بوی مرگ

Shargh - - ادبيا -

«از میوهفروشــی محل سبزی خریدی. فروشنده سبزیها را توی روزنامه گذاشــت و بست داد دستت. ســر راهت با زنی غریبه گرم گرفتی و با شــنیدن این ســؤال که «بچه چــی داری؟» غده چرکین درونت نیشتر خورد. هول کردی، آشفته شدی، دستپاچه گریختی. خواســتی حرفهــای زن را فراموش کنی، اما آن کلمه ســهحرفی غبــار را از روی خاطــرات پرتافتاده ذهنت پــس زده بود. ناچارت کرده بود به نوزادت بیندیشــی. نه ماه با تو بــود، هرکجا میرفتی، در هر وضعیتــی که بودی. روزبهروز بزرگترشــدنش را، تکانهای زیر پوســتت را و جانگرفتنش را حس میکردی. وقتی به دنیایش آوردی و صدایش را شــنیدی، اندوه دوری از خانواده، پشــیمانی از پیوند با عبدالله و خاطرات خوش گذشته و آینده تیرهوتار را فراموش کردی و به زندگی تازهات اندیشــیدی: به عشق، به کودکی که اصرار داشتی نامش را کیومرث بگذارند و پدربزرگ پدریاش نام حسون را برایش انتخاب کرد. به آن نام نتوانستی خو بگیری اما، به آن زندگی پرمرارت داشتی عادت میکردی...». این سطور بخشی از رمان «این مرد از همان موقع بوی مرگ میداد » محمد حنیف است که بهتازگی توسط نشر اسم منتشر شده است. نویسنده در این رمان تاکید زیادی بر فرم داشــته و تلاش کرده از شیوههای مختلف داستاننویسی در روایتش اســتفاده کند. این رمان پسزمینهای تاریخی دارد و برخی از اتفاقات دوران معاصر در آن دیده میشود البته این مسئله باعث شــده که رمان در جاهایی شــکل گزارش به خــود بگیرد که در آن فقط یکســری اطلاعات به دست داده شــده: «سال 1350 با اعلام نام و مشــخصات تیربارانشدگان واقعه سیاهکل در روزنامهها آغاز شــد و با شــلیک به سوی سرپاســبان کلانتری قلهک در روز بعد از ســیزدهبهدر ادامه یافت. ســپس به سپهبد فرســیو تیراندازی شد. دانشــجویان دانشکده فنی دانشــگاه تهران تظاهرات کردند. بعد از اعلام اســتقلال بحرین، این کشور کوچک رسما به عضویت سازمان ملل پذیرفته شد. اردشــیر زاهدی وزیر امور خارجه ایران به بحرین رفت، لایحه عفو هفت هزار زندانی بدهکار به مناســبت جشنهای شاهنشاهی تقدیم مجلس شد. به فرمان شاهنشاه، برای بزرگداشت شــعایر و ترویج احکام دینی، سپاه دانش تشــکیل شد. دو هزار تن ایرانــی از عراق رانده شــدند. دولت اعلام کرد که از تابســتان آینده بهای گوشــت، از چهارده تومان به بیستودوتومن افزایش خواهد یافت... اما هیچیک از این خبرها به اندازه جزایر ســهگانه نتوانسته بود جلســه عصر پنجشــنبههای خانه دزاشــیب را تحتتاثیر قرار دهــد ». در «این مرد از همان موقع بوی مرگ میداد »، رد قصههای شــفاهی و عامیانه هم دیده میشــود و تاریخ و افسانه در کنار هم حضور دارند. همچنین خود نویسنده در جایی از رمان وارد روایتش میشــود و چگونه نوشتهشدن داستان در خود آن بیان میشود. در این رمــان، قصه زندگی آدمهای مختلفی در کنار هم روایت شــده کــه همگی این زندگیهــا در یک نقطه بههم پیونــد خوردهاند. در بخشــی دیگر از رمان میخوانیم: «برای دادخــواه هم که هنوز در قفس تنگ ســرخوردگیهای اولین دورههای زندگیش زندانیست، تصمیمگیری آســان نیســت. قفســی که آهن مذابش بعد از مرگ پــدر پیر او بــه کوره نفرینی نفــرت رفته بود و با ننــگ نام آخری و زخمزبانهای وصلههای ناجور و بســتگان ناتنیاش شــکل گرفته بود و محکم شــده بود. تا روزی ســرد و ابری، یک راننده قلچماق، میلههــای قفس را پیرامون جثه ریزش بچیند و رییس پاســگاه ده ملوسان آنها را جوش بدهد.»

این مرد از همان موقع بوی مرگ میداد محمد حنیف نشر اسم

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.