اينجا، مردم تنهايند

Shargh - - اقتصاد -

مهدی افشارنیک:

من نشسته بودم روی زمین. کف اتاق. خانه شیخ ناصری. مرد عرب بالای ســرم. رشید بود و در نظر من رشیدتر. بغض کرده بود که نه بغض، خشــم فروخفته بود و با تمام جانش از ســیل و هجومش به بیرون مراقبت میکرد «آقای وزیر، آقای زنگنه اینجا این قدر آلوده است و ریزگرد و درشــتگرد و هزار گرد ناجور دیگر دارد که نوزادهای ما که متولد میشوند، در ریهشــان از همان روز اول سوراخهای ریز اســت. آقای وزیر میدانی این یعنی چه؟ منِ پدر، همیشــه باید شرمنده بچهام باشم که نمیتونم از اینجا به جای دیگه بروم».

اینجا ملّاشــیه است. روســتایی در جنوب غربی اهواز. اول غرب کارون. سیداکبر میگوید: «همه فاضلاب اهواز مال ماست» گواه حرفش زیر دماغم است. بوی نامطبوع هوا. راست میگوید. بوی فاضلاب در هوا موج میزند؛ حتی اگر ساعت 7:30 باشد و روستا هنوز در کشوقوس اول صبح.

از لابی هتل ســفارش کرد که همراهان کم باشند. استاندار هم ملاحظه داشــت. ملاحظه موج میزند. اســم ملّاشــیه که میآید کلــی ملاحظه و مخاطره وســط میآید؛ اما عزم بر رفتن اســت. ســفارش میکند فقط یک ون. قصدش بازدید از ملّاشــیه و بازدید از طرح کارآموزي صنعتي است که نفت براي سوسنگرد زده است. تربیت نیروي ماهر و فني براي فرداي نفت. کاشــتن درخت گردو. همراهان قبول؛ ولی کار خود را میکنند. زنگنه که در ون نشست و ماشین به سمت روستا سُر خورد، دو ماشین به پشتسر اضافه شدند. در هر پیچ و گذر دیگر هر نهادی که نگران رفتن وزیر نفت و استاندار به ملّاشیه بود یک ماشین به کاروان اضافه میکرد. یک آن دیدم چند ماشین جلو و چند تا عقب. نشد آنچه میخواست و میگفت. باز کاروان شد. باز با دم و دستگاه. محافظ وزیر به من گفت چارهای نیست. محله حساس است. منطقه حســاس است. سیداکبر موسوی از همین مخاطرهها برآشفته است. در صدای این مرد هم بغض اســت. مرد عرب و بغض! چه ترکیب عجیبی. اینان اهل شکستن نیستند. اهل کمآوردن نیستند. چه بر ملّاشیه رفته؟ اینجا اول جاده غرب کارون اســت. بوی نفت از بین بوی فاضلاب به ســختی به مشــام میرسد. مشعلها و فلرها شبها ملّاشــیه را روشن میکنند و خط دودشــان با حســرت دنبال میشــود. نفت بیبرکت بوده، پا به سفره اینجا نگشــوده و آب و نان و کار، مسئله مردان اســت. آقای وزیر. آقای استاندار. آقای رئیسجمهور. به کی باید اعتراض کنند. گیر معیشــت هستند و امنیتی نگاهشــان میکنند. چه سخت است و بیمعنی. سیداکبر از همین چیزها به شدت ناراحت است. مرد بغض دارد. مرد عزت دارد. مرد خانواده دارد؛ ولی میگوید: «آینده ندارند. بچههایم ندارند».

اینجــا امید چرا مرده اســت؟ با این بوی بد در هــوا که نفت هم بویش را نمیتواند رد کند و به مشــام مردم برســاند، امید کجا میماند؟ سیداکبر میگوید: «آقای وزیر هنوز جای ضربه موشــک صدام جلوی خانهام هست. ترمیــم نکــردم. هنوز جنــگ اینجا قربانــی میگیرد. ما وقــت جنگ رفتیم جنگیدیم؛ اما به وقت صلح کسی سراغ ما نیامد. آقای وزیر این مشعلهای نفتی شما شبها اینجا را روشن میکند؛ اما ما فقط نگاه میکنیم و حسرت اینکه بچههای ما آنجا )شرکت نفت( کار کنند...».

مصمم بود به رفتن. توی ون از این میگفت که «باید برای ملّاشــیه هم یک مرکــز آموزش فنی و حرفهای بزنیم تا جوشــکار خــوب، برقکار خوب تربیت کند. من برای غرب کارون از این نیروها میخواهم. در سوســنگرد راه انداختیم اینجا هم راه میاندازیم».

