ر وخداییيبچسبیتزتشاره

Shargh - - ادبيا -

«از میان شیشــه از میان مه » اولین کتاب علی خدایی اســت که بعد از بیســتواندی ســال از چاپ اول، به همت نشــر چشــمه دوبــاره به کتابفروشــیها آمــده و چاپ دوم آن نیــز در آســتانه اســت. دلایل تجدیدچاپنشــدنش توسط ناشر اول، از حوصله این یادداشت خارج است و مهم هم نیست. باید اعتراف کنم با اینکه نام من بهعنوان ویراســتار کتاب درج شده است اما بهواقع مــن کار خاصی برایش نکردهام و تنها افتخار همراهی این کتاب را داشــتهام تا تولد دوبارهاش. حدود پانزدهسالی هست که آقای خدایی اجازه دادهاند در کنارشان باشم و رفاقت و شاگردی را توأمان کنم. این « رصدکردن » که البته با اجازه و همراهی ایشان اتفاق افتاده باعث شــده تا اندازهای سیر نوشتن ایشان را با دقت بیشــتری نظاره کنم و حالا به بهانه چاپ ایــن کتاب و البته کتاب دیگری کــه همین روزها با عنــوان « نزدیک داســتان » به میدان خواهد آمد این گفتوگو را برگزار کردیم، در دفتر روزنامه شــرق، در غروبی غریب.

آقــای خدایی از ایــن کتاب تا «کتــاب آذر» هرچه جلوتر آمدهاید، درام یونانی را در داســتانهایتان کمرنگتر کردهاید. طرح و توطئه، کشــمکش، پلاتمحوری، شــیوههای روایت، همه به طرف نوعی سادگی پیش رفتهاند. از طرف دیگر حضور نویسنده و یکجور شخصینویسی ادبی پررنگتر شده است. نه آنگونه که در داستانهای پستمدرن بهعنوان تمهیدی روایی بلکه بیشتر به شکل یک چرخش هستیشناسانه در نگاه شما به «داستان» اتفاق افتاده اســت، و این چرخش در «کتاب آذر» کاملا هویدا است. اگر اشــکالی ندارد و این تغییر را قبول دارید کمی دربارهاش بگویید.

فکــر میکنم این برمیگردد به شــکل نوشــتن و خواندن من. من همیشــه به جهانم نگاه کردهام و بــه چگونگی روابط آدمها و اتفاقها در این جهان شــخصی. اینکــه چطور زندگی میکنند با خودشــان و دیگران. البته این نگاهکردن در دوره اول نوشــتن من، نگاهی از پایین به بالاست. من یکجوری زیر این اتفاقها هستم و از پایین به آنها نگاه میکنم. در دوره بعدی نوشتنم، این نگاهکردن به جهان، در ســطحی برابر صورت میگیرد. انگار آن جهان داستانی، روبهرویم ایســتاده است، در ســطحی موازی و برابر. آنجاست که نویســنده اعتمادبهنفس پیدا میکند که جهان داستانی خودش را بسازد. همینجاست که نوع دیگری از نوشتن را تجربه میکنم که در آن خیلی درگیر رعایتکردن اصول کلاسیک قصهنویسی نیستم. حضور نویسنده حس میشود و پررنگتر شده است. در دوره سوم یا کتاب سوم، نویســنده دیگر خیلی تغییر کرده است. من دیگر پیر شــدهام. خیلی چیزها دیگر برایم مهم نیست. همه اتفاقها افتاده اســت و من بعد از آنها را مینویسم. بعد از شکستنِ یک دست را مینویسم، بعد از شکســتن یک تخم پرنده را مینویسم. وقتی آن بچه متوجه شــده که از تخمی که شکسته است دیگر پرندهای به دنیا نمیآید... یا در داســتان «اصفهان» وقایع طوری است که چه در زمــان صفویه اتفاق بیفتد چه حــالا، خیلی فرقی نمیکند. باغ ســلطنتی، باغ سلطنتی است. مهم این اســت که توی باغ برویم، چیزهــای کوچک را پیدا کنیم و از آنهــا معناهای کوچک را بیرون بکشــیم. در کتاب اول، «از میان شیشه از میان مه»، همه اتفاقها واضح هستند. داســتانی عاشقانه، داســتانی درباره مهاجرت که فکر کنم جزو اولین کارها در این باره اســت و داستانهای دیگر با موضوع مشــخص و معین. اما در کتاب دوم و سوم قرار نیست این اتفاقها بیفتد و در کتاب آخرم ، «نزدیک داســتان » که همین روزها به کتابفروشیها میآید، من کاملا آگاهم که داستان نمینویسم و دارم «مطلب» مینویســم، دارم «نوشتن» را تجربه میکنم و شاید در اوج بیوفایی به داستان کلاسیک هستم.

