اين يک جهان عادی نیست

Shargh - - كتابِ شرق -

در «بالزنها» هم مثل دیگر آثار شما یک عنصر عرفانی خیلی محسوس وجود دارد کــه نمیدانم با وقوف خودتان وارد رمانهایتان میشــود یا بهطور ناخودآگاه؟ مثلا اینکه همه داســتانها در واقع یک داستان است و همه شــخصیتها وجوهی از یک شخصیت هســتند و هرکس خود را در دیگری مییابــد. یعنی یکجور نگاه وحدت وجودی. حتی در جایی از رمان راوی حرفی میزند که مرا یاد تمثیل عرفانی «فیل در تاریکی» انداخت؟

حکایــت فیل در تاریکی، نماد دوران مدرن اســت. حرفی بــود که از زمان خودش خیلی جلوتر بود. چنین حرفی زمانی زده شده که قطعیت تام در همه امور ســایه انداخته بــود و مولانا بیان میکند که هرکــس از زاویه خودش به مفاهیم و حقیقت مینگرد و در نهایت هم هرکس از حقیقت تام و تمامی که وجود دارد برداشــت خودش را میکند، امــا حکایت دوران ما حکایت دیگری اســت. در حکایت فیــل در تاریکی، فیلی وجــود دارد و تاریکی و آدمهایی که هرکدام به تکهای از حقیقت دست پیدا میکنند و بعد فکر میکنند که به تمام حقیقت دست پیدا کردهاند. در رمان «لمس» من به این حکایت اشاره کردهام. فرق حکایت اصلی، با حکایت دوران ما این اســت که امروز دیگر فیلی وجود ندارد و داستان این است که چند نفر میان بیابان برهوتی ایستادهاند و چشمهای خود را بستهاند. یکی از آنها هوا را در آغوش میگیرد و میگوید چه سر بزرگی دارد این فیل، یکی زمین را لمس میکند و میگوید چه پایی دارد این فیل، یکی دســتش را در هوا تکان میدهد و میگوید چــه گوشهایی دارد این حیوان، و شنوندهای آنسوتر نشسته و منتظر است ببیند کاری از اینها برمیآید یا نه.

و اینگونه است که فیل دنیای پسامدرن محو میشود و از حکایت ما چندتا آدم و یــک بیابان برهــوت باقی میماند. آدمهایی که خودشــان را هی لمس میکنند و بعد به این نتیجه میرسند که آن بیرون یک چیزی باید وجود داشته باشــد، و چهچیزی با ابعادی که او در دســت دارد میخوانــد. وقتی فیلی در کار نیســت، چه چیز را واقعا این آدمها لمس میکنند. میدانم شاید به توافق رســیدهاند که بهجای اثبات خودشــان بهتر اســت اول وجود آن فیل را اثبات کنند بعد سر اثبات خودشان بجنگند. وقتی فیلی در کار نیست، خوب آنها هم نمیتوانند به بهانه لمسکردن چیزی خودشان را بیان یا اثبات کنند. اینجاست که طنز ماجرا خودش را نشــانمان میدهد. ایــن آدم وهمزده، کاریکاتوری از انسان امروز و حقیقتهایش است...

این لحن طنزآمیــزی هم که در روایت «بالزنهــا» و بعضی آثار دیگر شــما هم وجود دارد از همین نگاه میآید و به همین قضیهای که میگویید برمیگــردد؟ طنزی که حتی در خشــنترین و بحرانیترین لحظههای این رمانها هم حضور دارد...

