ممدل- شیفت3

Shargh - - زاويه - عباس اسماعیلی . کارشناس معدن

ممدل کارگر دونپایه بود. ممدل سرباز نبود. ممدل هیچ مدالی تاکنون نگرفته بود و نیز نخواهد گرفت. حال که رفته اســت، حتی اگر میماند نیز هم.

ممدل قهرمان نبود. با این همه ممدل در خانه خود شــاه بود یا شــاید هم نبود. چه کسی میداند. حال که رفته، شاید عزیز شده است. ممدل را هیچکس نمیشناخت؛ شاید خودش هم خودش را از یاد برده بود.

ممــدل ســرباز نبود، پــس تفنــگ نداشــت. اما ممدل ســر یکســاعتو45 دقیقه با پرفوراتور چال یک مترو20 ســانتیمتري در ســینه کار شــیل میزد و بعد با دینامیت شــارژ میکرد. عقب میکشــید بعدش بنگ، بنگ، بنگ، بنگ، بــوم. ممدل دلش خنک میشد؛ انگار که مثل فیلمهای آلمانی زده به پایه پل اصلی.

ممدل مدال نداشــت. هیچکدام آنهایي که آن زیر کار میکنند مدال نمیگیرنــد. هیچ کس آنها را نمیبیند. هیچکس. هیچکس، مگر خدا.

ممدل نه شعر میخواند، نه کتاب، فقط کمي آیتالکرسی بلد بود. صدای چکش پرفوراتور توی سرش میپیچید. دور میزد، دور میزد، دور میزد، بعدش میشد یك ترانه، یک زمزمه، چیزی مثل آن همه مهربانی که فقط از ننهاش دیده بود.

ممدل زیــر خروارها خاک آرمیــده، نه اکســیژنی و نه هوایی. ممدل از هماکنون شــروع به فسیلشــدن کرده است. نه مهربانی چشــمانش، نه دســتان پرزور ماهرش و نه قلبــش باقی خواهد ماند. فقط استخوان مچالهشــدهاش. درست مثل آنکه در زهدان مادرش، مچاله، مچاله، درد در همه طناب بدنش.

ممدل آن پایین زغال میکشــید بیرون، تا چراغ خانه ما روشن شود. نیروگاه حرارتی فلان جا بچرخد.

هفته پیش از آنچه دیده بود، تعجب کرده بود. رگه نازک زغال، تروتمیز، نه برای سوختن و حرارت، نه برای کک، آنقدر خالص بود که باید برود براي ســاخت لــوازم آرایش. یك تکه کوچك از آن را کند، گذاشت در جیبش براي ننه بچههاش.

پرفوراتور که کار میکرد، هی صدا، هی صدا، ممدل آن زیر، آن پایین که جرق جرق گاز متان شــنیده میشــد، به چشمه آب سرد روستای یورت اندیشه میکرد و به چشمهای رعنا.

*** شاید باورمان شود که ممدل آدم مهمی بود. ممدل آقای دکتر نبود، ممدل یک کارگر ســاده بود. خیلی ســاده. ممدل زغال را از خیلی پایین از دالانهای تنگ بالا میکشید.

ممدل خرمشــهر را آزاد نکــرد. ممل نه میخواســت برود به آمریکا و نه پز میداد به همسایهاش. ممدل خیلی خاکی بود. صبح که میرفت پایین، صورتش ســفید بود و غروب نه از رنگ چشمش میشــد شناختش و نه از حالت حرفزدنش، ممدل با شانهاش که یکوری افتاده بود، از همان دور معلوم بود که دارد میآید.

ممــدل زغال میکشــید بیــرون، تا مــا همینجور کــه زمزمه میکنیم، «هرگز نشه فراموش لامپ اضافه خاموش» حال نداشته باشیم لامپ اضافه را خاموش کنیم.

ممدل در یک معدن زغالسنگ کوچک کار میکرد. مرگ ممدل هیچ اتفاق بزرگی نیست مثل همه کسانی که در جادهها میمیرند. قیمت زغــال حتی یک قران نیز تغییر نخواهــد کرد. معدن یورت تعطیل خواهد شــد، برای دو هفته یا شــاید ســه هفته. به اندازه 20 نفر که جان دادند، 20 ددســتورالعمل صادر خواهد شــد، 20 آییننامه، 20 دقیقه بعد هم میرود آن زیرمیرا بایگانی میشــود؛ درســت مثل تن بیجان ممدل که در شیلها بایگانی شده تا بعدا فسیلش کشف شود.

نه کســی مؤاخذه میشــود، نه کســی اخراج خواهد شد و نه هیچکس مسئولیت این فاجعه را خواهد پذیرفت.

مسئول ایمنی معدن یورت هم چندروزی آفتابی نخواهد شد تا آبها از آســیاب بیفتد. آقای رئیس اینگونه خواسته است. «همه اقدامات براي سرپوشگذاشــتن به ماجرا به خوبی صورت گرفته است». رفیق ممدل به آقای رئیس اینگونه گزارش داد.

ممــدل شــما آدم مهمــی شــدهاید. در کانالهای تلگــرام با عکسهای خوشآبورنگ از آنتونی باندراس از شما یاد میشود. ممــدل از دو چیز عقــم میگیرد؛ از بــوی گاز متــان، از این همه جوگیرشدن.

ممــدل، گاز متان، متان، ممدل تو که زبانت در این همه ســال سنسور گاز متان بود! ممدل گاز متان، ممدل گاز متان... .

و اینگونه «مهربانی چشمان ممدل هزارپاره شد.»

پانویس: ممدل: مخفف نام محمدعلی در گویش خودمانی محلی شیفت 3: سه شیفت هشتساعته یک روز کاری را میسازد. شیفت سه از ساعت 11 شب شروع ميشود و هفت صبح خاتمه ميیابد. پرفوراتور: چکش با مته سوراخکننده با استفاده از هوای فشرده به دوران میافتــد و بر اثر ضربه ســوراخ لازم را براي بارگذاری مواد منفجره تولید میکند. این ابزار صدای مخوفی تولید میکند. شیل: نام زمینشناسی سنگی که معمولا میزبان ذغالسنگ است. متــان: گازي با قدرت انفجــار که در طول زمان زمینشناســی در لایههای شــیلی محبوس و با حفر تونل در این سنگها، با صدای انفجارهای کوچک از آن آزاد میشود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.