بگذارید جور دیگری هم این سؤال را بپرسم. من چندوقتی اســت که پیگیــر اینجور نوشــتنها هســتم. بهخصوص در نویســندگانی که در کارشــان تا اندازهای پا به سن گذاشتهاند. مدام بــه این فکر کــردهام که چهچیزی باعــث این دگرگونی میشــود. اینکه عناصر داســتان در اینجور نوشتن بسیار لاغر میشــوند و داســتان تقریبا پلات کمجانی دارد و البته سیال و رها که یحتمل مخاطب معمول ادبیات را میتاراند. دوستی در پاسخ به این ســؤال میگفت، از زمانی که از سمت مخاطب پاســخ محکم و روشنی نمیگیــرد، وقتِ نوشــتن خــودش را رها میکنــد و تنها به خــودش و مطلبش فکر میکند و چیزهایی که دوســت دارد از آنها بنویســد. یعنی دراماتیزهکردن را به کناری مینهد و تمــام. آنهم در زمانی که در دنیا دوباره با یکجور قصهگویی و سریالسازی روبهرو هستیم، قصههای پرکشش، جذاب با پلاتهایی پیچیده. اینجور مخالفرفتنِ شــما در داستاننویســی و حرکتکــردن به ســمت نوعی قصهگویی شــرقی از کجا میآید؟ از اصفهان؟ از نقاشــی ایرانی؟ از علاقه شما به معماری و خانههای ایرانی؟

تو به اصفهان اشــاره کردی. میدانی که من سالهاست که در این شــهر زندگی میکنم. توی اصفهان کار کردهام، زندگی کردهام، پیر شــدهام. نمیدانم چرا امروز اینقدر این عبارتِ «پیر شدهام» را تکرار میکنم... تو قصه شبگردیهای مرا میدانی. پیادهرویهای طولانی من در این شــهر از علایق من است و کشفهای کوچک و همیشــگی در اصفهان، کار هرروزه من اســت. کشف را نمیشود جار زد. کشف را نمیشود حتی با کلمه گفت. باید اول درونیاش کنی. تهنشــین که شد آنوقت شاید بشود مثلا آن را نوشت یا برای کسی گفت. لازم نیست حتما داستان شود. شاید یک «قطعه» شود یا شــعری چندخطی. حالا دیگر برای من مهم، «نوشــتن» است. نوشــتن آن تجربه و آن کشــف در این سن و ســال و موقعیتی که هســتم. تو اشــاره کردی به ظهور دوباره پلاتهای قوی در جهان داســتان. خب راســتش من خیلی وقت اســت که در قصهگویی بیشــتر از آرایههای داستان اســتفاده میکنم برای نوشتن و از آنها پلات میسازم. یعنی وجود یک تابلوی نقاشی در داستان میتواند همه آن داســتان را بســازد. میزی که چند نفر دور آن نشستهاند و حرکت دستها و چرخشهای بدنها و موهایشان برای من همه آن داستان است. به دنبال ماجراهای عمیقتری نمیروم. من روی یک دست لکه میبینم و آن لکه برای من گذشت زمان است در آن داستان. توی «نزدیک داستان» این اتفاقها خیلی بیشتر میافتد، یا