شــاید طنز نابههنگامی کــه امروز به آثار ما راه پیــدا کرده به همین قضیه برگردد و شــاید لحن طنزآمیز راوی رمان «بالزنها » و «چشــمهایم آبی بود »و «رامکننده»، آن هــم در لحظههای بحرانیای مثل مرگ و شکنجهشــدن و... از همینجا ریشــه میگیرد. این یک جهان عادی نیســت. یک جهان دیوانه با آدمهایی وهمزده و مضطرب و... است. برای توصیف این جهان غریب از لحن طنزآمیز و شیطنتآمیز استفاده میکنیم تا تراژدی ماجرا خودش را بهتر نشان بدهد. نســخه کمدی این جهان، خیلی خوفناکتر از نسخه تراژدیاش است، چون در نگاه اول ممکن اســت نشود با آن همذاتپنداری کنیم و با شرایطش کنــار بیاییم. اما هنر و ادبیات میتواند ما را از مســیری پیــش ببرد که باور هر شــرایطی شدنی باشــد، چون هنر و ادبیات، مفاهیم را، اگر چه از ما دور باشند، تبدیل به ســفری میکند که هر کســی بتوانــد آن را تجربه و بــاور کند. وقتی حقیقت، تبدیل به حقایق هموزن و واقعیت، تبدیل به واقعیتهای بیشمار و همسطح شد، باید میدانستیم که از چنین جاهایی بالاخره سر درمیآوریم. حالا هرطور شــده باید آن فیلی را که محوش کردیم یا محو شده، یک طوری برش گردانیم به حکایتمان، یا دستکم ابعادش را مشخص کنیم تا با وهمهایمان فاصله پیدا کنیم.

هر اثری که به دست هنرمندی خلق میشود برآیندی از نگاه آن هنرمند

اســت. نگاه شما به مقوله نوشــتن چیســت که خروجیاش چنین آثاری میشــود؟ در حقیقت به نوعی میخواهم برگــردم به ابتدای بحثمان که گفتید باید رجوع کنیم به علتهای وجودی ادبیات و هنر. شما اگر بخواهید اشارهای داشته باشید به یکی از کارکردهای ادبیات و هنر،چهچیزی را عنوان میکنید و چه کارکردی برای ادبیات و هنر قائل هستید؟ شــاید یکی از کارکردهای مهم هنر و ادبیات که در جامعه ما مغفول واقع شده، این است که هنر و ادبیات میتواند بستری مناسب برای رشد و بروز خرد جمعــی و ناخودآگاه جمعی ما باشــد. در مورد ناخودآگاه گفته میشــود که اطلاعات و اشــارههای غیرقابلپذیرش از خودآگاه به ناخودآگاه رانده میشود. زبان ناخودآگاه زبان حذف، تحریف و تبدیل است. بسیاری از پردازشها با قواعد آگاهی ما قابلپذیرش نیســت و گاه اطــلاع از آنها فرد یا جامعه را دچار عدم تعادل، افسردگی و مشکلات دیگر میکند. به همین دلیل زمانی فرد یا اجتماع اجازه میدهد چیزی در آگاهیاش مرئی بشود که چهره مناسب و قابلقبولی داشته باشــد. فقط آنوقت است که خودآگاه مهر تایید پای آن میزند و قبول میکنــد چنین چیزی وجــود دارد. این چهره که مورد تایید خــودآگاه فردی و جامعه اســت، در حقیقت چهره واقعی فرد یا جمع نیست، بلکه یک ماسک اســت؛ ماسکی که پسندیده و انتخاب شده است تا آن چهره زشت و واقعی را بپوشــاند؛ ماسکی که میتواند چهره واقعی را تحریف یا حذف کند و از این راه به تعادل برســد. تحریفها، به مرور با ســختگیری خودآگاه جمعی یا فردی تغییر میکنند و پیچیدهتر میشوند. یعنی هربار که تمایلات و خواستههای فرد یا جمع، سرکوب و حذف میشود، برای آمدن به سطح خودآگاه از فریب بیشتر و پیچیدهتری اســتفاده میکند. عدم ارضاء این پسزدهها، فرد یا جمع را دچار ناهنجاری میکند. اینجاست که هنر و ادبیات میتواند وسیله و محملی باشد برای بروز چهره واقعی و دستکارینشــده این آدم و جامعهاش، چون بخش زیادی از کار هنرمند توســط ناخودآگاهش به سامان میرسد و بخش زیادی از ناخودآگاه فردی میتواند نمودی از ناخودآگاه جمعی باشــد. پس زمانی خرد جمعی میتواند دستبهکار شود و جامعه را به سمت تعادل ببرد که جامعه با چهره واقعی خودش روبهرو شده باشد. خرد جمعی، فرهنگ، تاریخ و تمام گذشته و داشتههای آن جامعه را در خودش جا میدهد. وقتی جامعهای دچار مشــکل و عدم توازن و بحران میشود، ناخودآگاه جمعی و خرد جمعی برای تعادل آن جامعه به حرکت درمیآید و پیشــنهاد میدهد و ایدههای مختلف را بررســی میکند. به گذشته رجوع میکند و چیزهایی را از آن بیرون میکشد و مقابل چشــم آن جامعه میگذارد. برای آنکه جلو پیشروی بحرانها گرفته شود، پیشــنهادهای ناخودآگاه و خرد جمعی باید توسط آن جامعه بهوضوح لمس شود، چون بخشــی از جامعه هنوز مقاومت میکند و نمیتواند وجود آن مســئله و بحران را با آن سروشــکل، بپذیرد. خرد جمعی مانند ناخودآگاه جمعــی، باید بتواند آزادانه از مفری بیرون بزند و خودش را نشــان آن جامعه بدهد و افکار و پیشنهادهای مختلف را از عمیقترین لایههای آن قوم و جامعه بیرون بکشد و به سطح بیاورد. هنر و ادبیات میتواند مفر و بستر مناسبی باشد تا هم ناخودآگاه فردی و جمعی و هم خرد جمعی و فردی در آن بروز پیدا کند تا جامعه بتواند برای تصحیح خودش گام بردارد.

