پس از لی معظ بازگعشتمبی:ه خویشتن

Shargh - - اندي -

این یادداشــت به قصد تأمل در این دو پرســش بههمپیوســته نوشــته میشود: مســئله اصلی دوران و زمانه ما چیست؟ از میراث فکری شریعتی چه پاسخ یا پاسخهایی برای این مسئله میتوان برگرفت؟

نخســتین مفروض پرسشها این است که میتوان مسئلهای را به عنوان مســئله «اصلی» دوران «ما» برکشید و نشــان داد؛ فرض دیگرش این است که «ما»یی وجود دارد، واحد و قابل اشــاره، که این مســئله مسئله )اصلی( اوســت. و فرض ســوم اینکه «میتوان» از «میراث شریعتی» برای پاسخ به چنین مســئله محتملی کمک گرفت. من در هر ســه اینها تردید دارم. این تردید در درجه اول متوجه این است که حتی اگر چیزی چون مسئله اصلی دوران در میان باشــد بتوانم بیابم و نشــانش دهم. از صورتبندی تردید در فرض دوم میگذرم هرچند در ضمن نوشته اشاراتی به تلویح به آن خواهد رفت. فرض سوم اما به تبع فرض اول مورد تردید است.

امــا نیک که بنگریم این پرســشها بــه یک معنای مهــم موجهاند: به نظر میرســد که خود علی شــریعتی همینگونه به دورانش مینگریست و مســئلهای اساسی در آن میدید. مســئلهای که به تعبیری جهانی هم بود. اگر در این تشخیص اشــتباه نکرده باشم، مجالی گشوده میشود تا بهنوعی به پرسشهای آغازین بپردازیم.

بازگشت به خویشتن

میتــوان نشــان داد، هرچند من در اینجا ایــن کار را نمیکنم فقط آن را فرض میگیرم، که مسئله اصلی دوران از نظر شریعتی مسئله «بازگشت به خویشتن» بوده است. او در نوشتهها و سخنرانیهای متعددی به این مسئله پرداخته اســت. از جمله یکی از روشنترین و مستقیمترین آنها سخنرانیای اســت که با همین عنوان «بازگشت به خویشــتن» در دانشگاه جندیشاپور ایراد شــده است )بازگشت، مجموعه آثار شــماره ۴، صص ۱۵ تا ۴۰( که در اینجا میخواهم بر آن متمرکز شــوم. تاریخ ســخنرانی در مجموعه آثار او مشــخص نشده اســت ولی از شــواهدی در متن آن به نظر میآید که باید متعلق به سال ۱3۵۲/۱973 باشــد. سخنرانی در حال و هوای جنبشهای ملیگرایانه و اســتقلالطلبانه در جهان سوم ارائه شده است؛ جنبشهایی که بهنوعی و از وجوهی حامل همین مسئله بازگشت به خویشتن هستند.

ســخنرانی با بیان این مطلب شــروع میشــود که «جامعــه ما مثل هر جامعــه دیگری و زمان ما مثل هر زمان دیگری قالبریزی شــده و افکار آن قطببندی و عقاید استاندارد شــده است.» (ص ۱7( پس از اندکی تفصیل درباره اینکه حتی روشــنفکران هــم معمولا در این قالبهــا جا میگیرند شریعتی اســتثنایی قایل میشود «اما بعضیها این شــانس را ندارند که از میان اســتانداردهای موجــود ]...[ قالبی را اختیار کننــد ]...[ چنین افرادی همیشه غریب و بدفهمیدهشده میمانند و ضابطههای معلوم انتخابکردن ندارند و قهرا باید افراد مأیوســی باشند.» (ص ۱۸( این «روشنفکران ناامید» وقتی به جامعه خود نگاه میکنند نتیجه میگیرند که «قرنها بایــد بگذرد تا آنچه که در عمق اندیشــه مــردم جای گرفته و باعــث جمود و رکود آنها گردیده اســت بــه آگاهی، حرکت و درستاندیشــی تبدیل شــود» (همان(. این روشنفکران ناامید و بینام و نشــان اما در باقی ســخنرانی تأثیــری ندارند: صرفا واسطهای ادبی هستند تا برای اولبار اوصافی برای جامعهشان نقل شــود. در عین ناباوری این روشنفکران «ناگهان معجزهای رخ داد و چــه معجــزه شــگفتانگیزی که جامعهشناســان نتوانســتند بفهمند. جامعهای که فساد، تباهی، جهل و غفلت و تکرار مکررات، و سنتپرستی، و موهومپرستی، و بردگی را تا اعماق وجودشان احســاس میکردند ناگهان برخاستند، خون گرم حیات و حرکت و جنبش در آنها به وجود آمد و این ماسک مبتذل را از چهره خود انداختند و همان نسل، چهره یک انسان آزاد بیــدار و مســئول مصمم را به خود گرفــت، و از بطن یک جامعه مرده و قبرســتانی و فاضلاب تاریــخ، ناگهان حرکت و حیات ایجاد شــد.» (ص ۱9(. این «معجزه» محصول نوعی از «آگاهی» اســت. البته نه آن آگاهی «بخشنامهای، صادراتی و مد که ناگهان مثل یک بســته مواد خوراکی استانداردشــده و مارکخورده از غرب برسد» بلکه «آگاهی مستقل گروهی که بر اساس تاریخشان، ناهنجاریهایشان، مشکلاتشان و تأثیر بر روی عاملهای انحطاط جامعهشــان ناگهان به آگاهی میرسند.» )همان(