توی «آدمهــای چهارباغ» که دارم رویش کار میکنم. میمونهای یک اسباببازیفروشــی، طبل میزنند و این صــدا را به چهارباغ منتقل میکنند و چراغها روشــن میشــود. هیــچ اتفاق عجیبی نیست، ولی قصه من از چهارباغ را میسازد. توی آخرین داستانی هم که از من در «همشهری داستان» چاپ شده با عنوان «کفاشی خوشقدم»، این تجربهها را دارم. یعنی امکان دارد دیگر داســتانهایی شبیه به داستانهای ↙ این مجموعه از شما نخوانیم؟

نه اینطور نیست. هر چیزی در جای خودش اتفاق میافتد. در «کتاب اصفهان » که ســفر دوم «مریت هاکس »، جهانگرد معروف انگلیسی به اصفهان اســت، دوباره این شکل داستان را میبینیم. با بازیهایی که او میکند و عاشــق یک پســر مسلمان ایرانی هم میشود. در «دیوارنوشتهها» هم اتفاق میافتد... این به معنای آن اســت که من دوباره از این دست داستانها مینویسم، ولی خیلی خوشحالم که «نزدیک داستان» را هم مینویسم. «نوشتن» کمک میکند بــه اینکه آدم بماند و من از هر کاغذپارهای کمک میگیرم برای نوشــتن. چه بــه صورت داســتان، چه خاطره، زندگینامه یا هر چیز دیگری. من درگیر آن مســابقه معروف نیســتم که اول داستان کوتاه، بعد رمان و بعد... من رمان ننوشــتهام، فکر هم نکنم بنویســم. من درگیر «نوشــتن» خودم هستم.

بیاییــد کمی غیرانتزاعیتــر حرف بزنیم و برویم سراغ داستانها. من داستان «یک روز خوش برای ماهیگیری» را خیلی دوست دارم و البته این داستان مرا به یاد دو داستان دیگر هم میاندازد که آنها را هم خیلی دوست دارم. یکی داستان «یک روز خوش برای موزماهی» و دیگری «با پســرم روی راه» از ســالینجر و ابراهیم گلســتان. تا آنجایی که یادم میآید احمد گلشیری در سال 1364 اولین بار آن مجموعهداستان را ترجمه کرده است، ولــی گویا ترجمه قدیمیتری هم دارد که خودتان به من گفتید. چقدر از این دو داستان متأثر شدهاید؟ بهخصوص نوع روابط و ایدههای مرکزی هر سه داستان و حتی مثلا تکنیک تکگویی در داستانها شباهتهای معناداری دارند و همچنین کاراکترهای پیر و جوان یا مفهوم ناامنی و پدیده «جنگ».

موقعی که با آقای هوشــنگ گلشــیری آشــنا شــدم، به ما یاد داد که باید کتاب بخوانیم. در یک جلســهای در دانشــکده ادبیات اصفهان که همراه دکتر دوســتخواه آمده بودند و برای ما صحبت کردند، طرز نگاه ایشان به داستان برای من خیلی جذاب بود. وقتی بعد از جلســه به او گفتــم، خب من باید چه بکنــم، او گفت برو و داســتان بخوان و از خوششانســی یا بدشانسی اولین کتابی که برای آدمشــدن خریدم «مدراتو کانتابیله» بود. اما در همان روزها در کتابخانــه دانشــگاه اصفهان یک کتاب با جلدی ســفید بود و روی آن نوشــته شــده بود: «یک روز خوش برای موزماهی» و زیر آن نوشــته شده بود : «حمید میرمطهری». یعنی من این داستان را بــا نام حمید میرمطهری شــناختم. آن زمان حمید میرمطهری در تلویزیون قبل از انقلاب «شــو» اجرا میکرد. حتی نوع نوشتن این اسم روی جلد کتاب برای من جذاب بود. نشستن آن آدم در پنجره، لاکزدن، دیدن دریا، برایم غریب بود... من معلمی نداشتم یا مربی