آیا شما برای هنرمندان، به خاطر کاری که در اینجا انجام میدهند، مقام و منزلت ویژهای قائل میشوید؟

هنرمنــدان فقط یک مدیوم و وســیلهاند که اگــر آزادشــان بگذارند، آنها میتوانند از طریق ناخودآگاه فردیشان به ناخودآگاه جمعی و خرد جمعی راه پیدا کنند. چرخ چاه نمیتواند ادعا کند که چیز خاص و منحصر به فردی است. چرخ چاه فقط یک وسیله است که از زیر زمین آب را به سطح زمین میآورد. آیا چرخ چاه خالق آب است یا مقام و درک منحصر به فردی از آب دارد؟ نه، فقط وسیلهای است که ما لازمش داریم. هر عصری حامل نگاه، مسائل، بیماریها و تمایلات بسیار پیچیدهای است که بالاتر از درک یک فرد است. هنرمند خودش را به دســت امیال تجلینیافته و موج زمانش میســپارد و میتواند مثل یک آیینه چیزهایی از جمله پسزدهها را نشــان بدهد. گاهی ممکن اســت رد پای یک دوران یا ناخودآگاه جامعهای در یک اثر بهوضوح دیده شــود و گاهی هم آن رد بــه صورت درونمایــهای درمیآید که در مجموعهای از آثار به چشــم میآید. هنرمند در اثرش خودش را به دســت دورانش میسپارد و گدازههای این آتشفشان به نظر خاموش را به سطح میآورد و بیآنکه حتی بخواهد به چیزهایی اشاره میکند که در اعماق فرهنگ و تاریخ آن جامعه وجود دارد. این یکی از کارکردهای مهم ادبیات و هنر است و اگر ما به هر دلیلی از بروز و ظهور ناخودآگاه جمعی و عقل جمعی در آثارمان جلوگیری بکنیم، فقط خودمان را از یک وســیله کارآمد و بزرگ محروم کردهایم و موقتی هم مشــکلمان را حل کردهایم اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، پس از مدتی بیماریها و آســیبها، بزرگتر و قویتر از قبل دوباره به ســراغمان میآیند و مقابل ما صف میکشند؛ آن وقت مجبور میشــویم به هزار راه دیگر متوسل شویم تا شاید مشکلمان را دریابیم، چون در ظاهر مشکلی وجود ندارد و عقلانی نیست که مشکلی وجود نداشــته باشد اما تا گردن در تبعات آن مشکل دست و پا بزنیم. وقتی بحرانها و مشــکلات را ما انکار میکنیم پس به دنبال حل آن هم نخواهیم رفت و این طوری اســت که دردهای ما کهنه میشوند و نسل در نسل همراه ما میآیند و ما را به خودشان مبتلا میکنند.