این «آگاهــی» چه میکند؟ «همین گونه آگاهی اســت که میآیــد و جامعــهای را که طــی چند صد ســال و حتی چند هزار ســال در جمود و ظلمت متوقف شــده بود و حتی همه، روشنفکران، جامعهشناسان، خودشــان را هو میکردند و دنیا هم آنها را به عنوان یک ملت مبتذل، که اساسا ساخته شدهاند برای اینکه به استعمار غربی سواری بدهند میشناخت، نجات میدهد.»

)همان( پس از یک طرف با جوامعی طرفیم که دستخوش «جمود و ظلمت» و «موهومپرستی» است و از طرفی غرب که از آنها «ســواری» میگیرد. از قرار ایــن آگاهی ناگهان و در یک نسل کل این وضعیت را تغییر داده است.

بــا ایــن مقدمه کــه نوعــی ارجگــذاری بــر جنبشهای اســتقلالطلبانه جهان ســومی و مبارزات ضد امپریالیســتی اســت شریعتی به ســراغ طرح مسئله اساســیاش میرود و به همیــن منبع معتبر منتســباش میکنــد: «میخواهم در اینجا به یک مسئله اساســی بپردازم. مسئله اساسیای که در میان روشنفکران الان مطرح اســت. میان: روشنفکران افریقا، روشــنفکران امریکای لاتین، آســیا، و تازگی هم در ایران مطرح است، و آن مســئله: «بازگشــت به خویش اســت.» (ص ۲۲( بعد اضافــه میکند که «مســئله بازگشت به خویشتن، شــعاری نیســت که الان در دنیا مذهبیها مطرح کرده باشــند، بلکه بیشتر روشنفکران مترقی غیرمذهبی این مسئله را برای اولین بار مطرح کردهاند.» (ص ۲3)

با وجود اشــاره به جمود و ظلمت و موهومپرستی از همان ابتدا آشکار است که مسئله شــریعتی با غرب است: غرب که استثمار میکند، غرب که کشــورها را تکمحصولی کرده است، غرب که هر کشــوری را به طریقی از خویشــتن خودش دور کــرده: به افریقایی گفته تو تمدن نــداری و به ما که نمیتوانســته بگوید فرهنگ و تمدن نداری گفته است که تمدن داری ولی فرهنگ ما را «مسخ» کرده است )ص 3۲.)

