مخاطبان، نویسندگان و فیلمسازان شــروع کردند به شکستن قواعد ژانرها. ضد ژانر حرکتکردن هم تا جای خاصی میتوانســت کارساز باشد، چون از یک جایی به بعد قواعد و روشهای نویی که به آثار تزریق شده بود، به خاطر استفاده زیاد از حد، دوباره تبدیل به کلیشه شــده بود و مخاطب دوباره میتوانست دست نویســنده را بخواند و اینطوری همه چیز از دست میرفت. برخی از نویســندگان و فیلمســازان برای اینکه بتوانند آثار مهیج و پرکششی خلق کنند به سراغ ژانرهای مختلف رفتند. آثار بین ژانری حســنهای زیادی داشت و یکــی از حســنهایش این بود که تا مخاطــب میرفت از نویســنده جلو بزند او مســیر و ژانر کار را عوض میکرد و از جایی دیگر ســر در مــیآورد و دوباره از مخاطبش جلو میافتاد و داســتان باز جذاب میشد. علاوه بر این دسته،

پستمدرنها هم از ژانرها استفاده میکردند، اما صرفا به حرکتکردن بین ژانرها اکتفا نمیکردند، بلکه از هرچه که دور و برشــان بود برای ســاخت کولاژهای بیانتهایشان اســتفاده میکردند و برخلاف ژانرنویسها به هیچ قاعده و قانونــی پایبنــد نبودند. بــه همین دلیل هــم بود که هارمونی و اتمســفر و... محور اصلی آثارشــان شده بود، چون محورهای دیگر تاب این همه چیز متضاد و مختلف را نمیآورد.

گاهی ما شــاهد تلاشهایی هســتیم که ژانرها را دوباره به صحنه ادبیات برگردانند. شــما این قضیه را چطور میبینید و نظرتان درباره بازگشــت به ژانرهای قدیمی که به قول شما به تیپ تبدیل شدهاند چیست؟

ما امروز در عصر ژانرهای نامشــخص و تلنبارشــده و انواع و اقســام خــرده ژانرها و گفتمانها هســتیم. دیگر نمیشــود به ســادگی حتی این همه ژانر را شــناخت و دســتهبندی کرد و قواعد آن را فهمیــد و اجرا کرد. رجوع بــه ژانرها و قبول محدودیتهای هر ژانــر، آثار ما را بهتر نمیکند، بلکه ما را مقابل یک خطکش و وسیله سنجشی دایمی قــرار میدهد. وقتی ما میتوانیم از تمام چیزهایی که وجــود دارد و فقط یکیاش ژانرها هســتند به راحتی اســتفاده کنیم و با دست باز داســتانمان را تعریف کنیم و دایم تغییــر جهت بدهیم چرا باید خودمــان را زندانی محدودیتها بکنیم. سرمایه هر انسان عمرش است. چرا باید روی اسبی سرمایهگذاری کنیم که خیلی زود از نفس میافتد یا خوشبینانهاش این است که برندهای کوتاه عمر است. اگر به تجربههایی که مقابل ماست نگاهی بیندازیم، میفهمیم که قبل از ما این کارها شــده اســت. میتوانیم بــه راحتی ببینیم آنها کجا رفتند، کجا هســتند و... به هر حــال هر چقدر هم که ما از آنها باهوشتر باشــیم باز یک جایی همان حوالی ســر در میآوریم. آثاری که متعلق به این دوران هســتند باید تاب شــرایط این دوران را بیاورند و اِلا خیلی زود کهنه میشــوند. آثــاری که مهر این عصر را دارند، موجوداتی چندساحتی هستند که در خودشان تکثر، چندمعنایی و چیزهای زیادی را میتوانند یا باید جا بدهند. فرمهای بیانی تــازه، فرصتهای جدیدی را برای ما خلق میکنند. چرا باید پس تکیه کنیم صرفا به بخشی از گذشته و نقــاط ضعف و قوت آن را یکجــا و درهم قبول کنیم و قدرت انتخاب را از خودمان بگیریم. تلاشهای زیادی شده تا ما امروز اینجا هستیم و میتوانیم برای بیان جهانمان از هرچه که لازم است استفاده کنیم. آثار ما سوال و پاسخ ما به وســیله فرض مختصات جهان امروز است. آیا میشود جهان امروز را در کادر بســته دیــروز جا داد؟ ما با انتخاب فرم و روش بیانیمان، داریم نگرشمان را به دنیا مشخص میکنیم. جهان تیپشــده ژانر نمیتواند جهان واقعی ما را در خودش جا بدهد. رفتن به ســمت ادبیات ژانر یعنی رفتن به ســمت جهانی که قواعد مشخص و معین دارد و جهان امروز هر چه که باشد این جهان نیست؛ یعنی قضیه سلیقه یا بودن دو نوع داستان یا دو نوع فیلم نیست. قضیه دو نوع نگرش، رویکرد و اندیشه متفاوت است.