یا کسی که آن را برایم توضیح دهد. بارها به آن مراجعه میکردم. ما صدای دریا را نمیشنویم، او آن طرف نشسته و فقط دارد تماشا میکند و چیزهایی آن طرف پنجره حرکت میکنند. اینها چیزهای اولیهای بود که از آن داســتان دریافت کردم. بعد وقتی داســتان خودم را نوشــتم و آقای جولایی در مجموعهای چاپش کرد، از او کمــک گرفتم برای بعضی از اتفاقهای داســتانهای خودم. یکی اینکه بیبیســی را ما آن وقت خیلی سخت میتوانستیم بگیریم، آنهم با رادیو. همیشــه خرخر داشــت. دیگر اینکه استادم عاشق ماهیگیری بود و ســوم اینکــه آدمهــای آن دوره، «رامی» بازی میکردند. یکجور شــکوه اشــرافی توی آن فضا بود و جولایی به من کمک میکرد برای ساختن این داستان. آن دکتر دنیای خودش را دارد و آن پســر هم سعی میکند به او نزدیک شود و آنها خیلی کوتــاه با هم حرف میزنند و همین کوتاهنویســی هم هســت که بــه آن گفتوگوها یکجــور روانی و راحتی داده که با موســیقی بکگراند بیبیسی همراه میشــود. آن سه تا بوق شروع برنامه. من سعی کردم این ریتم سه بوق را به داستان بدهم.

شباهتهای داستان شــما و گلستان هم خیلی زیاد است. ↙ حرکت یک پدر و پســر در امتداد جاده با صدای رادیو و حضور جنگ و ناامنی و یکجور بلوغ که در آن ســفر برای هر دو اتفاق میافتد. داستان گلستان را خوانده بودید آن زمان؟

حتما خوانده بودم و حتما شــیفتهاش بودم و نوع راهرفتن آنها توی جاده برایم خیلی بینظیر بود. ریتم آن داســتان و کاتهایش خیلی جذاب بود برایم.

حالا برویم ســراغ داستان «از میان شیشــه، از میان مه». ↙ راســتش من این داســتان را در کنار چند داستان دیگر وطنی و غیروطنی در دانشــگاه درس میدهم و تحلیل میکنم برای بررسی ایده «عشق». در این داستان یک مثلث عاشقانه بسیار کمیاب وجود دارد که در ادبیات و حتی ســینمای ما کمتر دیده شده اســت. من یک مقالهای دارم مینویسم درباره چند مثلت بسیار مهم در داستان فارســی. مثلثی که البته در یک رأس آن کاراکتری هست که نقاش اســت و معمولا یک مرد نقاش. و در دو رأس دیگر آن دو زن و البته گاهی دو مرد و گاهی نیز تصویر زنهــا وجــود دارد. در «بوف کور» از هدایــت، در «مردی که افتاد» از گلستان، در «چشــمهایش» از علوی، در «خوابگرد» از گلشیری و البته در «جزیره ســرگردانی» از دانشور. متأسفانه به رغم تلاش همه کاراکترهای نقاش، هیچگاه این مثلث پایدار نمیماند و به نوعی متلاشــی میشود. در مثلث داستان شما به شــکل حیرتانگیزی رابطه فنیا و آژاکس و ایوان چه در زمان حضــور ایوان و چه پــس از مرگ او پایــدار میماند. آژاکس و ایوان به فنیا اجازه میدهند در فضای عشــق آنها تنفسی کند و بازیهای خودش را داشــته باشد و البته مرزهای خودشان را هم مشــخص میکنند و هیچکدام از اضلاع این مثلث به شکل

از میان شیشه از میان مه علی خدایی نشر چشمه

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.