در اینکه غربی کیست هم شریعتی جای تردید چندانی باقی نمیگذارد: همه غربیان خصوصا آنهایی که ممکن اســت به غلط تصور کنید در طرف آزادیخواهی ایستادهاند. تنها غربیانی که عنایت او شامل حالشان میشود مســتمعان سخنرانیاش درباره کربلا در «کلژ دو فرانس» هستند که حرف شریعتی را میفهمند و «برایش دست میزنند»: (سخنرانی او درباره کربلا را میفهمند چون در ذهن آنها مفهوم «مسخشــدهاش نیست» (ص 3۵) درحالیکه در دانشــگاههای ایران که اذهانشــان پر از مفاهیم مسخشده است همان حرفهای شریعتی را نمیفهمند )همان((. شریعتی عامدانه از روشــنفکران غربــی قولهایــی میآورد کــه حاکی از حمایــت آنها از استثمار است: «ارنســت رنان انساندوست میگفت که غرب نژاد کارفرما و شــرق نژاد عمله اســت» (ص ۲۰(؛ موریس تورز، رهبر حزب کمونیست فرانســه ]...[ میگفت که ]...[ ملت افریقا ]...[ ملت نیســتند هنوز در حال ملتشدناند. یعنی تسلط استعمار فرانسه بر اینها موجه است.» (همان(؛ «برتراند راســل ]...[ یک آزادیخواه مشــهور دنیــا ]...[ میگوید نفت مال تمدن اســت ]...[ یعنی مال شــما نیست مال آن کســی است که بتواند از آن اســتفاده کند.» (ص 37(. البته از روشــنفکران دیگری هم یاد میشود که چنین اظهاراتی از آنها نقل یا یافت نشــده اســت اما چون مورد توجه روشــنفکران ایرانی بودهاند نواخته شدهاند: «بکت یک بوق علیشاه غربی اســت، و همان عامل تخدیر و خوابی است که در قرن ششم و هفتم وارد خون ایرانی کردند تا خون او را مســموم کننــد...» (ص 3۴( اینکه به قول شــریعتی «بکتبازی» چه ربطی به قرن ششم و هفتم هجری دارد، البته موضوعی نیســت که پرداختنش مورد علاقه شــریعتی باشــد اما منطق خطابــی همین جمله و افعــال مجهول «وارد کردند» و «مســموم کنند» درخور توجه اســت: در قرن ششم و هفتم هم اگر ناروایی از جنس تخدیر بر ایرانی رفته عاملش «دیگری» بوده اســت و به همین مناسبت ساموئل بکت هم لقب صوفیانه تحقیرآمیزی میگیرد.

تا اینجا شریعتی با اســتناد به اجماع روشنفکرانی در شرق نتیجه گرفته است که باید به خویشتن بازگشت. حال مسئله این است که کدام خویشتن؟ به خویشــتنی که مســخش کردهاند که نمیشــود برگشــت. از طرف دیگر خویشتن آن آفریقایی هم با خویشتن من ایرانی یکی نیست که به آن برگردم )صص 3۲-33(. جالب اســت که برای اثبات لزوم بازگشــت به خویشــتن اســتناد به اجماع روشــنفکرانی که بخش عمدهای از آنهــا افریقایی بودند مشــروع بود؛ آنها از عمدهترین نمونههای معجزه بازگشــت به خویش نیز هستند. اما خویشتنی که مشمول قاعده بازگشت است میان ما و آنها از قرار یکسان نیست.

فراتر از این شــریعتی صراحت دارد که خویشتن انسانی مشترکی هم در میان نیســت. برای اینکه این امر مؤکد شود باز از دوگانه ما و غرب استفاده

روشنگری فرد را هدف میگیرد و هر فرد را فرامیخواند که «جرأت اندیشیدن» داشته باشد. بازگشت به خویشتن ما را به تمدنی، به فرهنگی بازمیخواند که زندهبودن و فراگیربودنش را بیچون و چرا مفروض میگیرد. روشنگری به فهم میخواند؛ بازگشت به خویشتن به آگاهیای با محتوایی معلوم برای رسیدن به مقصدی کمابیش مشخص، و البته با هدایت دیگری

میکنــد: «پس به کدام خویشــتن برگردیم، به کدام خویشــتن؟ آیا همه در یک مفهوم موهوم و مطلق به نام بشــریت، اومانیســم، غرق بشــویم؟ ]...[ تا وقتی به قول آنها ما بومی هســتیم و آنها انســاناند هرگونه شریکبودن اومانیســتی با آنها خیانتی است به وجود خودمان.» (صص 3۵-3۶( حتی فرض انســانیت مشــترکی که بخواهد ما را با «غربی» در یک گروه قرار دهد خائنانه اســت. )همان( از طرف دیگر، «اگر به خویشــتن نژادیام برگردم به راسیســم و فاشیســم و جاهلیت قومی نژادی دچار شــدهام و این بازگشت ارتجاعی اســت.» (ص 37( و بازگشــت به مذهــب فعلی تحصیل حاصل است. )ص 39)

ســرانجام در انتهای ســخنرانی شریعتی آن خویشــتنی را که باید به آن بازگشــت عرضه میکند: «در یک کلمه میگویم: تکیه ما به همین خویشتن فرهنگی اسلامیمان اســت و بازگشت به همین خویشتن را باید شعار خود کنیم، به خاطر اینکه این تنها خویشــتنی اســت که از همــه به ما نزدیکتر است و تنها فرهنگ و تمدنی است که الان زنده است و تنها روح و حیات و ایمانی است که در متن جامعه الان که روشنفکر در آن جامعه باید کار کند، زندگی دارد و تپش دارد.

