رو ایتی یکوتانه از فتنرهاتعزاودارییک زلز ملهریخخودش

Shargh - - جامعه -

مجيد خاكپــور: حال فضانــوردی جامانــده در یک ایســتگاه فضایی در مریخ. عموحیدر را که میبینم، در آن اتمســفر خاکی و تنها، چنین تصویر و تصوری به ذهنم میرســد. اینکه چطور زلزله او را پیدا کرده تا دست روی زندگیاش بگذارد، برایم سؤال است.

از همــان ســؤالهایی کــه طــرح میشــوند تا بیجواب بمانند؛ تا ابد.

دنیــا از هر طرفــش که بروی یک تَــه دارد. مثلا همین روستای «دوقلعه بِراشک» در صدوسی، چهل کیلومتری کمی شــرقیتر از مشــهد در شرق ایران، یکــی از تههای دنیاســت. روســتایی در انتهای یک جاده خاکی فرعیتر از فرعــی، که «‪Google map‬ » و «GPS» هــم در کارش وا میماننــد و آدرس نمیدهنــد. میرســی، وقتی که ســینه پــا مورمور میشود از فشــار ســاعتی که روی پدال گاز با فشار نگاه داشــته شــده، وقتی گوشها لبریز است از آواز حنجــره بلندگوهایی که میخواســتند صدای جاده را خفه کنند، میرســی... میرسی به روستایی روی حالت سکوت... .

حالا اینکــه چطور زلزله این روســتا را پیدا کرده ســؤال نیست، سؤال این است که چرا تنها کشته این زلزله باید زنِ تنهاترین مردِ روستا میبود؟ او در همه این روزهای گذشــته از زلزله چند بار پرسیده است: «چرا فاطمه من؟»؛ هیچکس نمیداند.

بیبــار و ثمر نبــوده، دختــر و پســری دارد، اما کوچیدهاند از این روســتا ســالها پیــش. همبالین و همســر و همدم 39ســالهاش را از دســت داده؛ مردی که خودش نمیداند دقیقا چند ســال از خدا عمر گرفته اســت؛ نه به خاطر ضعف حافظه، سواد نداشــته و شناســنامهاش را نخوانــده، هیچوقت. تناقضی اســت برای خودش. قوز و کمر خمیدهاش اصلا به چهــره و حافظهاش نمیخــورد. انگار این قــوز مال آدمی هزارســاله بوده که برش داشــته و گذاشتهاند روی کمر او.

چه کســی و با چه نقالــهای میتواند این درجه از خمیدگی را اندازه بگیرد و اصلا اگر بشــود، چطور میتــوان فهمید چند درجهاش مال کار و جانکندن روی زمیــن بوده، چنــد درجهاش مــال رنج و چند درجهاش مال غم؟ هیچکس نمیتواند.

مــردِ طبیعــت اســت ولــی، راه و رســمش را میشناســد. ســختی زیاد کشــیده و این را از تلخی و ســفتی واقعگرایی محض حرفهایش میشــود فهمید، تلخیای که جز با زجرهای ســریالی زندگی به دســت نمیآید. میداند دنیا بــا هیچ کس عهد اخوت نبســته و در ســوگ زنش حزیــن و با نگاه به زمین دوخته میگوید: «خواســت خدا بوده». زمینی که سهم او از آن درســت به ابعادی بوده که ویران شــده و حالا سرپناهش چادرهای سفید و پلاستیکی هلالاحمر است. به خانه تازه خو میگیرد؟

داراییاش دو، ســه گوســفند اســت، دو انگشتر بدلی و چند اسکناس که جایی برای خرجکردنشان نیســت. خورد و خوراکش را همولایتیها میدهند اما شــاید لباسهایــش هیچوقت اینقــدر چرک و خاکآلود نبوده. اهالی بعد از زلزله مثل انگشتهای یک مشــت دور هم جمع شدهاند با یک درد مشترک دیگر. روستا صددرصد تخریب شده و خانههایی که تاب آوردهاند هم دیگر جایی نیست که بشود چراغی در آنها روشن کرد. لودری دارد دیوارهای سرپامانده را آوار میکند تا بعــد، کمکم، خانههایی جدید زاده شوند جای قبلیها.

آهسته و ریز قدم برمیدارد. کجا را دارد که برود؟ جای خانه آوارشــدهاش هیچچیزی نیست. زنش را بردهانــد به ولایت اجــدادی چنددهکیلومتر دورتر تا پیش کَســانش، پدر و مــادرش دفنش کنند. ورودی روســتا تپهای هست، ســبز، برآمده و ملایم؛ زنی در ماه آخر بارداری؛ قبرســتانی قدیمی است. زیباترین نقطه روســتا که مشرف اســت به دشتی کوچک که خورشید از یک ســمتش طلوع و در سمت دیگرش غروب میکند. پدر و مــادر و برادر عموحیدر در دل همین تپه خوابیدهاند. با چه کســی باید حرف بزند؟ نمیداند.

عموحیدر تــوی مریخ خودش اســت؛ جامانده، دورافتاده. اگر شدنی بود در روزنامهها آگهی میکردم یک نفر بیاید قطعه موســیقی بیکلام ‪»All Gone«‬ را از بــازی «‪The Last Of Us‬ » بردارد و بگذارد روی بقیه زندگی عموحیدر؛ کسی میتواند؟

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.