برخی از هنرمندان عقیده دارند که از هنر و ادبیات دیگر در این دوران کار زیادی برنمیآید و به کمک هنر و ادبیات نمیتوان مشــکلات جامعه را حل کرد. به نظر میآید شما با این طرز تلقی مخالف هستید؟

کسانی که چنین عقایدی دارند هنوز در گذشته به سر میبرند و فکر میکنند تا رمانی نوشته شد یا فیلمی ساختند، یکشبه مردم باید تحول پیدا کنند و همه با هم اصلاح شوند و به راه راستی که مد نظر آن هنرمند است هدایت شوند.

چنین نگاهی به هنر و ادبیات به نظر شــما ریشه در گذشته دارد؟ برای این میپرســم که گفتید طرفداران این طرز تلقــی از هنر و ادبیات هنوز در گذشته به سر میبرند...

این نــگاه از اینجا میآید که زمانی برای هنرمنــدان مقام و جایگاه ویژهای قائل بودند. امروز حتی فلاســفه هم دیگر دنبال این جایگاه نیستند. وقتی گفته میشود هنر و ادبیات امروز دیگر کارکرد ندارد، منظورشان این است که آثارشان مثل گذشته دیگر نمیتوانند کار کنند. اما نقش ادبیات و هنر این نیست که اینها برای خودشــان یا دیگران فرض کردهاند. وقتی به اشــتباه نقشی برای آثارمان قائل میشــویم و بعد میبینیم آن تأثیری را که میخواهیم نمیگذارند، ناامید میشــویم و مینالیم که از هنر و ادبیات دیگر کاری برنمیآید. این حرف نشان میدهد که ما هدفگذاری اشتباه کردهایم. میخواهیم از چرخ چاه استفادهای بکنیم که در ذات آن نیســت. مثلا با چرخ چاه میخواهیم پرواز کنیم یا سنگ ببریم. چه کســی گفته مسئولیت چرخ چاه سنگبریدن است؟ دنیا نمیآید به خاطر خوشامد ما پا روی قواعدش بگذارد.

آیا نوع هنر و ادبیاتی که تولید میشود در دورکردن آن از یا نزدیککردن آن به کارکردی که شما برای هنر و ادبیات قائل هستید نقش دارد؟

وقتی به هــر دلیلی ما اجازه نمیدهیم هنر و ادبیات آزادانه کارش را بکند و دست و پایش را میبندیم، مشخص است که نمیتوانیم از دستآوردهایش استفاده کنیم. وقتی هنر و ادبیات تبدیل شد به یک روایت صرف یا داستانگویی صرف یا سرگرمی صرف و... مخاطب هم به آن پشت میکند و میگوید چرا باید برای وســیلهای دستکاریشده که هیچ کاری برایم نمیکند این همه اهمیت قائل بشــوم. آنوقت است که برای دیدن چهره واقعیاش به راه میافتد و به هر جایی که میتواند چهره او و جامعهاش را نشان بدهد سرک میکشد. گاهی خودش آستین بالا میزند تا بفهمد کجاست و کیست. مشخص نیست چهرهای که او بین این همه اطلاعــات در هم و منافع گروههای مختلف و... از خودش به دســت میآورد چقدر با چهره واقعیاش همخوان است و مشکل از اینجا آغاز میشود که او به چهره تازهاش اعتماد میکند. چهرهای که نیازها، افکار و همهچیز او را میتواند تغییر بدهد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.