از روزگار رفته حكایت

Shargh - - شرق -

او همــه را در این عقیمبودنِ فکر ســهیم میدانــد حتی آنان را که ســکوت کردهاند به هر ملاحظهای و چهبســا خودش را کــه در برابر نوشــتهای از جلال تنها ســکوت کرده بود به این بهانه که دستنویس نبــود و جــلال آن را در قالب کتابی چاپشــده بــه او داده بود تا نظر دهد و گلســتان که خوانده بود آن را نوشتهای بیســروتَه یافته بود با حرفهایی بیســروتَه، اما نقدونظری ننوشته بود چون فکر میکرد که پرتیهای آن چنان اســت که فوری اصلِکار منحل و متروک از ذهنها میشود، که نشد. در نامه گلستان تکههایی هم هست درباره نیما. بعد از قریببه صد و نود و شــش صفحه که چندان کســی از گزند نقدها و مو را از ماستکشــیدنهای گلســتان در امان نمیماند، نام نیما میآید بهایــن ترتیب: «نیما البته چیز دیگر بود.» نیما که نقالی بیبدیل بود از کیسهکیســه شعر و قصهای تعریف میکرد که در انبار توی سقف خانه چپانده است. «سی سال رفته است که او مرده است اما آنچیزی که در یاد است بیشیلهپیله میآمد. در ذهنم برای او احترام فراوان است اما یادم از ذهنم بهزورِ احترام نمیآید. صاف اســت و پاک میآید» همراه با خاطرهای که اندکی هم رنگِ حســرت دارد، اگرنه برای گلســتان، که برای ما. گلســتان یک شــب در خانه ســیمین و جلال به نیما میگوید، بیایید از شــما فیلم بردارم. «گفتم اینکه خانهتان افتاده اســت در کنار قبرســتان یکجور ذکر تصادف و تقدیر در زندگانی و کار شماست. جای شــما شدهســت کنار گروه گورهای سنگســاییده؛ یک زندگانی نشسته پیش مردههای صفبسته.» فیلم ساخته نشــد اما گلستانِ کمالگرای ســختگیر در کار هنر، از همان نگاهِ خیره به شــعلههای آتش بخاری دیواری فهمیده بود که نیما از جنسِ قصد او درست آگاه است. سرآخر نامه در صفحه 103 اینچنین تمام میشود: «من بیآنکه خواسته باشم یــا اعتنا کنم روبهرو بودم با دو جــور آدمهای پرخاشجوی پیچخورده در کار درک... کــه توی تله تعصب خود بودند... یا بهگفته تو از قماشِ یاعلی یلهش کن، فعلا، تا ببینیم بعدها چه میشــود، دیگر...» نامه در همین صفحه تمام میشود و بقیهای در دست نیست.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.