خستگی و «اماس» مبتلایان خسته یا خستگان مبتلا؟!

Shargh - - جامعه - مریم پیمان

«میشــنوی؟» صدایــم هیچ پژواکــی ندارد. دوباره فریاد میزنم؛ «خدایا!» هیچ آوایی شــنیده نمیشود، از دل گرفته و ســینه غم دارم. تارهای صوتــیام حرکتــی نمیکنند و صدایــی در خانه نمیپیچد و انعکاســی به گوشهایم نمیرســد. اشکهایم صورتم را خیس میکنند و دستهایم بیرمق دنبال دستمالی میگردند. سنگینی نفسی مانده در ســینهام بینیام را میســوزاند. «خسته شــدم». همین را میدانم که از این نوع از «بودن» خستهام؛ از بودن با «اماس». از همراهداشتن یک برچســب و جور دیگر زندگیکردن. این درد دیگر دوســت و همراه مــن نیســت. علتالعلل همه دشواریهاســت. دلم عادیبــودن را میخواهد. نعمتی به اسم «سلامتی» که خاطره داشتنش را به یاد نمیآورم. دســت از سازش کشیدهام و اگر او همچنان بــه جنگ ادامه بدهد، من جنگ را به رسمیت خواهم شناخت و این نقطه، آغاز پیروزی آن خواهد بود. دلم میلرزد از احتمال شکســت و بالابردن پرچم ســفید. به قول عاطفه؛ «بدن ما موذی است». اشــکهایم بند نمیآیند. امید من کمتر از یک ماه دوام داشــت و انگار قرار نیســت از دســت ایــن درد و تزریقهای مکرر رها شــوم. پزشــک آزمایشهایی برای تعییــن تکلیف تجویز کرده اســت که حتی از اسم آنها و احتمال جواب منفیشــان جرئت رفتن به آزمایشگاه و مرکزی را ندارم. میترسم. میترســم این بار هم مصلحت چیز دیگری باشــد و خیر چیــزی جز قطع درمان. «بــس آرزو که در دل من مرد/ چون عشــقهای خــام جوانی/ امــا امید همــره من مانــد/ با من نشست در پس زانو/ تنها گریستیم نهانی!». ترس ســلولهایم را کرختتر و نشــانههای بیماری را قویتر از همیشه کرده است و این روزها به بهانه بهار و خستگی بیشــتر در رختخواب میمانم، اما باز هم خســتهام، خســته. همه بیماران مبتلا به «اماس» نیاز به اســتراحت بیشتري از «سالمها» دارند و از زود خستهشــدن گلایه میکنند. بیشــتر بیماران به بیش از هشــت ساعت خواب رضایت نمیدهند و سعی میکنند کارهای روزمره را مثل دیگران انجام دهند و جالب اســت که بر اســاس بررســیها تفاوتی در کاهش خســتگی بین چهار یا 11 ســاعت خواب وجود ندارد. خســتگی برای مبتلایان به «اماس» به دو نوع ذهنی و جســمی تقسیم میشود و خستگی ذهنی به دلیل استرس و افسردگی و خستگی جسمی به دلیل گرما تشدید میشــود. به پارچه آرمدار روی تخت بیمارستان نگاه میکنم. صدایی در گوشــم میپیچد؛ «مهم نیست. حداکثر کور میشــوی!» تلخی مزاح او با هر حرفی از واژگانش در رگهایم جاری میشود. چیزی مثــل زهر انتهــای گلویم حــس میکنم. رنج خشم، غم، نفرت و حســرت همزمان در من تقویت میشــود. در ماهیچههایــم کرختی موج میزند. دراز میکشــم و به قطرههای ســرُم نگاه میکنم. توان شمارش آنها را ندارم. چشمهایم را میبندم و از اطرافم دور میشوم. «بیدار شو! یک روز جمعه صبحانه به ما بده!» صدایش، چندین برابر خســتهام میکند. پتو را روی ســرم میکشم و سوزشــی در دســتم چشــمهایم را باز میکند. خون در لوله ســرُم بالا میرود و جاذبه را به بازی میگیرد. نگاه در اتــاق میچرخانم. هیچکس در اتاق نیست، جز جسم زنی روی تخت من.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.