اما اسلام را باید از صورت تکراری و سنتهای ناآگاهانهای که بزرگترین عامل انحطاط اســت به صورت یک اســلام آگاهیبخش مترقی معترض و بهعنوان یک ایدئولوژی آگاهیدهنده و روشــنگر مطــرح کرد، تا این آگاهی که مســئولیت روشــنفکر، مذهبی یا غیرمذهبی، برای بازگشــت به خویش و آغازکردن از خویش، از آنجا شــروع میشــود، بر پایه عمیقترین واقعیت معنوی و شــخصیت حقیقی انســانی خودمان که زنده اســت و موجود در متن جامعه اســت اســتوار بماند و از این ســرمایه تغذیه کند و بر روی پای خویش بایســتد و درعینحال با یک تبدیل، اسلام از صورت سنتی اجتماعی، به صورت یــک ایدئولوژی و از صــورت مجموعهای از معــارف علمی که تدریس میشود، به صورت یک ایمان خودآگاهانه و از مجموعهای از شعائر و علائــم و اعمال که فقط برای ثــواب اخروی انجام میشــود، به صورت بزرگترین نیرویی درآید که به انسان پیش از مرگ مسئولیت و حرکت و میل به فداکاری میبخشد، و بهعنوان استخراج ماده عظیمی درآید که آگاهی و عشــق را از متن این جامعه روشنفکر دربیاورد و آن معجزه پرومتهای را در این نسل به وجود آورد.

و اعجازی که زاییده آگاهی و ایمان است با این نیرو پدیدار گردد، و جمود ناگهان تبدیل به حرکت و جهل ناگهان تبدیل به آگاهی شــود و این انحطاط چندینقرنه، ناگهان تبدیل به یک رســتاخیز و خیزش قیامتزایی گردد و به این شکل، هم روشنفکر )مذهبی و غیرمذهبی( به خویشتن خودآگاه انسانی زنده نیرومندش برگردد و در برابر اســتعمار فرهنگی غرب بایستد، و جامعه خودش را که به وسیله نیرویي تخدیر میشود، به وسیله نیروی مذهب بیدار کند و به حرکت بیاورد و بر روی دو پای انسان تولیدکننده معنوی بایستد.

هم به صورت نســل ادامهدهنده تمدن و فرهنگ و شــخصیت معنوی خودش باشــد، و هم به صــورت پرومتههایی، که آتــش خدایی را به زمین میآورند، جلوه کند.» (ص ۴۰)

پس از بازگشت

در همان ابتدای ســخنرانی شریعتی اشــاره میکند که گرچه رویکرد او اصالتا مذهبی است اما باور دارد که میتواند برای «روشنفکری که احساس مذهبــی هم نــدارد» (ص ۲3( کارآمد باشــد و مورد قبــول همه جناحها. پارادوکس اینجاست که شــریعتی با نفی نسخهپیچیهای یکسان غربیها شــروع میکند )از جمله بحث غریبی که درباره مونوکولتور و کولتور پیش میکشــد )صص ۲۵-۲۶(، در نهایت چیزی که میخواهد به آن بازگردد از آنجا موجه میشــود که «تنها» تمــدن موجود و زنده اســت – که البته او میخواهد آن را دگرگون کند و همانگونه که هست هم نمیپسنددش.

امروز میتوان گفت که «بازگشــت به خویشــتن» در مقام یک پروژه قرن بیســتمی، همانگونه که شریعتی میســتودش به انجام رسیده است. شاید توصیف ما از آنچه شریعتی معجزه ناگهانی میخواندش با او یکسان نباشد. اســتعمار تقریبا از همه قلمروش عقب نشسته است. در بسیاری از کشورها در آســیا و افریقا و امریکای لاتین انقلابهای استقلالطلبانه به ثمر نشسته و هویتهای ملی در اغلب این کشــورها رشــد کرده است. شریعتی منادی پروژهای بود که ابعاد جهانی داشــت و در همان قرن بیســتم تکمیل شد و امروز شاهد ثمرات آن هستیم.