«از گمشــدگی تا رهایی، دیالکتیک شعر و زندگی فروغ فرخزاد در تکنیکِ شــعری او» کتابی اســت از محمود نیکبخت که در نشر گمان منتشر شده اســت. نیکبخت در این کتاب شــعر فروغ فــرخزاد را براســاس دورههای مختلف شعری او تحلیل کرده است. کتاب شــامل چهار فصل، سالشــمار زندگی فــروغ فرخزاد و گزیــدهای از بهترین شعرهای اوســت. فصل اول کتاب به دوران گمشــدگی و ناآگاهی فروغ اختصــاص دارد. در فصل دوم دوران خودیافتگــی و آگاهــی فروغ بررسی شــده است . «چگونگی زبان و وزن در شــعر فروغ»، «چگونگی بیان در شــعر فــروغ»، «چگونگی تکنیک و ساختار در شــعر فروغ» و «نگاهی به ســاختار شــعر بر او ببخشــایید،» موضوعاتی اســت که در این فصل به آنها پرداخته شده است. فصل سوم کتاب درباره دوران ازخودگذشــتگی و رهایی فروغ اســت و فصل چهارم با عنوان «در جســتجوی دو دست سبز جوان » نگاهی اســت به ساختار شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد». در بخش پایانی کتاب که شامل منتخبی از بهترین شــعرهای فروغ اســت این شــعرها را میخوانیم: ایمان بیاوریم به آغاز فصل ســرد...، بر او ببخشایید، تنها صداست که میماند، پنجره، بعد از تو، پرنده مردنیســت، تولدی دیگر، وهم ســبز، فتح باغ، دیدار در شب، در غروبــی ابدی و باد مــا را خواهد برد. نیکبخــت در بخشــی از مقدمــه این کتاب مینویسد : «از انتشار تولدی دیگر و آخرین شــعرهای فــروغ چند دهه میگذرد اما هنوز بسیاری از ویژگیها و دستاوردهای شعری و نگرشیِ فروغ ناشــناخته مانده اســت. در این مدت دهها نوشــته در شرح شــعر و زندگی او منتشــر شــده، ولی پیرامــون تنها شعر متشــکل مجموعه تولدی دیگر )شــعر بر او ببخشــایید( هرگز کسی اشارهای نکرده و درباره ساختار ایمان بیاوریم...، درخشــانترین شعر فروغ، سخنی نگفته است. به اعتقاد محمود نیکبخــت شــعر «ایمــان بیاوریم »... درخشــانترین دســتاورد فــروغ «در قلمــرو شــعر نیمایــی و در عرصــه آفرینش ســاختار شــعر بلند» است. او در ادامــه این مقدمه مینویســد: «فروغ، در میان شــاعران پس از نیما، تنها چهرهای اســت که با آثار دوران کمــال خود بــه نگــرش و تکنیک یا صناعتــی ویژه دســت مییابــد و هر دو رســالت فردی و اجتماعیِ شــاعر واقعــی را به انجام میرســاند. او، با شناخت واقعیتهای درونی و بیرونیِ خویــش، زوال را به عنــوان درونمایه اصلی آثارش کشف کرد و خودسرایی را بــه مثابه مهمتریــن ویژگی تکنیک ساختار شــعرش پذیرفت. بدینگونه فروغ توانســت بــا بیــان ویژگیهای فردی خود، چهرهاش را در شعر فراز آورد و بــا تبییــن واقعیتهای دنیای پیرامــون خویش خصایــص عصر و جامعهاش را ماندگار سازد و سرانجام، با آخرین آثارش، راه رسیدن به رهایی و فراتررفتــن از آن زوال و تباهــی را نشــان دهد و مهمترین وظیفه هنر را به انجام رســاند.» نیکبخت آثار فروغ را نشــانگر «پیوند و تأثیر و تأثر متقابل یا دیالکتیکی» میدانــد که به اعتقاد او همواره میان شــعر و زندگی فروغ وجود داشته است. او همچنین معتقد است اشعار فروغ «آشکارکننده نگرش و تکنیک ویژهای» هستند که فروغ به آن دست یافته است.

بالزنها محمدرضا کاتب نشر هیلا

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.