شریعتی، استاندار، میگفت: مشکل زمین داریم. اگر باشد ما هم ورزشگاه میزنیم هم مرکز درمانی. مسئله زمین، مشکل اصلیمان است. مسئله آب را حل کردیم. از ملی فولاد 25 هزار مترمکعب روزانه آب میگیرم برای این محل و چند جای دیگه اما زمین... . زنگنه گفت زمین با ما.»

همیــن حرفهــا را هم بین مــردم زدند. صلــوات بلند شــد. عید بود. نیمهشــعبان. یکی از میان صلوات صدایش بیرون جســت که رأی ملّاشیه برای آقای دکتر... اســت. همه تأیید کردند؛ اما یکی برآشــفت. صدا به سر کشید و خشم به بیرون ریخت که «اینها میآیند قول میدهند و میروند. از رأی ملّاشیه حرف نزن. از رأی خودت بگو. آقای رئیسجمهور به ما قول داد که آب شرب اینجا را حل میکند که هنوز حل نشده است. پول آب شیرین از ما میگیرند، آب شــور تحویلمان میدهند. اینجا مگه موزه است که هر کی دم انتخابات بیاید تماشا و چهار تا قول بدهد و برود؟».

از همان میان جمعیت صدا آمد که اســتاندار بارها اینجا آمده. دو و نیم شب برای بازدید آمده. اما نه بغض مرد سرد شد و داغ دلش فرونشست که صدایــش حتی بالاتر رفت. از بیکاری داد مــیزد. از فقر، از نبود، از فقدان. از زندگی زیر خط نداشــتن. از حسرتهای عادیشده، معمولیشده، در متن زندگی نشســته و باورهایی که با امید و آینــده بیگانهاند. ته حرفش لعنت کرد. نفت را لعنت کرد. تکان خوردم. این دیگر حتی به این امید نداشت که روزی نفت به ســفرهاش بیاید. نفرینش کرد. نفرینش کرده بود. نفت بود و نبود. بویش و مشعلش. برکت و روغنش؟ نه نبود. یکی، دو نفر به هم پیچ خوردند که مرد را به بیرون ببرند. چرا بیرون؟ او مگر از بیرون آمده که بیرون برود؟ بردند. زنگنه گفت بیاوریدش. شــریعتی کســی را فرستاد به دنبالش؛ اما مرد نیامد. شــاید نیاوردند. بیاید حرفش را تمام کند. مرد رفت. صدایش نبود. دلم گفت دنبالش برو. تنبلیام شــد. خاک بر سر ما و این همه تنبلی. شــریعتی از تنبلی نظام اداری میگوید که مسئله آب شرب را این قدر طول داد؛ ولی امروز قرار است که ملّاشیه از آب شیرین بنوشد. چقدر دیر!

کانالهــای تلگرامی به طعنــه و تکه افتادهاند. دیگــر زمانه خبرگزاری داشــتن و این حرفها تمام شد. خبر ارســالکردن یک دکمه است و ذرهای اینترنت که به ملّاشــیه میرســد. عکس رفته بود. متن رفته بود. صدا رفته بود. جواب آمد که اینها انتخاباتی اســت. چرا الان یاد ملّاشیه افتاده. زنگنه رفته رأی جنوب را جمع کند. روحانی در خوزســتان محبوب نیســت زنگنه برای این رفته و چهوچه.... کسی بین حرفهایش گفت که «شما آقای زنگنه بار دوم اســت اینجا میآیید. آقای زنگنه همانطور که در اوپک حق ایران را گرفتی همان غیرت را بذار برای ملّاشیه کار درست کن.»

زنگنه حرف زد. از ظلم به مردم گفت. قبول کرد که بسیار اجحاف شده. قبول داشــت که کمکاری که هیچ، بیتوجهی مفرط شده. گردن این دولت و آن دولت نینداخت، به سیاســت نکشــید حرف را. یکی، دو تا قول داد که بتوانــد. قــول داد یك مرکز تربیــت نیروي فني هم در اینجــا بزند. از جذب نیروهــاي محلي و بومي در فــردا و روزگار آتي گفت. به وقت رونق و روغن بیشــتر غرب کارون. همه چیز دیگه غرب کارونه. هدف یك میلیون بشــکه در روز.

