تاوان یک حس کاذب

Shargh - - حوادث - سرگرد علی صباحیفرد*

تــو زنــدان روزهــا بهســختی میگــذره، انگار عقربههای ساعت هم میلی به حرکتکردن ندارند؛ اینجا راحتتر میتونم حس یک پرنده گرفتارشــده در قفــس را درک کنم؛ واقعــا درقفسبودن خیلی ســخت و دردناک اســت. اینجا؛ روزها و شــبهای تکراری و یکنواخت، خیلی آزاردهنده هستند و توی این چهاردیواری فقط منتظر اجرای حکمی هســتم که خودم برای خودم رقم زدم. همیشــه توی جیبم یــک چاقوی ضامندار داشــتم و ایــن موضوع یک اعتمادبهنفس کذایی بــه من القا میکرد طوری که بهراحتی با هرکســی سرشاخ میشدم و توی محله به «حبیبدردسر» معروف شده بودم و دیگه آدمای حســابی محله زیاد با من دمخور نمیشــدند و من مونده بــودم و چندتایی از دوســتای همتیپوقیافه خــودم که اونا هم کاری جز ولگــردی، آزار و اذیت مردم و دلهدزدی نداشــتند. هیکل درشتی نداشتم و زور چندانــی هم توی بازوهام نبود ولی به واســطه حماقتی که داشــتم توی لاتولوتای گذر اسمی در کرده بودم و با سروصورت خطخطی و خالکوبیشده چهرهای تابلو برای خودم درست کرده بودم و همه زورم رو میزدم که آدم گردنکلفتی به نظر برســم. تا اون روز که اردشــیر دواندوان و نفسزنان ســراغ مــن اومــد و درحالیکه هنوز نفســش چاق شــده بــود بریدهبریده و هنوهنکنــان گفت: داشحبیب چندتایی از بچه سوسولای محله بالایی ریختن سرم و تا جا داشتم منو کتککاری کردند؛ مبادا قسر در برن، آخه فردا واسمون شاخ میشــن. اون روز اردشیر از بس که آسمونریسمون کرد و گفت و گفت تا جوگیر شدم و پاشنه کفشامو ورکشیدم و بدوبدو دنبالش به راه افتادم. چند کوچه بالاتر اردشــیر چندنفری رو از دور با انگشت نشــون داد و گفت: داشحبیب؛ خود نامردشــونن، اونجا بود که من احمق هم نپرســیده و ندانســته زودی چاقو ضامندارمــو بیرون آوردم و عربدهکشــان به سمت اونا رفتم و به محض رسیدن دو نفرشونو با چاقو نقش بر زمین کردم و در رفتم و بعد از چندساعتی سگدوزدن تو کوچهپسکوچهها به خونه برگشــتم. هنوز چنددقیقهای از برگشــتنم به خونه نگذشــته بود کــه در خونه رو زدن و مادرم توی حیاط که مشــغول شســتن لباس بود در رو باز کــرد و با صدای بلند منو صدا زد که حبیب بیا کارِت دارن؛ از اتاق که بیرون اومدم از مادرم پرسیدم کیه؟ مادرم بدون اینکه به من نگاه کنه غرولندکنان گفت: من چی میدونم خودت برو ببین. در رو که باز کردم دو نفر پشت در ایستاده بودن؛ با پررویی گفتم: کاری داشتید؟ یکی از اونا گفت: حبیب شمایید؟ در جواب هنوز بله از دهنم خارج نشــده بود که دســتبند به دســتم زدند و منو به پلیس آگاهــی منتقل کردند؛ اونجا بود که فهمیدم یکــی از اون دونفری رو که با چاقو زده بودم به قتل رســیده. الان حدود دوسالی از اون ماجــرا میگذره و دادگاه هم حکم اعدام برام صادر کرده؛ ای کاش متوجه میشــدم که حماقت و لاتبــازی آخروعاقبت نــداره و آخرش بدبختی و مثل عاقبت من چوبــه داره. ای کاش نصیحتهای پدرومادرم رو گوش میکردم و یهذره هم که میشد مثــل آدم برخورد میکــردم و اونا رو هــم اونقدر خونبهجگر نمیکردم.

کارشناس انتظامی:

فراموش نکنیــم بدتریــن پدرومادرهــای دنیا از بهتریــن دوســتان ما بیشــتر خیر و صــلاح ما را میخواهنــد ازایــنرو توصیــه میشــود همــواره نصیحتهــای والدیــن خــود را نصبالعیــن قرار دهیــم چراکه آنان فرزندان خــود را بهتر از دیگران میشناســند. از سوی دیگر حمل ســلاحهای سرد و گرم نوعی اعتمادبهنفس دروغین به انســان القا میکند که میتواند منجر به عواقب ناخوشــایندی همچــون نزاع و درگیری و حتی قتل شــود. ازاینرو توصیه میشــود نوجوانان و جوانان گرامی از حمل اینگونه ابزار جدا خودداری کنند. باید توجه داشت کــه برای حل مســائل مختلــف با دیگــران و رفع ســوءتفاهمات احتمالی راههــای اصولی و منطقی بســیاری وجود دارد و نزاع و درگیری و زدوخورد به هیچوجه راهحل مناسبی نخواهد بود چراکه باعث ندامت و پشیمانی خواهد شد.

*کارشناس آموزش همگانی معاونت اجتماعی فاتب

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.