باید پرســید که اگر بازگشت به خویشتن مسئله روز و دوران شــریعتی بود، حاصــل آن را امروز چگونه بایــد ارزیابی کرد؟ شــریعتی دیگر در میان ما نیســت تا مخاطب چنین پرسشــی باشــد. واقعیت اما این اســت که دیگرانی هم که هستند و در طرح این مسئلهها سهیم بودند خود را با چنین پرسشی مواجه نمیبیننــد. امروز هنوز از آن نهضتهای رهاییبخش با همان حال و هوای ســتایشآمیزی یاد میکنیم که شریعتی میکرد، هرچند در فن خطابه به پای او نرسیم، اما نمیپرسیم که سوای بهدستآوردن استقلال، منطق بازگشت به خویشتن که در پس آن حرکتها بود ما را به کجاها برده اســت؟ مثلا نمیپرســیم رابــرت موگابه که زمانی رهبر یکی از پرشــورترین نهضتهای استقلالطلبانه بود، امروز کیست؟ هنوز چنان از اثرات استعمار حــرف میزنیم که انــگار نه انگار در بســیاری از کشــورهای استعمارزده سالهاست سالگرد پیروزی جنبشهایی را جشن میگیرند که برای دســتیابی به عاملیــت خویش جنگیدند. امروز آن خویشتن ماییم. حال ما چگونهایم؟ ما چگونه در این مبارزات پیروز شــدیم؟ خویشتنگراییهای برآمده از دل منطق بازگشــت به کجاها کشــید و اکنون در جهان چه نقشی بازی میکند؟

«بازگشــت بــه خویشــتن» میگفــت خویشــتن مطلوبی داشــتهایم که از ما جدایش کردهاند و باید به او بازپیوندیم. به بازجستن هویتی فراخوانده میشدیم که بهتر از آنی بود که در لحظه حال داشــتیم. اگر هر هویتی بالطبع خود را میخواهد و دوســت میدارد، منطق بازگشــت به خویشــتن میگوید که آن هویت مفقود را باید بیشــتر خواست و دوستتر داشت: او همان «ما»ی بهتر ماســت. پس قابل فهم است که وقتی او را بیابیم، یا بهســویش حرکت کنیم دیگر به نقد و خراشــیدنش تن ندهیم.

پروژه بازگشــت به خویشــتن در یک معنــا در نقطه مقابل روشــنگری است: نه به این ســبب که روشنگری را میتوان به منشــائی «غربی» بازگرداند، بلکه به سبب منطق درونیشان. اگــر تعبیر کانت را معــرف بگیریم «روشــنگری خروج آدمی اســت از نابالغی به تقصیر خویشــتن خود. و نابالغی ناتوانی در بهکارگرفتن فهم خویشــتن اســت بــدون هدایت دیگری.» )روشــنگری چیســت؟ ترجمه ســیروس آریانپــور، ص ۱7.) مفروض روشــنگری این اســت که اگر هم هدایــت فهم ما به دست دیگری افتاده است و ازاینرو نابالغ ماندهایم، این تقصیر خود ماست: در مقابل منادی بازگشت به خویشتن حتی وقتی در قرنها پیش به مایه تخدیری اشــاره میکنــد عاملیتش را به دیگریای، گیرم مجهول، نسبت میدهد. روشــنگری فرد را هدف میگیرد و هر فرد را فرامیخواند که «جرأت اندیشــیدن» داشته باشد. بازگشت به خویشتن ما را به تمدنی، به فرهنگی بازمیخواند که زندهبودن و فراگیربودنش را بیچون و چرا مفروض میگیرد. روشــنگری به فهم میخواند؛ بازگشت به خویشتن به آگاهیای با محتوایی معلوم برای رسیدن به مقصدی کمابیش مشخص، و البته با هدایت دیگــری. اینکه هرکدام از این وجوه تا چه اندازه در زندگی جمعی بشریت دخیل هستند میتواند خود «مسئله»ای باشد و طرح شود. این مقایسه میخواهد بر آن انگشت بگذارد که چگونه در منطق بازگشت به خویشتن آن جمود و ظلمت و موهومپرستی مورد اشاره شریعتی در نهایت از مرکز توجه خارج میشود.

شــریعتی روشــنفکری بود که در مقام یک ایدئولوگ توانســت بر جمع کثیــری از مردمــان و خصوصا جوانــان روزگار خود تأثیر بگــذارد و همان نقش «پرومتهواری» را که میگفت داشــته باشــد. او خود بهترین عامل به نظریات خود بود، خصوصا در ترغیب به «بازگشــت». نقشــی را که او یافت هیچکس از ســلک او تکرار نکرد و به تکرارش نزدیک هم نشد. اگر در میان ما بود جا داشــت بپرســیم که نظرش درمورد «آتشــی» که آورد چیست؟ آتــش خدایی بود؟ باید از وارثان او نیز پرســید که این خویشــتن بازیافته را چگونــه میبینند؟ حال امروزیــن ما، تا همان اندازه که به این «بازگشــت» مربوط میشود، چون است؟

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.