صلواتها بلند شــد. صداهایی که شــور انتخاباتی درشــان موج میزد برخاست. اما ملّاشیه با تردید با وعدهها روبهرو میشود. صداهای انتخاباتی فرکانس بالایی دارنــد، اما نگرانیها در موج کوتاه تا عمق میروند و در آن عمق، زخم اســت و مردی که اعتراض کرد و بیرون بردندش و برنگشــت. محلیها. خود اهل محل؛ عادت کردهاند که میزبانی به خوبی کنند و خوش ندارند که اعتراض و لحنشان از حدی پیشتر رود. چرا پس اینها را مهربان نگاه نمیکنند. چرا سر هر پیچ یک ماشین به ما اضافه میشد؟ چرا سربازان پلیس نگران بودند؟ چرا حلقه درســت کردند؟ مسیر ساختند و کاروان راه افتاد. گفته بود با یک ون برویم اما نشــد. از ملّاشیه به جاده افتاد. به سمت غرب کارون. اینجا از 90 هزار بشکه در روز به 300 هزار رسیده است. در این دولت. روحانی گفت؛ در مناظره ســوم گفت. اینجا قلب غرب کارون است. سوسنگرد و هویزه. صدای امامجمعه بلند است. پر از حرفهای پر از خشم. «آقای زنگنه ســهم سوسنگرد، سهم هویزه از نفت چقدر است؟ این نفت را شما میبرید و هیچ به این شــهر نمیدهید... . آقای زنگنه اینجا خط مقدم مبارزه با وهابیت است» اینها را امامجمعه میگوید. امامجمعه سوسنگرد، در حضور وزیر. با صدایی بلندتر از توان بلندگو. صدای جیغ بلندگو در سالن پیچید و حرف همان جا ایســتاد تا نفســی تازه کند. حرف داغ بود. درشــت بــود. اما از جنس درد بود. نفت چرا میرود و برکت چرا نمیآید؟ ميگفت کارآموزي راه انداختید تشــکر، ولــي این کارآموز کار هــم ميخواهد. 250 نیروي فني به هزینه و هدایت شــرکت نفت تربیت شــدند. زنگنه ميگفت اینــان دیگر بــيکار نميماندند. ميگفــت ما درخت گــردو ميکاریم. صبر ميخواهد اما راه همین است. نفت آمده است که براي همیشه اینجا باشد. از هور ميگفت. از هورالعظیم که مثل خلیجفارس برایش مهم اســت. اما امامجمعه از حضورش در باشگاه نفتیها در تهران میگفت. از اینکه دیده چه امکاناتی دارند و در خود ســرزمین نفــت؛ هیچ. اینجا خط اول مبارزه با وهابیت است. یا شیخ این حرف را بشکاف. کسی در گوشم گفت شیوخ عرب جنوب خلیجفارس برای عقاید خودشــان اینجاها پول خرج میکنند. لعنت به پول. لعنت به فقر و لعنت به درد. اینجا نفت زیر پای مردم اســت و کنار مردم نه. غرب کارون یعنی ســه شهر؛ بستان و هویزه و سوسنگرد. فرماندار گفت: «آقای زنگنه شــما اولین وزیر نفتی هستید که اینجا میآیید». خاطره گفتند و معلوم شــد که زنگنه در شکستن خط محاصره سوسنگرد به وقت جنگ، اینجا جنگیده.. .

صدای تریبون و گزارش کار و این چیزها ســالن را گرفته. هوا هم خنک و کولری. بیرون گرم و تف. تابســتان با شــانههای پهن شروع کرده. 42 درجه. علی زیاری 55 ســاله بیرون از ســالن منتظر کسی اســت. گفتم کی؟ گفت شاید وزیر. بین این همه خدم وحشم چطور؟ گفت شاید مجالی شد. بهش گفتم: «بگو من شــاید برســونم». گفت بگو وقت جنگ سوسنگرد جنگید. همه بودند. آمدند. تنها نبود. اما برای شــما تمام شــد، برای ما تازه شــروع شــد. با غبار میجنگیم. با ریزگرد، با بیآبی، با خشکشــدن هور، با بیکاری، با دســت خالی، با خسخس ســینه، با ریههای آبسه... و تنهاییم. شما همه رفتید. برای شما تمام شد، برای ما هر ساعت و هر روز است. گفت بگو «جنگ تمام نشده، پشت سرتان را نگاه کنید. برگردید». اینجا غرب کارون است. اول جاده ملّاشیه و قلبش سوسنگرد و هویزه. آقای رئیس بعدی دولت، آنجا مردم تنهایند. هر ساعت از آنها خبر بگیر. بشــکه به بشــکه افزودن به تولید نفت از غرب کارون بــرای تهران افتخار اســت. برای هویزه و سوسنگرد و ملّاشیه فعلا بیمعنی است. به آنجا معنا بدهید. ایران به خوزستان و آن حوالی خیلی بدهکار است. سخت بدهکار.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.